Saturday, November 22, 2008
گفت وگو با ناصر زرافشان
مارکسيسم استالينيسم ندارد
حسين سخنور
رايج است، مي گويند گفت وگو با اهالي حقوق و قانون ظرافت ها و پيچيدگي هاي خاص خود را دارد. گفت وگو با ناصر زرافشان و دقت و وسواس وي در پاسخ به سوالات؛ تا جايي که او را به بازنويسي واداشت، مهر تاييدي بود بر آن گفته رايج. حال تصور کنيد موضوع گفت وگو قرار است راجع به کتابي باشد که نويسنده (کولاکوفسکي) به نقد برخي از قرائت هاي مارکسيستي پرداخته است. حال به اين ماجرا اضافه کنيد ابهاماتي پيرامون انتشار کتاب که مترجم آن (عباس ميلاني) مطرح کرده است و شائبه هايي در خصوص تلاش زرافشان جهت عدم انتشار جلد سوم کتاب «جريان هاي اصلي مارکسيسم». خلاصه آنکه پيش بيني کنيد چه اتفاقاتي ممکن است بيفتد اگر قرار باشد با يک وکيل درباره نقد تفکراتش، آن هم با چاشني اتهام بر وي، گفت و گويي صورت گيرد. اما خيالتان راحت، اتفاق خاصي نيفتاد. ما پرسيديم و او پاسخ داد، داوري هم با شما.
---
-قرائت ها و برداشت هاي زيادي تاکنون از مارکسيسم صورت گرفته است که بخشي از آنها در ايران همچنان مشوش و مبهم است. به نظر شما کتاب «جريان هاي اصلي مارکسيسم» تا چه حد توانسته است اين آشفتگي را سامان ببخشد؟ علاوه بر اين شما در اين آشفته بازار انديشه، قائل به کدام قرائت مارکسيسم هستيد؟
من هنوز فرصت نکرده ام اين جلد آخر کولاکوفسکي را بخوانم تا بتوانم به آن قسمت از سوال شما که راجع به حدود تاثير اين کتاب است جواب دهم. اما اگر به قول شما قرائت ها و برداشت ها از مارکسيسم مشوش و مبهم است. با وجود دسترسي نسبي به آثار کلاسيک و دست اول بنيانگذاران مارکسيسم و نظريه پردازان و مفسران مارکسيست نسل هاي بعدي يعني از خود مارکس و انگلس و بعد لنين و لوکزامبورگ و پلخانف و گرامشي و لوکاچ و... امثال آنها گرفته تا انديشمندان و نويسندگان معاصر مانند سوئيزي، امين، هاروي، مگداف، گالي نيکوس، بلامي فوستر، پانيچ و صدها نويسنده و محقق و متفکر ديگر من نمي فهمم چرا کولاکوفسکي بايد به اين آشفتگي سامان بخشد؟ آشفته بازاري را که شما از آن صحبت مي کنيد عمدتاً کساني به وجود آورده اند که در جهت تحريف و تخريب مارکسيسم تقلا مي کنند. مگر براي پي بردن به اينکه مارکسيسم چيست و چه مي گويد، منبعي موثق تر از خود مارکس و مارکسيست ها وجود دارد؟ شما اگر در زمينه تفکر و نگرش مثلاً ابن سينا دچار ابهام بوديد. براي رفع اين آشفتگي و ابهام بايد ابن سينا را بخوانيد يا محمد غزالي را؟ من که مجبور نيستم به مارکسيسم حتماً از همان پنجره يي نگاه کنم که کولاکوفسکي ساخته است.
من تا همين حد که خوانده ام معتقدم کتاب کولاکوفسکي با يک جهت گيري خاص ايدئولوژيک نوشته شده و انتخاب آن براي ترجمه هم با همان جهت گيري خاص صورت گرفته است و امروز هم همان جهت گيري خاص ايدئولوژيک و سياسي است که مي خواهد با سازماندهي يک جلسه بحث و بررسي مطبوعاتي براي اين کتاب آن را مطرح و تبليغ کند. اين در اساس کار خيلي خوبي است به شرطي که براي همه و بدون حذف و تبعيض و جهت گيري هاي ايدئولوژيک انجام شود، اما براي آنکه به شما نشان دهم چنين بي طرفي در کار نيست مثالي مي زنم؛ عقل و منطق حکم مي کند که وقتي قرار است ديدگاهي نقد شود، ابتدا بايد خود آن ديدگاه مطرح و معرفي شود تا پس از آن امکان نقد آن وجود داشته باشد. کتاب نخوانده را نمي توان نقد کرد. اين گفته در مورد مارکسيسم هم صدق مي کند. همين پنج، شش ماه گذشته ترجمه جلد اول کتاب سرمايه منتشر شد. سرمايه، کتاب کوچک و کم اهميتي نيست. در ميان آثار کلاسيک مارکسيستي شايد برجسته ترين و معروف ترين باشد؛ اثري دوران ساز که حاصل حيات مارکس است. مطبوعاتي که امروز به قصد مطرح کردن کتاب کولاکوفسکي پرونده جدا تشکيل مي دهند و برنامه نقد و بررسي مي گذارند کدام يک دو کلمه در نقد و معرفي ترجمه «کاپيتال» نوشتند. آيا فکر مي کنيد اين سکوت تصادفي بود؟ بياييد يک مقداري بي طرفانه و بي تعصب به محيط اطراف مان و آنچه در آن جريان دارد نگاه کنيم.
اما در مورد قسمت دوم سوال تان که مي پرسيد در اين آشفته بازار انديشه من قائل به کدام قرائت مارکسيسم هستم من بايد از شما بپرسم مگر چند قرائت از مارکسيسم وجود دارد؟ اگر بخواهم خيلي ساده جواب بدهم من به مارکس و پيروان او معتقدم.
-اما در حوزه انديشه سياسي، انديشه هاي مارکسيستي قابل تفکيک به نحله ها و گرايش هاي متفاوتي است. از جمله مارکسيسم ارتدوکس، انقلابي، انتقادي، هگل گرا و ساختگرا يا لنينيسم و استالينيسم.
اين صفات متعدد و مختلف که برشمرديد مبناي تفکيک انديشه هاي مارکسيستي به قول شما به نحله ها و گرايش هاي متفاوت نيست. مارکسيسم ذاتاً يک جهان بيني انقلابي است. مارکسيسم غيرانقلابي يا ضدانقلابي نداريم. بنابراين مطرح کردن مارکسيسم انقلابي به عنوان يکي از گرايش هاي مختلف مارکسيسم بي معنا است. مارکسيسم ذاتاً در حال انتقاد و انتقاد از خود رشد مي کند. بنابراين مطرح کردن مارکسيسم انتقادي به عنوان يک گرايش جداگانه مارکسيستي معنا ندارد. مارکسيسم از يک جهت هگلي است زيرا ريشه هايي در نگاه تاريخي و ديالکتيک هگل دارد، همان طور که ريشه هايي هم در انديشه هاي سوسياليستي سوسياليست هاي فرانسوي يا اقتصاددانان کلاسيک انگليس دارد. بنابراين نمي توان از مارکسيسم هگلي آن هم به عنوان يک گرايش تفکيک شده از مارکسيسم صحبت کرد.
لنينيسم از يک سو ادامه و بازتاب مارکسيسم در يک دوره تاريخي خاص يعني عصر طلايي سرمايه داري در آغاز قرن بيستم است که سرمايه داري ليبرال پس از انقلاب صنعتي دوم (صنايع سنگين) در اولين موج جهاني سازي خود درست مثل امروز شعار پايان تاريخ مي داد و براي خنثي کردن و اخته سازي مارکسيسم خيز برداشته بود و با تکيه بر سازشکاري ها و فرصت طلبي هاي برخي جريان هاي بين الملل دوم و بعضي جريان هاي سابقاً چپ و واداده آن روزگار مي خواست مارکس را هم مسخ و دفن کند و از او يک امامزاده بي معجزه و بي خطر و خاصيت مثل بسياري از «علماي علوم اجتماعي» ديگر درست کند و لنين در برابر چنين جريان هايي قدعلم کرد و ايستاد.
بنابراين تفکيک جهان بيني مارکسيستي با عناويني از قبيل مارکسيسم انقلابي، مارکسيسم انتقادي، مارکسيسم هگل گرا، مارکسيسم لنينيسمي و... بي معني است و طرح مساله به اين شکل اساساً نادرست است.
-شما که تمام نحله هاي انديشه مارکسيستي را يکسان مي دانيد، علي القاعده نمي توانيد مرزي هم بين مارکسيسم و استالينيسم قرار دهيد.
براي مارکسيسم چيزي به اسم استالينيسم وجود
ندارد. بحث پيرامون دوره حکومت استالين در شوروي و نقد آن از سال ها پيش جريان داشته و هنوز هم ادامه دارد و بحثي چنان ساده نيست که بتوان اينجا طي چند سطر به آن پرداخت . عقيده شخصي من اين است که انقلاب اکتبر از دهه30 به بعد از شاهراه خود منحرف شد و آنچه بعداً در شوروي به وجود آمد، هرچه بود، سوسياليسم نبود؛ اگرچه انقلاب اکتبر خود حاصل مبارزات انقلابي مارکسيست هاي آن روزگار بود که جريان اصلي و مرکزي اين جنبش را در جهان در آن زمان تشکيل مي دادند . نظير آنچه با حکومت استالين براي انقلاب اکتبر پيش آمد، در تاريخ جنبش هاي اجتماعي ديگر هم روي داده و در هر جنبش اجتماعي احتمال وقوع آن هست، اما ضمناً فراموش نکنيد که قربانيان آن دوره را در درجه اول بلشويک هاي طراز اول تشکيل مي دادند و به هر حال بيش از هر کس ديگر اين خود مارکسيست ها بودند که در برابر آن کژي ها ايستادند، کشته شدند و آن را نقد و افشا کردند.
دوره استالين بايد بي رودربايستي و بي ملاحظه اما صادقانه و عادلانه بررسي و نقد شود. اما رويداد هاي دوره استالين و «استالينيسم» براي برخي بهانه يي شده است براي سفسطه کاري ها و عقده گشايي هاي ضدمارکسيستي، اما حساب مارکسيسم از اين شيوه هاي مزورانه جدا است.
-يعني الان بهار مارکسيست ها است؟
خير، اما دوران بره کشان ليبراليسم نو هم که با فروپاشي شوروي و فرو ريختن ديوار برلين آغاز شده بود، نزديک به پايان است. اتفاقاً همين بحران اخير دنياي سرمايه داري به اندازه ده ها سال کار نظري چشم ها را باز کرد. کجاست آن دست پنهان بازار که ادعا مي شد در صورت عدم مداخله، دولت منابع را به بهترين شکل ممکن، توزيع و بازار را تنظيم خواهد کرد؟ چگونه است که سردمداران سياست «آزادي مطلق بازار از هرگونه دخالت دولت» شرکت هايي را که با بالا کشيدن اندوخته هاي مردم از طريق شارلاتان بازي هاي مالي و شعبده بازي با اوراق بهادار و افزارهاي مشتقه اعلام ورشکستگي کرده اند، دوباره به ريش همان دولتي بسته اند که تا ديروز مداخله آن را در بازار اکيداً منع مي کردند و از جيب ماليات دهندگان و قشرهاي پايين جامعه به وسيله دولت ارقام صدها ميليارد دلاري از ثروت هاي عمومي جامعه را به آن شرکت هاي ورشکسته تزريق مي کنند. مگر قرار نبود دولت در بازار هيچ گونه مداخله يي نکند؟ و کجا هستند مدافعان وطني اين سياست هاي عوامفريبانه که امروز براي مخاطبان سابق خود توضيح دهند چه اتفاقي افتاده است.
-البته برخي معتقدند مارکسيست ها نبايد از اين بحران خوشحال باشند چون ديري نمي پايد که اين بحران تمام مي شود. اين عده بحران اخير را جزء بحران هاي ادواري سرمايه داري مي دانند که دير يا زود برطرف مي شود.
بحث تکامل تاريخ و سرنوشت و آينده انسان، بحث شرکت در يک جشن تولد يا مراسم قرعه کشي بليت هاي لاتاري نيست که بتوان با اين زبان درباره آن صحبت کرد که مارکسيست ها نبايد از اين بحران خوشحال يا دلخور باشند. نگراني از آينده انسان مطرح است. پاي سرنوشت انسان و اين کره خاکي که روي آن زندگي مي کند در ميان است. شما مي گوييد برخي معتقدند اين بحران تمام مي شود. اتفاقاً هدف تمام مبارزه يي که مارکسيسم و مارکسيست ها تاکنون با نظام سرمايه داري کرده اند همين بوده است که اين بحران ها تمام شود. اما براي هميشه تمام شود، نه اينکه بحراني تمام شود تا بحران بعدي آغاز شود. اما رهايي از اين بحران ها براي هميشه مستلزم رهايي از نظام سرمايه داري است، زيرا بحران هاي ادواري همان طور که تلويحاً در سوال خود شما هم پذيرفته ايد جزء ذاتي نظام سرمايه داري است. اين نظام با بحران زندگي مي کند و با بحران هم ادامه حيات مي دهد و در همه عمر تاريخي اين نظام يک دوره تعادل وجود نداشته است. حرکت ذاتي و دروني اين نظام که اتفاقاً مارکس کاشف آن است بي ثباتي دائمي است و از يک عدم تعادل به يک عدم تعادل ديگر مي رسد.
تاريخ آن را تاريخ عبور از يک بحران به بحران بعدي تشکيل مي دهد و از اين رو سرانجام دوران آن هم با يکي از همين بحران ها به سر مي رسد. اما اينکه مي گوييد بعضي معتقدند بحران اخير جزء بحران هاي ادواري سرمايه داري است، من تاکنون چنين اظهارنظر خوش بينانه يي از هيچ يک از سلسله جنبانان اصلي خود اين نظام نشنيده ام. به اصطلاح خود اقتصاددانان سرمايه داري اين يک recession نيست، يک Depression است. امثال جوزف استيگليتز و آلن گرينسپن،فقط مي گويند حيرت زده ايم و در مورد مراحل بعد آن نيز هيچ گونه پيش بيني نمي کنند. اين گونه پيش بيني هاي سنگين و قاطعي که شما نقل کرديد خاص کاتوليک تر از پاپ هايي است که فقط در ايران يافت مي شوند.
در مورد چگونگي حرکت نظام سرمايه داري و اين مسابقه انباشت رقابتي سوزان جرج تمثيل بسيار گويايي دارد. او مي گويد هر فرد سرمايه داري در فضاي رقابت مانند دوچرخه سواري است که چون فقط روي دو چرخ قرار گرفته تا زماني که پا مي زند و در حرکت است مي تواند تعادل خود را حفظ کند و به زمين نيفتد. اما ضمناً چون دوچرخه سواران ديگري هم با او در حال مسابقه اند، ناگزير است هرچه مي تواند سريع تر پا بزند تا از آنها هم عقب نماند. مجموع اين دوچرخه سواران که با يکديگر در حال رقابت اند، به تنها چيزي که فکر نمي کنند ديوار سنگي عظيمي است که به سرعت به سوي آن در حال حرکت اند. انباشت رقابتي سرمايه شبيه چنين مسابقه يي است.
-شما بسياري از اقدامات نئوکان ها را به پاي کل تفکر سرمايه داري گذاشتيد در اين صورت مي توان فجايع استالين را به کل مارکسيسم تعميم داد.
خير، قياس شما يک قياس مع الفارق است. آنچه من در قسمت هاي قبلي و در زمينه ديناميسم ذاتي سرمايه داري و انباشت رقابتي سرمايه توضيح دادم ارتباطي به نئوکان ها ندارد و برخاسته از ماهيت ذاتي اين سيستم است. در تمامي آنچه تا اينجا توضيح دادم از جنبه هاي اساسي صحبت کردم که مربوط به ماهيت عمومي و خصوصيات ذاتي نظام سرمايه داري است و اسمي از نئوکان ها نبرده ام. اما اتفاقاً جا دارد از نئوکان ها و سياست هاي آنها و معلم و مرشد آنها ميلتون فريدمن هم يادي بکنيم، زيرا اتفاقاً آنچه نئوکان ها و باند بوش و چني کردند و مي کنند سرمايه داري ناب و خالص است نه الگوهاي تعديل شده کينزي که امروز سرمايه داري به ضرورت جلوگيري از نرخ نزولي سود با آنها فاصله گرفته است.
نظريه فريدمن و مکتب شيکاگو که متنفذترين خط فکري اقتصادي نيمه دوم قرن بيستم در امريکا است به سرمايه داري فاجعه، سرمايه داري بلاهاي ناگهاني موسوم است. فريدمن معتقد است (يا معتقد بود) که زمينه تغييرات اساسي و عمده در زمان بحران ها و بلاهاي بزرگ اجتماعي و طبيعي فراهم مي شود، زيرا جامعه در اين مقاطع در نتيجه شوکي که مثلاً پس از يک کودتاي خونين، اشغال نظامي، زلزله، توفان هاي مهيب، سونامي و نظاير اينها به آن وارد مي شود، براي مدتي چنان دستخوش اضطراب، گيجي و پريشاني مي شود که در برابر تغييرات مقاومت نمي کند و از اين رو بهترين زمان براي اجراي تغييرات مورد نظر همين مقاطع است. او که اول بار به عنوان مشاور ارشد پينوشه در جريان کودتاي شيلي نظرات خود را در بستر کودتاي خونين و خائنانه پينوشه عليه مردم شيلي در عمل به امتحان گذاشت و تجربه کرد، معلم بسياري از مهره هاي کليدي نئوکان ها بوده است و آنچه امريکايي ها طي دهه هاي اخير در بالکان، خاورميانه، آسياي جنوب شرقي پس از سونامي در لوئيزيانا پس از توفان کاترينا و در مقياس بزرگ تر در خود امريکا بعد از حوادث 11 سپتامبر با مردم امريکا کردند، اجراي عملي نظريات فريدمن و مکتب شيکاگو بود. رامسفلد دوست و شاگرد فريدمن تا وزارت دفاع امريکا را هم خصوصي سازي کرد و کار ارتش را هم به شرکت هاي خصوصي که مزدور و آدمکش جمع آوري و استخدام مي کردند واگذار ساخت.
خانم نائوتي کلاين اخيراً در آخرين کتاب خود «دکترين شوک» به نقد و تحليل نظرات فريدمن و مکتب شيکاگو و عملکرد شاگردان آن پرداخته است که اميدوارم ترجمه فارسي آن را به زودي تقديم خوانندگان فارسي زبا
Tuesday, October 14, 2008
تذکری به رفقا هنگام مطالعه متون کلاسیک
بینا داراب زند
این روزها خوشبختانه با شکلگیری گروه ها و مجامعی از فعالان کارگری روبرو هستیم که با خط کشی قاطع مابین خود و نظرات لیبرالیِ دهه های پیشین، به سمت اتحاد محافل سوسیالیستی - کارگری حول برنامه ی سیاسی و عملی سوسیالیسم انقلابی گام بر می دارند. نمونه های چنین جریاناتی را می توان در رفقای "انقلاب سرخ"، "جمعی از فعالین کارگری (JAFK )"، "گروه کارگری هدف" و ... ملاحظه نمود که با تکیه به دستاوردهای ایدئولوژیک و پراتیک انقلابی طبقه کارگر سعی دارند تا یک جنبش کارگری - سوسیالیستی را از پایه شکل داده و به ایجاد یک حزب انقلابی طبقه کارگر و در جهت استقرار حکومت شوراها سازماندهی کنند. به جرأت می توان گفت که چنین مرحله و هدفی سخت ترین و حساس ترین دوران رشد طبقاتی پرولتاریا در هر جامعه و مقطعی است و طبیعی است که چنین افراد صادق و انقلابی ای با شناخت از کمبودهای تجربیات نظری و عملی خود به متون کلاسیک علم مبارزه طبقاتی رجوع کرده تا با اتکاء به تجربیات غنی جنبش کارگری، "راه را از چاه تشخیص" دهند.
نتیجه ی یکی از نمونه های پر ارزش چنین اقدامی را باید در"یادداشت هایی در مورد کتاب "چه باید کرد" توسط رفقای "جمعی از فعالین کارگری (JAFK )"مثال زد که سایت سلام دمکرات نیز با انتشار آن سعی کرده است در اختیار گروه ها و هسته هایی که احیاناً خودشان نیروی پیشبرد چنین فعالیت هایی را ندارند، قرار دهد. امروز نیز قسمت پنجم آن را با عنوان
"ضرورت تبلیغ همه جانبه در بین همه اهالی" منتشر کردیم و مطمئناً قسمت های بعدی این تلاش را نیز در خدمت خوانندگان قرار خواهیم داد. اما با خواندن عنوان و سپس محتوای آن، گو اینکه مثل همیشه از مواضع اصولی ایدئولوژیک و سیاسی مطروحه لذت بردیم، اما متوجه اشتباهی نیز گشتیم که لازم است در اینجا آن را به خودشان و خوانندگان مطالب شان گوشزد کنیم. به خصوص که بنظر می رسد که این اشتباه می رود تا تبدیل به ستونی از نظریات کارکردی (پراتیکی) ایشان گردد.
اصولاً هنگامیکه ما به متون کلاسیک رجوع می کنیم باید در نظر داشته باشیم که آنها برای پاسخگویی به معضلات مشخصی در زمان و مکانی غیر از شرایط کنونی ما نوشته شده اند. البته اینکه در پاسخگویی به چنان معضلاتی چندین تئوری جهانشمولی یافت می شود که هنوز اعتبار خود را حفظ کرده اند، شکی نیست. و به همین دلیل هم می باشد که در طی دهه ها توانسته اند بعنوان متون کلاسیک ارزشمند، از متون دیگری که چند سال پس از نگارششان به فراموشی سپرده شده اند، باقی بمانند. رساله "چه باید کرد" لنین نیز یکی از پر ارزش ترین متون کلاسیک است که بسیاری از نکات آن می تواند بخصوص از لحاظ نظری راهنمای ما باشد و اگر در شرایط مشابهی قرار گرفتیم حتی راهنمای عمل سوسیالیست های انقلابی باشد. اما سوألی که برای ما مطرح است، اینست که: آیا ما در همان شرایط قرار داریم؟ ما با رفقای "جافک" از لحاظ تشخیص خط مشی انحرافی ای که اینک با آن روبرو هستیم، یعنی دیدگاه سوسیال لیبرال و سوسیال دمکراسی و عملکرد اکونومیستی آنها هم عقیده ایم. اما زمانیکه در متن نوشته های آنها می خوانیم که: « وقتی كه لنین در چه باید كرد می گوید "ما باید به مثابه تئوریسین، مروج، مبلغ و سازمانده بین همه طبقات اهالی برویم" باید با یك دید استراتژیك به مساله نگاه كنیم كه محدود به دوران قبل از كسب قدرت سیاسی نیست بلكه در سراسر دوران سوسیالیسم هم باید چنین كنیم. در اینجا بحث در چارچوب چگونگی درگیر كردن هر چه بیشتر و كیفیتا بالاتر توده ها در اداره امور جامعه و دولت بعد از پیروزی انقلاب نیست، بلكه بر سر رهبری یك فرایند به سوی یك هدف معین است كه برقراری چنین مناسباتی را بین عنصر آگاه با حركت همه طبقات اهالی می طلبد.» [
https://www.salam-democrat.com/spip.php?arti' href="https://www.salam-democrat.com/spip.php?article17661#nb1" target=_blank>1] این سوأل برای ما ایجاد می شود که آیا شرایط سوسیالیست های انقلابی در سال 1902 و 1903 میلادی با شرایط ما در سال 1387 شمسی همسان است که ما چنین توصیه ی مشخصی را در پراتیک خود به دیگران می کنیم؟ و از طرف دیگر، آن را چون اصل مطلقی مطرح می سازیم که گویا اگر کسی مخالف آن است در کمپ سوسیال لیبرال ها و اکونومیست ها قرار می گیرد؟
فکر نمی کنم که اینگونه باشد. سوسیالیست های انقلابی روسیه در سال های یاد شده مدت قریب به ده سال بود که فعالیت های مشخص انقلابی خود را آغاز کرده و از مراحل مختلف "دستیابی به برنامه انقلابی" و ایجاد "کمیته های سوسیالیستی در شهرهای بزرگ" و ادغام با بسیاری از کارگران پیشرو گذشته بودند و در آستانه تشکیل اولین کنگره حزب طبقه کارگر (سوسیال دمکراسی روسیه) قرار داشتند. در چنین زمانی است که لنین به سوسیالیست های انقلابی (کارگر و روشنفکر) که در کمیته های محلی سوسیالیستی تبدیل به گرو های کاری و مبنای اتحاد حزبی گشته بودند، دستوالعملِ مشخصِ "ما باید به مثابه تئوریسین، مروج، مبلغ و سازمانده بین همه طبقات اهالی برویم" را توصیه می کند. اما، هنگامیکه سوسیال دمکراسی روسیه در سال های 1895 تا 1900 هنوز مانند شرایط کنونی ما غالباً از روشنفکران سوسیالیست تشکیل گشته بود و ایشان هنوز نتوانسته بودند قشر آگاهی از طبقه کارگر بوجود بیاورند، در رساله "وظایف سوسیال دمکرات های روسیه" [
2] توصیه می کند که: " فعالیت های ما در وحله ی اول وعمدتاً میان کارگرانِ کارخانه و شهری است. سوسیال دمکراسی روسیه نباید نیروهای خود را پراکنده کند. ( سوسیال دمکراسی روسیه) می بایست فعالیت های خود را بر روی کارگران صنعتی متمرکز سازد. (کارگرانی که) دارای حساسیت بیشتری نسبت به ایده های سوسیال دمکراتیک هستند و از لحاظ سیاسی و معرفتی تکامل یافته ترندو مهمتر آنکه از لحاظ تعداد در مراکز بزرگ سیاسی متمرکزند. بنابراین ایجاد تشکلاتی انقلابی و با دوام (ضربه ناپذیر - durable) در میان کارگران کارخانه و شهری مهمترین و عاجل ترین وظیفه کنونی سوسیال دمکراسی است. وظیفه ای که انحراف از آن در حال حاضر بسیار نابخردانه است. اما، در همان حالیکه ما لزوم تمرکز نیروهای خود را بر کارگران کارخانه متمرکز کرده و از پراکندگی آنها دوری می کنیم، هرگز به سوسیال دمکرات های روسیه توصیه نمی کنیم که نسبت به دیگر اقشار کارگری و پرولتاریا بی تفاوت باشند. اصلاً اینگونه نیست. شرایط زندگی مشخص کارگران کارخانه های روسیه ایشان را ایجاب می کند که با کارگران صنایع دستی و پرولتاریای صنعتیِ پراکنده شده در دیگر شهرها و روستاها که در شرایط به مراتب بدتری به سر می برند، ارتباط نزدیکی برقرار کنند. همچنین کارگران کارخانه های روسیه (که اغلب خانواده هایشان در روستا زندگی می کنند) در ارتباط مستقیم با توده های روستایی و نتیجتاً پرولتاریای روستا و میلیون ها کارگر کشاورزی و کارگران نیمه وقت و همچنین با دهقانان زمین باخته ای که با بینوایی و کار بصورت نیمه وقت سعی در حفظ زمین کوچک خود دارند و جزو مزدگیران محسوب می شوند، قرار دارند. سوسیال دمکرات ها ارسال نیرو را به میان کارگران کارهای دستی و کارگران روستایی مناسب زمانه نمی دانند، اما این بدین معنا نیست که خیال دارند آنها را به شمار نیاورند. آنها سعی خواهند کرد تا با آکاهی دهی در مورد مسائل کارگران صنایع دستی و روستایی به کارگران پیشرو آنها را تحت تأثیر قرار داده تا هنگامیکه ایشان با این کارگران برخورد می کنند آنها را با ایده های مبارزه طبقاتی ، سوسیالیسم و وظایف سیاسی سوسیال دمکراسی بصورت عمومی و پرولتاریای روسیه به اخص آشنا سازند پُر کنند- غنی سازند[ imbue )" [
3)
پس می بینیم که دستوالعمل های مربوط به پراتیک مشخص انقلابی منوط به تحلیل ما از شرایط مشخص نیروهای بالفعل مان می باشد. سوسیال دمکراسی روسیه در اواخر صده نوزدهم (1897)که هنوز نیروهایش به غنای کافی از اعضای کارگری نرسیده بودند، تمامی نیروهای خود را در مراکز صنعتی و کارگران صنعتی متمرکز کرده و لنین سوسیالیست ها را از پراکنده کردن نیروهایشان بر حذر می داشت. و حتی کار در اقشار عقب مانده تر کارگران را نیز از وظایف فوری و مستقیم سوسیال دمکرات های روسیه نمی شمارد. اما در سال 1902 میلادی، پس از آنکه تعداد لازمی از کارگران پیشرو در کمیته های حزبی متشکل شده بودند و توان مبارزاتی و سازماندهیِ ایشان را به مراتب بالاتر برده بودند، دستورالعملِ "ما باید به مثابه تئوریسین، مروج، مبلغ و سازمانده بین همه طبقات اهالی برویم" را توصیه می کند.
در پایان باید متذکر شوم که در چنین زمان مهم و حساسی ما باید از اشتباهات کوچکی که می تواند تبدیل به انحراف مسیر بزرگتری شود پرهیز کنیم و اینک که برای جبران ناآگاهی و بی تجربگی جریان نو پای سوسیالیسم انقلابی مجبور به مراجعه ی دوباره به متون کلاسیک گشته ایم، مراقب اعتبار نتیجه گیری های خود باشیم. اینطور نیست که تمام احکام صادر شده توسط بزرگان مارکسیسم در متون کلاسیک در تمامی شرایط معتبر هستند.
يادداشت
[
1] "ضرورت تبلیغ همه جانبه در بین همه اهالی"->
https://www.salam-democrat.com/spip.php?article17659[
2] Lenin, The Task of The Russian Social Democrats, Vol. 2, pp 323 - 351, 1897
[
3] Lenin, The Task of The Russian Social Democrats, Vol. 2, pp 330 - 331
سقوط 2008 و درس های آن
بینا داراب زند
23 مهر 1387
مقدمهبحران جامعه ی سرمایه داری برای کمونیست ها چیز تازه ای نیست و به این آگاهیم که چنین بحران هایی بصورت ادواری تکرار خواهند شد، مگر آنکه تضاد اصلی سرمایه داری، یعنی تولید اجتماعی شده با کنترل کنندگان بر ابزار تولید و روند و محصول آن به نفع تولید کنندگان حل شود. موضوع بحران مالی کنونی سرمایه جهانی که امروز ایجاد حساسیت کرده است نیز در واقع موضوع تازه ای نیست. این بحران پس از ضایع شدن مُسَکِن های "نو محافظه کاران" در اواخر دهه 90 و در دوران ریاست جمهوری کلینتون ظاهر گشت. نمود خاصِ آن نیز در همان دوران رقابت ریاست جمهوری سال 2000 و اعلام ورشکستگی "هالی برتون" رخ نمود. پس آنچه که از این بحران برای ما اهمیت دارد، نه نظرات خوش بینانه ی نظریه پردازان نو لیبرال و نو کینزی سرمایه داری، بلکه تحلیل ها و برخوردهای متفاوت جریان های چپ مدعی مارکسیسم است. اگر باور داشته باشیم که مهار کردن نیروهای مخرب چنین بحرانی، همانطور که تئوریسین های سرمایه داری پیش بینی کرده اند تا سال 2015 به کف خواهد رسید و می بایست با تغییرات استراتژیک و ساختاری سرمایه جهانی آن را از زمین بلند ساخت، پس می بایست بتوانیم این تغییر ساختاری و تأثیرات اجتماعی – طبقاتی آن را پیش بینی کرده و برای شرایط نوظهور در دامنه ی مبارزه طبقاتی، خود و طبقه کارگر ایران را، چه از نگاه نظری و چه از لحاظ عملی، آماده سازیم.
چه اتفاقی افتاده است؟ و به کدام سو می رود؟
و اما تحلیل و راهکارهای مطرح شده در جریان چپ و مدعیان سوسیالیسم علمی را آقای "پال باومن" از جنبش همبستگی کارگران [
1] به سه گرایش تقسیم کرده است: 1) گرایشی که برای تحلیل این شرایط در محدوده ی تئوری های "کاپیتال" مارکس باقی مانده است. 2) گروهی که معتقد به "سوسیالیسم دولتی" می باشند. که این دو گروه با پیش فرض های نظری خود نسبت به واقعیت پدیده ی کنونی نابینا شده و از تحلیل صحیح این بحران عاجزند. و گروه سومی که سال هاست شرایط عینی سرمایه داری جهانی و تغییرات ساختاری آن را زیر نظر گرفته و مدت هاست که به اهمیت قدرت گیری بازارهای مالی بمثابه ی دوران دیگری از تکمیل ساختار هرمی سرمایه جهانی و آثار آن در شرایط مبارزه طبقاتی هشدار می دهند. [
2]
1) در میان سوسیالیست ها عده ای هستند که در همان سطح "کاپیتال" باقی مانده اند و معتقدند: از آنجائیکه مارکس ثابت کرده است که ارزش اضافی در روند تولید کالاها به دست می آید، این بحران هایی که در بخش امور مالی و توزیع هستند، در ساختار سرمایه داری دارای تأثیر واهمیت زیادی نیستند. ایشان با تکیه به مطلق به چنین پیش فرضی عملاً چشم خود را به بسیاری از واقعیت های تغییر در ساختار سرمایه داری بسته و متوجه نمی شوند که چنین تغییراتی، که صد البته بر مبنای تضاد اصلی کار اجتماعی و مالکیت خصوصی شکل می گیرند، در شرایط اجتماعی و مبارزه طبقاتی شرایطی را بوجود می آورند که بی توجهی به آنها می تواند چشمان مان را نسبت به بسیاری از عوامل اساسی و تعیین کننده ی اجتماعی ببندد. مثلاً تغییر شکل "مالکیت" در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم و تأسیس شرکت های سهامی، باعث شد تا بسیاری از سوسیال دمکرات ها متوجه تغییر در شرایط مالکیت نشوند و آن را "دمکراتیک شدن" سرمایه داری بنامند. چرا که هر کس، از جمله کارگری می توانست چند سهم از این بنگاه ها را خریداری کند و باصطلاح "سرمایه دار" شود. در صورتیکه واقعیت این بود که در کنار شکل حقوقی مالکیت شخصی بر ابزار تولید، مدیریتی حرفه ای بوجود آمد که ورای این شکل خقوقی، کنترل بر ابزار تولید را بدست گرفت و اشخاص صاحب سهام را از داشتن چنین کنترلی محروم نمود. دقیقاً از همین شیوه بود که گروه های سرمایه داری با ابتیاع درصد هایی نه چندان بزرگ در واحدهای تولیدی و توزیعی، در شکل تراست ها و کارتل ها، توانستند کنترل بر بازارهای کشورهای خود را انحصاری کرده و برای انباشت بیشتر سرمایه، مرزها را درنوردند و نهایتاً سرمایه داری را وارد به دوران امپریالیستی کنند. این سوسیالیست های انقلابی قرن بیستم، چون لنین و رزا لوکزامبورگ و دیگران بودند که با مطالعه ی رفتار های نوین سرمایه داری و اشکال نوین مالکیت در شرکت ها و عملکردهای ایشان، دوران جدیدی از سرمایه داری و شرایط مبارزه طبقاتی را درک کرده و موضع طبقه کارگر را در دوران امپریالیسم و جنگ های امپریالیستی برای تقسیم بازارها مشخص ساخته و استراتژی صلح دوستانه و عدم دخالت کارگران جهان در کمپ های جنگ طلب را فرموله کنند.
البته تئوریسین های سرمایه داری نیز از همین شرایط شناخت داشته و برای حفظ نظام سرمایه داری پس از جنگ و بحران های سرمایه داری که جنگ نه تنها حدت آنان را تخفیف نداده بود، بلکه به شدت و گسترش جهانی آن نیز یاری رسانده بود، تئوری هایی عرضه کردند. اقتصاد الگوی کینزی بر مبنای تحلیل از شرایط جدید فرموله گشت و نشان داد که "دولت" نیز می تواند نقش سرمایه دار و برادر بزرگ را بازی کرده و با دخالت خود از حدت و شدت تضادهای طبقاتی بکاهد. "سرمایه داری دولتی" که ما در شوروی و کشورهای اقمار آن شاهدش بودیم دقیقاً با چنین تغییری در شکل حقوقی مالکیت بوجود آمد و توانست خود را از دید مارکسیست هایی که در همان سطح "کاپیتال" باقی مانده بودند و توانایی شناخت شکل عینی سرمایه داری گروهی را درک نکرده بودند، پنهان دارد. هنوز هم می بینیم که بسیاری از سوسیالیست ها از درک چنین تغییراتی عاجز مانده و راه "سرمایه داری دولتی" را، "راه سوسیالیسم" معرفی می کنند. آنها نیز طوطی وار چیزی درباره امپریالیسم و جنگ های امپریالیستی می گویند، اما هرگز درک نکردند که ساختار سرمایه جهانی و "تفوق سرمایه مالی" در آن دوران چگونه "مالکیت" (به مفهوم حقوقی آن) را از کنترل واقعی بر ابزار تولیدی حذف کرد. و چنین تغییری چه تأثیری در شرایط مبارزه ی طبقاتی و پرولتاریا بوجود آورد. دیدیم که پس از جنگ های امپریالیستی اول و دوم، و تشکیل دولت های رفاه، سوسیال دمکرات ها در سیستم های سیاسی امپریالیست های غربی (حیطه عملکرد دلار) غرق گشتند و طرفداران بلشویسم به دامن "سوسیال امپریالیست ها" (حیطه ارز بارتر Barter) غلطیدند. و همراه خود و برای توجیه پشت کردن شان به آرمان کمونیسم و حکومت های شورایی، انواع رویزیونیسم را در سطح جنبش های کارگری و انقلابی اشاعه دادند.
2) اینک همین گروه دوم را نمی شود از تئوریسین های " کینزی" [
3] که طرفدار نظام سرمایه داری هستند، تشخیص شان داد. ایشان معتقدند که با بازگشت به "سرمایه داری دولتی" ساختار سرمایه داری جهانی به سمت "دولت های رفاه" تغییر جهت خواهد داد و از این طریق بشریت نیز به سوسیالیسم نزدیک تر می شود. غافل از آنکه اگر در دهه های میانه ی قرن بیستم "دخالت دولتی" برای مقابله با بحران ناشی از عدم تعادل میان حجم تولید و محدودیت بازار به روی کار آمدنِ "دولت های رفاه" انجامید، این بار در پاسخگویی به بحران مالی کنونی، دولت هایی به روی کار خواهند آمد که ساختار سرمایه داری را به سمت یکپارچه ساختن سیستم پولی و قوانین مربوط به انتقال سرمایه (به شکل پول و کالا) و محدودیت زدایی از استثمار نیروی کار جهانی تغییر دهند. یا به عبارت بهتر، بحران کنونی نه با شکست " سیاست های نولیبرالیستی"و "سیاست جهانی شدن" و "عقب نشینی به دولت رفاه"خواهد انجامید، بلکه اربابان سرمایه از آن در جهت تکمیل برنامه ها و بر طرف کردن موانع جلوی پای جهانی شدن استفاده خواهند کرد. صحت این نتیجه گیری را می توان هم اکنون با اولین اقدامات دولت های سرمایه داری جهانی ثابت کرد. تصمیمات دولت بوش برخلاف "دولت رفاه روزولت" که پول را به جامعه ی کارگری و مردم تزریق می نمود، بلکه به تزریق آن برای حمایت از بنگاه های مالی و جلوگیری از سقوط شان پرداخته است. و همچنین اقدامات دول سرمایه داری جهانی، اروپایی و آسیایی، در جهت جلوگیری از سقوط دلار و ثبات بخشیدن به آن است. البته این بدین معنا نیست که جهان سرمایه داری تفوق امپراتوری دلار را پذیرفته و یا می پذیرد، بلکه بدین معنا است که فعلاً، برای جلوگیری از فروپاشی سیستم مالی جهانی، ناچار است که در کوتاه مدت اعتبار دلار را، که اینک نزدیک ترین ارز به "ارز جهانی" است، حفظ کند.
تنها راه فروکش شدت بحران جهان سرمایه داری در میان مدت، از دیدگاه خودشان، یکپارچه ساختن بازار جهانی است و این مستلزم پیشبرد هر چه سریع تر جهانی سازی است. و نقطه مرکزی آن نیز ایجاد سیستم پولی ای است که فارغ از محدودیت های حیطه ی دلار و یا هر ارز منطقه ایِ دیگری باشد. بنابراین، برابر دانستن " دولتی شدن " سرمایه داری با تشکیل "دولت های رفاه"، چیزی جز خوش خیالیِ طرفداران "چپ نمای" سرمایه داری دولتی نیست. سیاست جهانی شدن اینک با شتابی بیشتر به تغییر ساختار سرمایه داری در جهت یکپارچگی سیستم پولی و برداشتن محدودیت "حیطه های ارزی" و قوانین محلیِ مانع نقل و انتقال سرمایه و هضم هر چه بیشتر اقتصادهای محلی در سیتم جهانی سرمایه پیش خواهد رفت.
3) و اما اینکه چنین تغییراتی چه نتایج اجتماعی ای را به همراه دارد و چگونه در شرایط مبارزه طبقاتی تأثیر گذار است را باید از آنهایی بشنویم که برخلاف دو گروه اول تاریخ رشد سرمایه داری را بر مبنای واقعیات دنبال کردند و نه "پیش فرض های ایدئولوژیک"!
"برایان و رفرتی" [
4] تکامل نظام سرمایه داری را به سه دوران "مجزا سازی" تعبیر کرده اند.
دوران اول برابر بود با مجزا ساختن ابزار تولید از جامعه! و این از طریق "مالکیت خصوصی" انجام پذیرفت. در این مرحله کنترل بر ابزار تولید که از دست کل جامعه خارج شده به دست "سرمایه دار مالک " منتقل شد و ساختار سرمایه داری در شکل اولیه ی آن را بنا گذارد.
مرحله دوم با تشکیل شرکت های سهامی عام از اواسط قرن نوزدهم آغاز گشت که به بنگاه های سرمایه داری شخصیتی حقوقی و مجزا از سرمایه دار مالک داد. این هویت حقوقی جایگزین هویت حقیقی "مالکیت خصوصی" گشته و کنترل بر ابزار تولید را به کسانی منتقل کرد که لزوما خود سهامدار عمده نبودند. این عناصر در روابط پیچیده شده ی مالکیت سرمایه داری و با تسخیر موقعیت های حساس در مدیریت بنگاه ها کنترل خود را اعمال می کردند. همچنین، با بخشیدن هویت مجزا به بنگاه ها، آزادی سرمایه داران در سرمایه گذاری در بنگاه های رقیب نیز مهیا شد. همچنین، آزادی انتقال سرمایه از یک بنگاه و یا صنعت به بنگاه و صنایع دیگر. بدین ترتیب، با آشکار شدن شرایط بالقوه بحرانی ، سرمایه دار می توانست در حیطه ارزی و قانونی مشخصی ، سرمایه خود را از یک بنگاه و صنعت، به بنگاه و یا صنعت دیگری انتقال دهد. پس اگر در مرحله اول سقوط بنگاه و صنعتی گریبان مالک و کارگر را به یکسان می گرفت و به خاک سیاه می نشاند، اینک سرمایه دار به سرعت می توانست خود را از مهلکه نجات داده و تحمل فشار و شکست بنگاه و صنعت را تنها بر دوش کارگر و سهامداران کوچک و نا آگاه بیاندازد.
و اما مرحله سوم "مجزا سازی"، از این هم جلوتر می رود و سرمایه دار را در شرکت های مالی و دلالی بورس متمرکز می کند. که دیگر هیچگونه تملک و در نتیجه مسئولیتی نسبت به بنگاه ها و صنایع ندارند و به راحتی از موفقیت و شکست آنها بصورت یکسان منتفع می گردند. البته "برایان و رفرتی" به این مراحل بصورتی نگاه نمی کنند که ورود به یک مرحله، پایان عمر مرحله ی دیگر است. بلکه ایشان خاطر نشان می سازند که کلیه ی این مراحل در کنار هم همزیستی دارند. اما کنترل کنندگان اصلی ابزار تولید، دیگر مالک بنگاه و سهامداران و مدیریت آنها نبوده، بلکه سرمایه دارانی هستند که در بنگاه های مالی و دلالی بورس (چه با هویت خصوصی و یا دولتی) نشسته اند. از دیدگاه این سرمایه داران که کنترل کنندگان واقعی نظام سرمایه داری و دولت هایش می باشند، تنها راه برون رفت از بحران این نظام، از بین رفتن موانع انتقال سرمایه در سطح جهانی است. که مهمترین آن از بین رفتن مرزهای ارزی و قانونی در سطح جهان است. و می بینیم که اقدامات دولت های این نظام نیز در همین جهت می باشد.
نتایج آن برای کارگران جهان چیست؟
لنین و دیگر سوسیالیست های انقلابی قرن بیستم به درستی تفوق سرمایه مالی و در نوردیدن مرزهای ملی توسط انحصارها (امپریالیسم) را بمثابه آخرین مرحله نظام سرمایه داری مشخص کردند. با تفوق سرمایه مالی و انکشاف مرزها و هضم اقتصادهای ملی در امپراتوری های ارزی، نوک هرم نظام سرمایه داری از پهنای "مالکان خصوصی" به اربابان سرمایه جهانی تمرکز یافت. و اگر جنگ های امپریالیستی اوائل و اواسط قرن مذکور توانستند مرزهای ملی را تبدیل به حیطه امپراتوری های ارزی کنند، اینک امپریالیسم دلار متوجه شده است که نمی تواند امپراتوری خود را بر جهانی شدن سیستم پولی جهان تحمیل کرده و جایگزین آن کند و مجبور است هزینه ی ادغام در سیستم مالی آینده را بدهد. یعنی با هضم امپراتوری های ارزی در یک "ارز جهانی" نوک هرم را باز هم نازک تر کنند و کنترل بر ابزار تولید را همچنان از دسترس تولید کنندگان دورتر سازند. گو اینکه از الآن نمی توان گفت که شکل ظهور بحران ساختار شکن آتی سرمایه داری چگونه خواهد بود، اما از آنجا که در هر قدم ،تضاد بین تولیدکنندگان واقعی (کارگران) و کنترل کنندگان ابزار تولید و اربابان نظام سرمایه داری حدت و شدت بیشتری خواهد یافت، ناگزیر بودن ظهور بحران های بعدی امری مسلم است. و اگر بشریت نتواند آلترناتیو نظام سرمایه داری ( سوسیالیسم) را جایگزین آن کند، حاصلش همانا تمرکز بیشتر ثروت و قدرت در دست بی کفایت آدم خوارانی خواهد بود که برای حفظ موقعیت ممتاز خود در چنین نظامی حاضرند زندگی انسان ها را به خاک سیاه بنشانند (بربریت).
بسیاری از اقتصاد دانان "سوسیالیست" نیز به دام نظریات سرمایه داری افتاده و معتقد شده اند که "بشریت نمی تواند قوانین اقتصادی را به میل خود تغییر دهد. بلکه همین رشد اقتصادی بر مبنای قوانین خود و تمرکز گرایی آن است که بالاخره سوسیالیسم را به بار خواهد رساند." اما این یک دروغ محض است. آن اقتصادی که این اشخاص از آن سخن گفته و آن را علم پیچیده ا، همراه با قوانین لا یتغیری معرفی می کنند، همانا "اقتصاد سرمایه داری" است که قرار است حجم سرسام آور تولید جهانی را در یک سیستم پیچیده ی مدیریتی و حسابداری طوری کنترل کند که ارزش اضافی به دست آمده را به حداکثر رسانده و تمامی آن را در جیب چند سرمایه دار بزرگ روانه سازد. مسلماً چنین مدیریت و چنین عملکردی پیچیده و دشوار خواهد بود و بصورت ادواری با بحران های عدم سازگاری روبرو خواهد شد. محاسبه و مدیریت چنین حجمی از تولید و جلوگیری از دست اندازی کار و محصول و پول توسط مردم به علم اقتصادیِ پیچیده ای نیازمند است.
اما، اقتصاد نیز چون هر پدیده ی اجتماعی دیگری حاصل کارکرد انسان هاست. همانطور که در سالهای 1950 و 60 این مقابله ی طبقه کارگر جهانی بود که به بر هم خوردن تعادل مالی سرمایه داری انجامید و بحران های "دولت رفاه" را پدید آورد. پس در مقابل زاه حل های سرمایه دارانه می توان راه حل پرولتری را ارائه نمود. و نباید ترسی از پیچیده بودن تصمیمات اقتصادی داشت. چرا که با فروکاست اقتصاد به تولید واحدها و تبادل این تولیدات برای مصرف محلی می توان اقتصاد پرولتری را بوجود آورد که چندان هم پیچیده نیست. علمی که مجموعه ی یک شورای محلی با اتکا بر آن می تواند از پس اقتصاد محلی خود بر آید. تنها راه حل جلوگیری از وقوع چنین بحران های خانمانسوزی در دمکراتیزه کردن تولید، یعنی حل تضاد بنیادین سرمایه داری به نفع تولیدکنندگان و برگرداندن کنترل بر ابزار تولید به جامعه است. و این چیزی نیست جز سوسیالیزه (اجتماعی کردن) تولید از طریق استقرار حکومت و نظام شورایی.
يادداشت
[
1] Paul Bowman (Workers Solidarity Movement )
[
2] Bryan and Rafferty(Dick Bryan and Michael Rafferty: Capitalism with Derivatives: A Political Economy of Financial Derivatives, Capital and Class.)
[
3] A Possible Solution to the Economic Crisis :What is to be Done? By PAUL CRAIG ROBERTS
[
4] Bryan and Rafferty(Dick Bryan and Michael Rafferty: Capitalism with Derivatives: A Political Economy of Financial Derivatives, Capital and Class.)
Saturday, September 20, 2008
ترس و وحشت جمهوری اسلامی را فراگرفته است که این چنین شتابزده بازداشت می کند!!!
بازداشت شماری از فعالان حقوق معلمان
فعالان حقوق معلمان در ايران خبر داده اند که صبح روز سه شنبه بين ۱۵ تا ۲۰ تن از نمايندگان تشکل های معلمان توسط نيروهای امنيتی جمهوری اسلامی ايران بازداشت شده اند. فعالان بازداشت شده حقوق معلمان قرار بود در جلسه شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگيان ايران به منظور بزرگداشت روز جهانی معلم در « تهرانپارس» تهران شرکت کنند.
در اصول بیست و ششم و هفتم از فصل سوم قانون اساسی جمهوری اسلامی به حقوق احزاب ، انجمن ها و تشکیل اجتماعات پرداخته شده است . بازداشت جمعی از معلمان در آستانه بازگشایی مدارس بدون تردید نقض فاحش قانون اساسی است . این یکی از ابتدایی ترین حقوق هر صنفی است که مباحث مربوط به خود را در جلسات جمع بندی کرده و بدور از هیاهو و خشونت در یک فرآیند دموکراتیک و آرام خواسته های خود را بگوش مسئولان برساند که در اینصورت اگر مراکز مرتبط با نگاهی امنیتی و گوش های بسته به مبارزه طلبی با آنان درآیند حکایت از فضای بسته ای دارد که هرگونه میدان نقادانه ای را پذیرا نیست و در دام استبداد خواهی گرفتار آمده است . اساساً چنین اصولی در هر قانونی که حقوق ملت را لحاظ می کند برای برون رفت از استبداد حاکمیت و تعامل دوسویه برای حل مشکلات است نه رفتن در درازای بن بست لاینحل که متأسفانه در جامعه ما به یک امر عادی بدل شده است . بسیاری از اصول قانون اساسی در ایران تعطیل است و بنا بر تجربه ، حاکمیت تنها در صورتی برخی از این اصول را احیا کرده که از چنان توانی برخوردار باشد که بر توان اقتدارگرایی آن افزوده و به استمرار مشروعیت کاذبش بیانجامد .
فعالان حقوق معلمان در ايران خبر داده اند که صبح روز سه شنبه بين ۱۵ تا ۲۰ تن از نمايندگان تشکل های معلمان توسط نيروهای امنيتی جمهوری اسلامی ايران بازداشت شده اند. فعالان بازداشت شده حقوق معلمان قرار بود در جلسه شورای هماهنگی تشکل های صنفی فرهنگيان ايران به منظور بزرگداشت روز جهانی معلم در « تهرانپارس» تهران شرکت کنند. اين شورا از سال ۱۳۸۱ خورشيدی آغاز به کار کرده است و حدود ۴۰ تشکل معلمان از سراسر ايران در آن عضويت دارند. يکی از فعالان حقوق معلمان درباره اين بازداشت دسته جمعی به «راديو فردا» گفت: «ساعت هفت صبح قرار بود همکاران فرهنگی در ضلع جنوبی متروی علم و صنعت تهران جمع شوند تا به طور مشترک به محل جلسه در تهرانپارس بروند. ولی توسط نيروهای امنيتی بازداشت شدند.» اين فعال حقوق معلمان همچنين گفت که «بر اساس برخی گزارش ها، فعالان بازداشت شده ابتدا به کلانتری هفت حوض منتقل شده اند. اما در حال حاضر در بازداشتگاه پليس امنيت در ميدان سپاه نگهداری می شوند.» او افزود: «به فعالان حقوق معلمان که پيگير ماجرا بودند، گفته شده است که بازداشت شدگان سه شنبه شب را نيز در بازداشتگاه خواهند بود.» اين در حالی است که دليل بازداشت اين گروه اعلام نشده است.
کمیته گزارشگران حقوق بشر بر اساس اخبار رسیده، ساعتی پیش مأموران امنیتی با ورود به جلسه کانون صنفی معلمان، بیش از 10 تن از حاضران را بازداشت نموده اند. این جلسه به میزبانی کانون صنفی و با دعوت از معلمان شهرستانی در منزل یکی از اعضای کانون در منطقه 4 تهران برگزار می شد. بازداشت شدگان که همگی از اعضای شورای هماهنگی معلمان سراسر کشور می باشند، توسط نیروهای لباس شخصی دستگیر شده اند. تاکنون از اسامی دقیق معلم های بازداشت شده اطلاعی در دست نیست. با این حال افراد زیر، از جمله کسانی هستند که بازداشت آنان تأیید شده است: آقایان: اکبری، باغانی، بهشتی، نیک نژاد،زینال زاده، نوری، قریشیان، فلاحی
Friday, September 12, 2008
فرمانده سپاه ساوجبلاغ از ثبتنام كوچكترين عضو بسيج كشور كه تنها سه روز دارد، در بسيج اين شهرستان خبر داد. (فارس)
ای رهبر آزاده ، پی پی دارم آماده !
تصویر فوق مربوط به این بسیجی قهرمان سه دقیقه پس از تولد میباشد !
لازم به ذکر است که این کودک با پای راست از شکم مادرش بیرون آمده و در هنگام تولد ۲۴ کیلو وزن داشت که بر همین اساس پزشکان معتقدند که در آینده مثل همین سردار قیروزآبادی خودمان ترکه ای بشود ! شاهدان عینی میگویند وی بعد از بیرون آمدن از شکم مادرش در راستای احیای سنت امر به معروف به مادرش گفته خانم پاشو جمع کن خودتو این چه وضعشه ! این کودک بعد از تولد بجای گریه کردن صلوات میفرستاد !
وی تحصیلات حوزوی را به مدت نه ماه در شکم مادرش به پایان رساند و با درجه اجتهاد زائیده شد ! نامبرده بلافاصله پس از تولد با انتشار بیانیه ای ضمن محکوم نمودن فجایع غزه با آرمانهای بنیانگذار بیعت نموده و با ساسانهای بنیان بردار میثاق گره زد ! اخترشناسان معتقدند که شب قبل از تولد این کودک آسمان در شب تاریک بود و مردم با چشم غیر مسلح قادر به روئیت کره ماه بوده و نیز رنگ ماست نیز سفید بود لیکن عطارد و نپتون معلوم نبودند و اگر بودند ما که ندیدیم و این خودش خیلی مهم است !
در حال حاضر این کودک به جهت تبرک به عتبات عالیات برده شده و در هنگام مراجعت ما باید در فرودگاه بگوئیم دیپلمات سرافراز خوش آمدی خوش آمدی ! بعد از تولد علما در گوش راست او تکبیر و در گوش چپش گفته اند مرگ بر منافقین و صدام و جلد سوم رساله این بزرگوار هم اکنون در دست چاپ میباشد ! او به هیچ عنوان حاضر به پذیرش پوشک my baby نبوده چون میگوید باعث وابستگی ما به شرق و غرب میشود لیکن برخی معتقدند که همان عبا عمامه برای جیش و پی پی اتفاقاً بهتر از پوشک جواب میدهد ضمن اینکه بچه عرق سوز هم نمیشود !
پس از تولد این کودک مابقی طاق کسری فرو ریخته است که به همین جهت هنوز بین علما محل اختلاف است که آیا این کودک همان امام زمان است یا امام زمان همین کودک میباشد لیکن برخی از مراجع معتقدند که ریختن طاق کسری ربطی به این طفلکی نداشته بلکه کار این رحیم مشائی اسرائیل دوست خاک بر سر میباشد !
به همین مناسبت فردا راهپیمائی عظیمی از جائیکه مترو ما را سوار میکند تا جائیکه اتوبوس پیاده مان میکند برگزار میگردد که شرکت کنندگان بدون قرعه کشی میتوانند برای زیارت پیاده بروند مرقد تا مشت محکمی به جهت دفتر حافظ منافع دوست و برادر امپریالیسم جهانخوار و شرق و غرب و اینا وارد گردد ! پس فردا نیز به سلامتی ختنه و اصلاح ریش این کودک به مدل ستاری مجلس جشن و سروری همراه با سینه زنی و قیمه خوری و اهداء صیغه نامه رسمی از دانشگاه زنجان به جهت بیعت با آرمانهای این بسیجی نوباوه برگزار میگردد !
علیه التکان ... بچه را بتکان
Thursday, September 11, 2008
سخنان آيتالله سيد احمد علمالهدي درباره زنان و موسیقی و چرا یک زن جلودار ورزشکاران المپیک بود گفت؟
به گزارش خبرگزاری فارس نیوز امام جمعه مشهد گفت: زمينه ظهور حضرت حجت (عج) با خواندن ترانه و شعر و ايجاد عشق مبهم در اذهان ايجاد نميشود بلكه بايد با رفتار و كردار زمينه ظهور را فراهم كرد. آيتالله سيد احمد علمالهدي با بيان اينكه انقلاب اسلامي ايران تنها يك انقلاب سياسي نبود، گفت: ما براي تصرف سرزمينها انقلاب نكردهايم بلكه انقلاب ما انقلاب ارزشها است و اين تحول ايجاد شده تا دنيا با ارزشهاي اسلامي آشنا شوند و اسلام در جهان گسترش يابد. امام جمعه مشهد خطاب به مسئولان، احزاب و گروهها افزود: اگر بخواهيم در عرصههاي مختلف از اصول انقلاب اسلامي كوتاه بياييم، خود مانعي براي ظهور حضرت حجت (عج) خواهيم بود.
وي با اشاره به برگزاري مراسم ويژه المپيك در چين اظهار داشت: متأسفانه در اين مراسم يكي از بانوان ورزشكار جلودار حركت گروه ورزشكاران بوده و اين مخالف اصول اسلام و نظام و شعارهاي دولت و ارزشهاي انقلاب است. امام جمعه مشهد با اشاره به جايگاه زن در اسلام گفت: جلودار قرار دادن زنان در اين مراسمها به معناي اين است كه دنيا بداند ما به دنبال اشاعه فرهنگ علوي نيستيم. وي با بيان اينكه اين حركت ضدارزشي بود، گفت: همانگونه كه قبلا هم در خطبههاي نماز جمعه مشهد گفته شد، شركت بانوان در مسابقات بينالمللي و نمايش آنان در كشورهاي بيگانه مخالف اصول اسلامي است و امروز متأسفانه نه تنها زنان به اين مسابقات اعزام ميشوند بلكه آنان به عنوان جلودار حركت ورزشكاران انتخاب ميشوند.
وي به مراسم جشني در قائمشهر اشاره كرد و گفت: در اين مراسم كه به منظور ظهور هر چه سريعتر حضرت حجت (عج) برنامهريزي شده بود متأسفانه زنان به آوازهخواني در جلوي تعداد زيادي از مردان مشغول شدند. علمالهدي افزود: مسئولان بايد بدانند در برنامههاي خود نبايد خودشان اجتهاد كنند و از متخصصان دين چگونگي اجراي برنامهها را بايد سوال كنند. وي اظهار داشت: مسئولان، انتخاب شده مردمي هستند كه قوام و دوام انقلاب به حضور آنان بستگي دارد و اين مردم با جان و خون خود شعائر اسلامي را حفظ كردهان
Sunday, September 07, 2008
داستاني از منوچهر احترامي
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!
در آدرس زیر می توانید به ارشیو بسیاری از گروههای چپ درسترسی داشته باشید
http://www.iran-archive.com
لینوکس و کمونیسم
via کیبرد آزاد von جادی am 06.09.08
چند وقت قبل کامنتی داشتم از http://mane-tanha.blogsky.com۰ که توش میگفت جدیدا جایی خونده که لینوکس و کمونیسم فلسفه مشترکی دارند و به این دلیل نگران بود که نکنه لینوکس چیز بدی باشه و میخواست من در این مورد نظر بدم و حدس هم زده بود که این جواب طولانی خواهد بود.
جواب دادن به این مطلب طولانی است و پر پیچ و خم. من ترجیح میدم شروع کنم و جلو برم.
نفی استدلال مبتنی بر «فلان بده، این فلانه، پس این بده»
این استدلال از نظر ریاضی درست است ولی در دنیای سیاست معمولا یک جور کلاهبرداری است. دولت سرمایهداری تبلیغ میکند که کمونیسم بد است و بعد اگر بخواهد چیزی را بکوبد میگوید مربوط به کمونیسم است. ایران میگوید اسراییل بد است و بعد اگر بخواهد کسی را بدون دلیل نفی کند، میگوید وابسته به اسراییل است. همانطور که گفتم این استدلال در سطح ریاضی / منطق درست است اما در دنیای سیاست و پول معمولا روشی است که وقتی طرف از نفی واقعی چیزی ناتوان است از آن استفاده میکند.
فرض کنید من از شیرین عبادی بدم بیاید یا شیرین عبادی برای من مشکل زا باشد. خب اگر واقعا مشکل در شیرین عبادی باشد میتوانم توضیحی مثل این بدهم که «شیرین عبادی آدمها را به اعتیاد تشویق میکند پس بد است» یا «شیرین عبادی رفتار شکنجهگران رژیم فاشیستی سابق آرژانتین را طبیعی میداند پس آدم خوبی نیست» و .. اما وقتی نتوانم اینجور اشکالات را به خود فرد نسبت بدهم میگویم «دختر شیرین عبادی بهایی شده است» و قبلا هم تمام تلاشم را میکنم تا بین همه دینها، فقط یکی را درست جلوه بدهم و بقیه را کمابیش اشتباه و بهایی را از بقیه اشتباه تر (:
حالا داستان استدلال کمونیستی بودن لینوکس هم همین است. اصولا درباره کمونیسم چیز زیادی نمیدانیم و نقد خوبی هم بر ضد لینوکس نداریم در نتیجه مینویسم: آهای مردم بترسید! لینوکس همان کمونیستم است و قبلا هم که به اندازه کافی شما را از کمونیسم ترسانده ام.
کمونیسم
هاها (: نمیدانم الان هم اینقدر بامزهاند یا نه ولی ما که بچه بودیم معلمهای دینی و پرورشی و اینجور چیزها، در برخورد با سوال در مورد کمونیسم توضیح میدادند که «کمو» به روسی یعنی «خدا» و «کمونیست» کسی است که معتقد است «خدا نیست» (: من و شما با وجود فحش دادن چند سال قبل دولتمان به آمریکا در یک جامعه سرمایهداری زندگی میکنیم که تند تر و تندتر در حال رفتن به دنیای سرمایهداری است. در این شرایط خیلی طبیعی است که کلمه «کمونیسم» اصولا بد حساب شود. برابر پلیس امنیتی شوروی، برابر تصفیههای سیاسی و حکومت بسته کوبا. ولی فراموش نکنید که مردم سابق شوروی و کوبا و کره شمالی هم تصورشان از دنیای سرمایهداری جایی بوده که آدمها در آن تحت فشار گرسنگی مجبور به کار روزمره هستند و چند نفر سرمایهدار خوناشام هر روز مشغول کارکشیدن بیشتر و بیشتر از آنها و فقیرتر کردنشان هستند و در مواقع لزوم بمب اتم روی دیگر کشورها میاندازند.
کمونیسم / مارکسیسم واقعا اندیشه زیبایی است. شاید هیچ وقت درست پیاده نشده باشد (مثل همه اندیشههای مدعی زیبایی دیگر) و دقیقا به همین دلیل مردم را همیشه از آن ترساندهاند. مارکسیسم / کمونیسم اندیشه اکثر نویسندگانی بوده که کتابهایشان این روزها برایمان جالب هستند و جذاب.
این «بد» جا انداختن یک چیز هم مثل مرحله قبل معمولا مبتنی بر استدلال نیست بلکه چیزی شبیه به این است که «وای... بهایی!» یا «صدام یزید» یا «محور شرارت» و ... این حرفها و ترسها معمولا مبتنی بر استدلال / آگاهی نیست بلکه مبتنی بر تکرار دائمی ترس است. همین ترس را آمریکاییها از ایران دارند.
لینوکس و کمونیسم
اندیشه محوری کمونیسم این است: هر انسان به اندازه نیازش باید از منابع سهم بگیرد.
اندیشه محوری لینوکس این است: یک سیستم عامل مبتنی بر یونیکس با مجوز جی پی ال.
اندیشه محوری مجوز جی پی ال این است: حق دارید استفاده کنید، حق دارید متنش را بخوانید، حق دارید تغییرش بدهید، حق دارید به دیگران بدهیدش.
حالا خودت مقایسه کن که آیا لینوکس همان کمونیسم است؟ جواب بدون شک خیر است چون اصولا این مباحث ربطی به هم ندارند. البته اگر از این جنبه نگاه کنیم که کمونیسم در مقابل سرمایه داری میگوید که افراد مستقل از وضعیت مالی حق دارند از منابع استفاده کنند، ممکن است جواب «بله» باشد (: اگر هم اینطور باشد لینوکس را نباید به خاطر کمونیسم کنار گذاشت بلکه به خاطر لینوکس باید بیشتر درباره کمونیسم/مارکسیسم خواند (:
لینوکس یکی از تبلورهای اندیشه آزادی در دنیای نرم افزار است. کمونیسم هم یکی از اندیشههای مدعی رهایی بخشی در دنیای سیاست. تفاوت فعلا در اینجاست که لینوکس واقعیت یافته و کمونیسم هنوز نه؛ لینوکس مثل فایرفاکس چیزی واقعی است اما دنیای آزاد از سرمایهداری هنوز قابلیت تحقق ندارد.
شکی نیست که این بحث ادامه دار است و یک من یک مطلب مفصل دیگر هم در موردش خواهم نوشت (یا ترجمه خواهم کرد) ولی فعلا به شکل کاملا خلاصه این را بگویم که لینوکس اصولا یک چیز سیاسی نیست و در نتیجه در این دیدگاه ربطی به کمونیسم که یک چیز سیاسی است ندارد. اما مثلا از این نظر که هر دو مدعی هستند آدمهای آزاد جهان بهتری خواهند ساخت، لینوکس و اسلام و کمونیسم و سوسیالیسم و آنارشیسم و آمریکا همه و همه ادعای مشترکی دارند (:
Wednesday, October 10, 2007

ارنستو چه گوارا
چهگوارا يا آنگونه که مردمان لاتين خوشتر دارند او را به ياد آورند «چه» نمادي
است مانا از خيزش عليه ظلم و استبداد. چريک آرژانتيني از همان زمان که قاره استعمارزده لاتين را با موتورسيکلتي طي کرد و در کسوت پزشک به درمان بيماران پرداخت تا آنگاه که درد بيدرمان مردمان اين منطقه را در استبداد و حکومتهاي ظالم يافت، لحظهاي از پا نايستاد. او بيوطن بود و شايد هم جهانوطن؛ چرا که ظلم را عليه هيچ کس و در هيچ کجاي جهان برنميتافت.
سالها از مرگ قهرمانانه «چه» ميگذرد اما بزرگمرد آمريکاي لاتين هنوز هم الهام بخش مردمان ستمديدهاي است که تلاش ميکنند خود را از زير يوغ استعمار و استبداد برهانند. هنوز هم در هر گوشه و کنار جهان اگر پرچمي به عدالتخواهي و مبارزه با استبداد بلند ميشود در همان حوالي تصاوير «چه» را هم ميتواني بيابي.
دکتر ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا (زاده ۱۴ ژوئن، ۱۹۲۸ - درگذشته ۹ کتبر، ۱۹۶۷) که معمولاً بهعنوان چهگوارا یا الچه شناخته میشود، یک انقلابی مارکسیست متولد آرژانتین بود.
گوارا یکی از اعضاء جنبش ۲۶ ژوئیه فیدل کاسترو بود. این جنبش در سال ۱۹۵۹ قدرت را در کوبا بهدست آورد. گوارا چندین پست مهم را در دولت جدید کوبا بر عهده داشت و پس از آن با امید برانگیختن انقلاب در دیگر کشورها کوبا را ترک کرد. وی ابتدا در سال ۱۹۶۶ به جمهوری دموکراتیک کنگو رفت و سپس به بولیوی سفر کرد. در اوایل اکتبر ۱۹۶۷ چهگوارا در بولیوی طی عملیاتی که توسط سازمان سیا طرحریزی شده بود دستگیر شد. برخی باور دارند که سیا ترجیح میداد گوارا را برای بازجویی زنده در دست داشته باشد، اما بهرصورت او بهوسیله ارتش بولیوی در نزدیکی والهگرانده در سانتا کروز دلاسیهرا کشته شد. تفاصیل مرگ او هنوز هم مبهم هستند، ولی خیلیها باور دارند که دولت بولیوی از قصد گوارا را کشت تا از اجرای یک محاکمهٔ عمومی برای او جلوگیری کند.

Monday, August 20, 2007

بیست و هشتم مرداد سال سی دو
در روز ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ طبق نقشه سازمانهاي جاسوسي امريکا و انگليس براي براندازي دولت مصدق، شاه فرمان عزل دکتر مصدق را امضا کرد و رئيس گارد سلطنتي، سرهنگ نصيري را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزير فرمان را به وي ابلاغ کند. همچنين نيروهايي از گارد سلطنتي مامور بازداشت عدهاي از وزراي دکتر مصدق گشتند. ولي نيروهاي محافظ نخستوزيري رئيس گارد سلطنتي و نيروهايش را خلع سلاح و بازداشت نمودند. در روز ۲۸ مرداد ماه ۱۳۳۲ دولتهاي امريکا و بريتانيا دست به کودتاي ديگري زدند که اينبار باعث سقوط دولت مصدق گشت. در اين روز سازمان سيا با دادن پول به ارتشيان و اراذل و اوباش تهران آنها را به خيابانها کشانيد. کودتاچيان توانستند به آساني خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندين ساعت نبرد خونين گارد محافظ نخست وزيري را نابود کنند و خانه وي را پس از غارت کردن به آتش بکشانند. در روز ۲۹ مرداد دکتر مصدق و يارانش خود را به حکومت کودتا به رهبري سرلشکر زاهدي تسليم کردند. بدين ترتيب در کودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ (۱۹ اوت ۱۹۵۳) سازمانهاي جاسوسي بريتانيا و ايالات متحده امريکا با کودتا دکتر مصدق را برکنار کرده و محمدرضا شاه پهلوي را که پس از شکست کودتاي ۲۵ مرداد به رم رفته بود بازگرداندند و به قدرت رساندندبد نيست آخرين دفاعيات مصدق، اين مليگراي ميهندوست را بخوانيد...
آخرين دفاعيات دکتر محمد مصدق
به من گناهان زيادي نسبت دادند و من مي دانم يک گناه بيشتر نکرده ام و ان اين است که تسليم تمايلات خارجيان نشده و دست انان را از منابع ملي کشور کوتاه کردم در تمام مدت زمامداري خود از لحاظ سياست داخلي و خارجي يک هدف داشتم
و ان اين بود که ملت بر مقدرات خود مسلط گردد و هيچ عاملي در سرنوشت مملکت جز اراده ملت دخالت نکند.
پس از50 سال مطالعه و تجربه به اين نتيجه رسيدم جز تامين ازادي و استقلال ممکن نيست ملت ايرانبر مشکلاتي که در راه سعادت و عظمت خود دارد غلبه کند براي نيل به اين منظور تا انجا که توانستم کوشيدم
راست است که مي خواهند سرنوشت من و خانواده ام را درس عبرت براي ديگران کنند.( در اينجا حالت گريه به اقاي دکتر مصدق دست داد) ولي من مطمئنم که نهضت ملت ايران خاموش شدني نيست و هرگز فراموش نکنند که سرنوشت افراد در مقابل حيات و استقلال ملل بي ارج و بي ارزش نيست است و تنها ارزويم اين است که ملت ايران اهمي نهضت ملي خود را به خوبي درک کنند و به هيچ صورت از تعقيب راه پر افتخاري که رفتند دست نکشند اميدواريم که تمام طبقات و احاد و افراد از يير و جوان در هر مسلک و مذهب و دين در هر شغل و مقام اين معنا را به خوبي درک کنند. ( کتاب محاکمه و دفاع دکتر محمد مصدق)
Wednesday, August 08, 2007
آن شب
آن شبمحسن درزي
تقريباً بيست و پنج سال پيش، من تماشاچي "مرگ خود" در زندان اوين بودم. نمي دانم بند دو يا سه بوديم. در هر حال، اولين اطاق طبقه پايين که نصف اتاق هاي ديگر بند و اگر درست تخمين زده باشم، چهار متر در شش و يا هشت متر است و حدود بيست الي سي نفر در آن زنداني بوديم. از چهاردهم تيرماه که به اوين آورده شدم، اين دومين اطاقي بود که در ان سر مي کردم. ترکيب ساکنين اطاق متفاوت بود ولي مي شد آن ها را در چهار گروه دسته بندي کرد.
1- دو نظامه ها، کساني که در دوره "اعليحضرت" نيز زنداني بودند. مثل خودم. 2- کساني که قبل از "فاز نظامي" به خاطر فروش نشريه و مشابه آن دستگير شده و در شرايط جديد گير کرده بودند. 3- مشکوکين. کساني که به قول خودشان از طريق "قيافه شناسي" در خيابان ها شکار شده بودند. 4- مجاهديني که در خانه هاي تيمي دستگير شده بودند و ساکنين اطاق به آنها به چشم اعدامي هايي که امروز و فردا "مي زنندشان" نگاه مي کردند. آدم هاي آرامي بودند. هميشه در گوشه اي نشسته و نوبت خود را انتظار مي کشيدند. احساسم به آن ها ترکيبي از احترام، دلسوزي و تاسف بود. حيف اين جان هاي جوان نبود که طعمه مرگ زودرس شوند؟
چند نفر از ساکنين اطاق را نيز از قبل مي شناختم. اگر بخواهم تک تک آدم ها را توصيف کنم، حتي اگر بتوانم و صندوق خاطراتم اجازه دهد، باز هم کار بيهوده اي ست. همه تشنه خبر بودند. خبرها را کساني که تازه وارد مي شدند، مي آوردند. من جزو کساني بودم که در همان محدوده کوچک و بسته خيلي قدم مي زدم. تند تند قدم مي زدم. اين طوري برايم بهتر بود. آرامم مي کرد.
"آن شب" يکي از شب هاي شهريور بود و اطاق زندگي روزمره را سپري مي کرد. دقيقاً چه تاريخي؟ نمي دانم. حتي شک دارم که اواخر مرداد يا اوايل مهر بوده باشد. من نه آدم دقيقي هستم و نه توانايي ثبت جزئيات لحظات و روزها را در ذهن دارم. اگر چه تصاوير خاطراتم سياه و سفيد نيستند، اما ذهنم مثل دوربين هاي "پولارويد" است، از همان هايي که در جا تصوير گرفته شده را ظاهر مي کند و تحويل مي دهد. اين گونه عکس ها به مرور زمان رنگ و کيفيت خود را از دست مي دهند، اما با کمي دقت، جزئيات ثبت شده در آن ها را مي توان ديد. انکار اين تصاوير و جزئيات شان ممکن نيست، زيرا که وجود دارند، حتي اگر کيفيت نداشته باشند. اين ها را به اين دليل نوشتم که اگر کسي مدعي شد که فلان روز بود و نه بهمان روز، به دروغ گويي متهم نشده باشم.
ساعت خاموشي 9 شب بود، هر چند که خاموشي واقعي وجود نداشت. هم فشار نگهبان ها و هم خواست ساکنين اطاق بود که نظم شب و روز رعايت شود. شب، فرصتي ست براي زنداني که خودش باشد، به خانواده اش فکر کند، يواشکي گريه کند، آن چه را که در بازجويي ها بايد بگويد مرور و در ذهن خودش سازماندهي کند، با ترس هايش کنار بيايد، خستگي انتظار و بلاتکليفي را از تن و روان به در کند و اگر بخت يار بود، اگر کابوس مجال داد، بخوابد. آن شب نيز براي خواب آماده مي شديم. آماده شدن براي خواب مراسم داشت. مراسم خواب! با چاشني دائم لجبازي ها، کوتاه آمدن ها، شوخي ها و خنده هايي که بي موقع گريبان همه را مي گرفت. خنده وقتي بيايد و جلوي آمدنش را بگيري، خود باعث خنده بيشتر مي شود. خنده هاي نيمه شب، خنده هاي هيستريک هستند. پتوها نيز مي بايستي عادلانه تقسيم مي شدند تا به همه رسد. گاه زياد بودند و گاه کم. کيفيت شان هم متفاوت بود. برخي پرز داشتند و برا جا انداختن شان کار فني لازم بود، و بالاخره اين که کي کجا بخوابد. آن شب هم مثل شب هاي ديگر زندان بود با همين تصاوير رنگ و رو رفته اي که نشان دادم.
داشتيم دراز مي کشيديم، يا دراز کشيده بوديم، يا با بي خوابي و فکر و تنهايي کلنجار مي رفتيم که در باز شد و چند پاسدار در آستانه در ظاهر شدند: - تو، بيا بيرون... تو هم بيا، اوي با توام. - من؟ - نه... اون يکي، تو بگير بخواب! - تو هم بيا... تويي که گفتي من... آره، تو!گيج خواب و بداري بوديم. گيج اين که چه شده است، چرا؟ براي چه؟ چه مي خواهند؟ گيج شلوار به پا کردن، از روي ديگري رد شدن، دست و پاي بغل دستي را له کردن. آه که گيجي چقدر دردناک است. سه نفر از ما را بيرون کشيدند. انتخاب شان "سليقه اي" بود. يکي را دوباره هل دادند که: - تو نه! و يکي ديگر را به جاي او بيرون کشيدند. هيچ کدام از آن ها "سرپوش" نداشتند، يعني که "کوکلس کلان" نبودند. نگهبان هاي بند خودمان و "زير هشت" بودند. شوخي مي کردند، متلک مي گفتند، مي خنديدند و در فضاي اطاق توهم، ترس، ناباوري به لحظه آتي و بي اطميناني پخش مي کردند. اطاق در خودش "قوز" کرده بود. من جزو سه نفر پاشنه در بودم. به خودم فحش مي دادم که: "خاک بر سرت با اين قيافه تابلو که داري!" راه را باز کردند که وارد راهرو شويم و در با تهديد و تشر که: "اطاق بخوابد!" پشت سرمان بسته شد. گيج بوديم. هزار تا حدس مي زديم که به يکيش هم باور نداشتيم: "حتماً براي باربري يا نظافت مي برند. شايد هم برنامه جابه جايي در بندهاست. ولي نه. اگر موضوع جا به جايي است پس چرا نگفتند وسايل مان را برداريم!" چند تراکت پارچه اي متعلق به گروه هاي سياسي توي راهرو بود. در ميان آن ها تراکتي از مجاهدين با عکس سرخ مهدي رضايي توي چشم مي زد. شروع کردند به نوار نوار کردن پارچه چلواري همان تراکت. پارچه، راحت مثل آب خوردن جر مي خورد. آن روزها هنوز "چشم بند" توليد نشده بود. به هر کدام مان يکي از آن نوارها را دادند: "چشماتونو باهاش ببندين!" نگهبان ها هميشه مي خواهند که چشم بند محکم و چند لايه باشد و زنداني چشم بند نازک، يک لايه و پر ديد را ترجيح مي دهد. همين عمده ترين دليل مشت و لگد خوردن زنداني مي شود. من در اين کار خبره بودم. کنجکاو نگاه کردن و ديدن و از آن مهم تر، زير دستور نرفتن. اين شيطنتي است که زنداني دوست دارد و نگهبان از آن بدش مي آيد. چشم بندها بسته شدند. نوار را روي چشم هايم بستم و از پشت آن که نگاه کردم چشم راستم سفيد و چشم چپم قرمز مي ديد. گويا تکه اي از مهدي رضايي روي چشم چپم بود. پشت سر هم توي راه پله ها ايستانده شديم. درهاي اطاق هاي ديگر باز مي شد و رد ميان سر و صدا، توهين، دري وري، مسخره بازي، متلک، تحقير و تو سري، چند نفر ديگر به جمع ما اضافه مي شدند و در بعدي، درهاي بعدي. نمي توانستم سر و ساماني به افکارم بدهم: ما را کجا مي بردند؟ براي بازجويي نمي تواند باشد. انتخاب ها روي موضع سياسي نيست. اگر براي نظافت مي برند... اگر براي باربري مي برند... پس چرا... اصلاً من... "خاک بر سرت محسن با آن قيافه تابلوت!" و اطاق به اطاق به صف مان اضافه مي شد. دست به شانه شديم. راه افتاديم. دمپايي ها به صدا در آمدند. بعضي ها سکندري مي خوردند. شانه جلويي را مهربانانه و اطمينان بخش فشار مي دادم. با اين کار به خودم دلداري مي دادم.
روز به روز وضع زندان بدتر مي شد و رفتار نگهبان ها بدتر از آن. قديمي ها، آن هايي که قبل از تابستان 60 در زندان بودند، مي گفتند که در اوين از اين خبرها نبود. جمعيت زندان تساعدي بالا مي رفت و گفته مي شد که بساط شکنجه و شلاق برقرار شده است. از بيرون خبرهاي خوبي نمي رسيد. ترور و فاز نظامي مجاهدين جايي براي تحليل نگذاشته بود. نماز جمعه به نماز وحشت تبديل شده بود. اعدام هاي دسته جمعي شروع شده بود. آدم ها وارد اوين مي شدند و پس از اقامتي کوتاه، قبل از سپردن نام شان به خاطر، به سفر مرگ مي رفتند. کساني که حافظه قوي تري داشتند و مي توانستند اسم ها را به خاطر بسپند، در روزنامه ها نشان مي دادند: "اين فلاني ست. همان که اون ته مي خوابيد و اين بهماني ست، هماني که هميشه مي خنديد" همه خود را در نوبت مرگ مي ديدند. يک ميليون بار به خودم گفتم: "اين ها مي کشندم" و يک ميليون و يک بار مي گفتم: "ولي آخه چرا؟ من که کاري نکرده ام!"
اين ها را يادآوري کردم که بگويم آن شب و در آن صف، خود را با سرعتي سرگيجه آور سوار بر قطار مرگ يافتم. بايد اين حس لعنتي را کنار مي زدم. نبايد باور مي کردم، حقيقت نداشت. نمي توانست حقيقت داشته باشد. من حتي دادگاه نرفته بودم، پس چطور ممکن است پاي مرگ کشانده شوم؟ حتماً قرار است چيزهايي را در آشپزخانه جابجا کنيم. شنيده بودم در حال تعمير آشپزخانه هستند. خود لاجوردي اين را در اطاق مان گفت. آمده بود و با قديمي ها "گپ دوستانه" زده بود. زنداني ها از اين که به آنها هر سه وعده فقط نان و پنير و غذاي سرد داده مي شد، شکايت داشتند. لاجوردي جواب داده بود که: "تقصير خودتان است. بايد خبر مي کردين که مي خواهين وارد فاز نظامي بشوين. آمادگي نداشتيم پذيرايي کنيم" شوخ طبع بود، مثل زهرمار! مي خواست بحث سياسي راه بيندازد ولي کسي تمايلي نشان نداد. همه دوست داشتند در مورد سرعت رسيدگي به پرونده شان، امکانات محدود اطاق ها، توالت، غذاي سرد و از اين قبيل حرف بزنند. او هم از جبهه ها مي گفت، مزاح مي کرد، کنايه مي زد ولي آرام بود. همان دم در اطاق نشسته بود. با کساني که در زندان شاه با او هم بند بودند، بيشر صحبت مي کرد و آن ها را با اسم کوچک صدا مي کرد. در آن زمان من هم يک هفته اي بر اساس تبعيد و جابجايي در زندان، هم بندش بودم. مي دانست دو نظامه هستم ولي شناخت بيشتري نداشت.
آره! حتماً مي برند که در آشپزخانه کاري کنيم، باري را خالي کنيم، چيزهايي را جابجا کنيم. خود لاجوردي گفت. حتي اگر دروغ هم باشد، باز اميدي در آن هست و اميد هميشه جرات مي دهد. جرات مي دهد که با دستم شانه جلويي را فشار بدهم و جلويي شانه بعدي را. اميد هم واگير دارد. سرايت مي کند.. هر چه نا اميدي و ياس هم به همان اندازه مسري ست. در ان قطاري که به سمت ناکجا آباد در حرکت بود، از صندلي اميد به صندلي نا اميدي نقل مکان مي کردم و بالعکس.
از زير هشت رد شديم. وارد راهرويي ديگر و راهروي بعدتر و سپس راه پله ها، نگهبان ها، نگهبان هاي بيشتر و بعد از آن نورها، مهتابي ها، نور سفيد، نور سرخ، سرخ و سفيد، از پشت چشم بند نازک! نمي دانم صف مان چند نفر بود. فرصتي براي شمارش نبود. فرقي هم نمي کرد. از بندهاي ديگر به قطارمان اضافه تر مي شد. اکنون ديگر راه رفتن سخت شده بود. يکي مي ايستاد، ديگري سکندري مي خورد، دست ها از شانه ها جدا مي شد و نگهبان ها عصبي مي شدند و نعره مي زدند: "هي منافق! کوري؟"، "هي انقلابي!بلد نيستي راه بري؟"، "چشم بندت رو بکش پايين دراز، با توام!" صداي دمپايي ها وقتي هماهنگ بود، مثل رژه و وقتي نا هماهنگ بود مثل بازار مسگرها مي شد. شتلق شوتولوق، ترق و توروق: "برادر چشم بندم خوب بسته نيست... ، نگهبان دمپائيم يک لنگش در اومد... " صف مدام به هم مي خورد، در ترديد حرکت کورمال کورمال، پاها به هم مي پيچيدند، نظم از دست نگهبان ها خارج مي شد، همه را رو به ديوار مي ايستادند، شيلنگ ها، فانوسقه ها، ترکه ها و مشت ها و لگدها به کار مي افتادند، هر کس سهمي مي گرفت و بالاخره دوباره سکوت برقرار مي شد، دوباره کنترل و دستور جريان مي يافت. نظم دوباره برقرار مي شد تا دوباره به هم بخورد.
وارد حياط شديم. چه هوايي! اين هوا را مي بايست دولپي تنفس کرد. چه نعمتي ست اکسيژن. چقدر خوش شانس بايد بود که تابستان، آن هم شب و آن هم در اوين هواي بيرون را تنفس کرد. من اين شانس را داشتم. هنوز هم اگر بخواهم هواي فرحبخش و پر لذت را توصيف کنم، معيارم هواي آن شب است. دلم مي خواهد آن دم و بازدم تا ابد تکرار شود. وقتي آن نسيم پيشاني عرق کرده ام را نوازش کرد، زمان متوقف شد، ماشين سوال هاي بي جواب در کله ام از کار افتاد. همه چيز پايان گرفت، جهان و هستي پس و پيش، گذشته و آينده را از دست داد و در لحظه دم و بازدم خلاصه شد. در لحظه دم و بازدم! قوي ترين پيوندها با زندگي! چقدر دوام آورد؟ نمي دانم. از آن زمان هاي بي زماني بود. فاصله بين بند، راه پله ها و راهروها تا ساختمان دادستاني را طي کرديم. به دادستاني که رسيديم، باز هم هوا دم کرده و باز هم قطار به ريخته بود. انگار ريل عوض مي کرديم. ترق و توروق، ترق و توروق. توپ و تشرهاي نگهبان ها مثل سوت قطار توي تونل صدا مي کرد. يک گوشه جمع مان کردند. بين نگهبان ها، مسئولين زندان، بازجوها و تصميم گيرندگان بر سر اين که کجا باشيم بحث بود. اين طرف و ان طرف کشاندنمان. در برزخ بلاتکليفي، بي اطلاعي از آن چه در انتظارمان بود، عرق مي ريختيم و اينجا و آنجا چيده مي شديم. از پشت چشم بند نازک همه چيز را، هر چند محو و تار مي ديدم. چشم بندي که روزي در جايي به عنوان تراکت تبليغاتي آويزان بود. راست سفيد، چپ سرخ. بالاخره توانستند به توافق برسند و در گوشه فرو رفته اي از سالن جمع و دقايقي ب حال خود رهايمان کردند. آرامشي موقت برقرار شد. باز پرسش ها به کله هايمان هجوم آوردند. چرا اينجا هستم؟ بايد به ترتيبي، به بهانه اي چيزي از نگهبان بپرسم. اما نه! نبايد بي گدار به آب بزنم، نبايد تابلو بشوم. ميان جمع ماندن و در آن گم شدن، بهترين استتار است. گوسفندي که از گله جدا شود، احتمال رفتنش زير تيغ قصاب بيشتر است. مي توانستم ببينم که توي راهرو، کنار ديوار، تک و توک کساني با چشمان بسته رو به ديوار ايستاده اند. کساني که متعلق به قطار ما نبودند. آدم هاي در هم تا شده، مجسمه هاي رنج، ترديد، حسرت و هراس با دست هاي آويزان بر پهلوها، سرهايي فرو افتاده روي سينه ها و گم شده در عميق ترين افکاري که سطح نداشت. دخترها و زن ها در سياهي چادرهاي شان شق و رق تر به نظر مي رسيدند. رفت و آمدها کم و زياد مي شدند. يکي از ميان ما گفت: "برادر دستشويي دارم" نگهبان از پشت سر شلاقش را به صدا در آورد: "کي بود؟" جوابي نيامد. من گفتم: "دستشويي دارم" با لحني آرام تر گفت: "فعلاً بشين. نميشه!" چه مدت زماني گذشت؟ نمي دانم. از بيرون صداي موتور ماشين آمد. گوش به صداي جلو و عقب کردن، ترمز، گاز و بالاخره باز شدن در سپرده بوديم تا شايد از لابلاي آن ها به معماي آن شب پاسخي بيابيم. سه چهار نفر با سر و صدا وارد شدند و داخل اطاق ته راهرو گم شدند. چند دقيقه بعد هفت هشت نفر از اطاق خارج شدند و دستورات شروع شد: "بلند شيد، دست رو شونه... از اين طرف... نه! از اين طرف نه... از اون طرف" ريختگي و واريختگي دوباره شروع شد. گيجي بار ديگر هجوم آورد. طول سالن را که طي کرديم، ديدم که به طرف محوطه اي باز مي رويم. خوشحال شدم که باز هم هواي بيرون، هواي تابستان، هواي شميران را در ريه هايم خواهم کشيد. اما اشتباه کرده بودم. پشت دو دستگاه ميني بوس را تا پاشنه در چسبانده بودند. با چشم بسته سوار شدن کار راحتي نبود. روي هم مي افتاديم. پاي همديگر را لگد مي کرديم. در تاريکي با نوک پنجه دنبال دم پايي هاي در امده از پا مي گشتيم، هل مي داديم و هل داده مي شديم تا اين که بالاخره سوارمان کردند. هر دو ميني بوس تقريباً همزمان پر شدند. من جزو آخرين نفرات بودم. "کجا مي برندمان؟" اين را ديگر نخوانده بوديم. داخل ميني بوس نگهبان و پاسداري نبود. بعضي ها چشم بندها را بالا زدند. يکي پرسيد: "کجا مي برند؟" حدس زدن ها شروع شد: "بند ديگه... " يکي ديگر گفت: "آزادمون مي کنند" ديگري گفت: "اطاق گاز" کسي حدس زد"قزل حصار" بيشتر سوال ها و شوخي ها را جوان تر ها داشتند. من مي خواستم حواسم متمرکز باشد. چرتکه ام جواب نمي داد. فکر کردم: "شايد همه اين کارها براي فيلم کردن ماست... اما نه! بازجويي در کار نيست. " هيچ حدسي با واقعيت جور در نمي آمد. اين يعني سرگيجه. يعني دلشوره: "نکند اعدام مان کنند؟" ولي نه. من که هنوز دادگاه نرفته ام، هنوز وصيت ننوشته ام.
در ميني بوس دوباره باز شد و پاسداري شيلنگ به دست خودش را کنارمان چپاند. دو نفر ديگرشان کنار راننده نشستند. ماشين ها استارت زدند و پشت سر هم راه افتادند. چشم بندها پايين آمده بود. تيرهاي مهتابي از کنار پنجره هاي ميني بوس فرار مي کردند. نورشان نزديک و سپس به سرعت دور مي شد. از هيچ دروازه اي خارج نشديم. در چشم بر هم زدني مسير طي شد. مي ترسيدم بفهمند چشم بندم نازک است و همه چيز را مي بينم. ولي ترسم بيهوده بود. کسي به فکر چشم بندها نبود. قلبم به شدت مي زد. خدا را شکر که اسهال نشدم. در شرايط دلهره و اضطراب، آدم ها يا اسهال مي شوند يا يبوست مي گيرند. من جزو رشته اسهالي ها هستم. ولي خوشبختانه اين بار گويا شانس آوردم. ميني بوس وارد خاکي شد و ترس ودلهره فزوني گرفت. خاکي يعني بيابان. يعني آن ته. يعني دور از بندها. يعني تيرباران. ولي آخر من که کاري نکرده ام. هنوز دادگاه نرفته ام. هنوز وصيت ننوشته ام. حداقل چند خط براي همسرم شهناز که بعد از من شوهر کند و هر از گاهي هم ياد من باشد. براي پسرم سياوش، که کمتر از دو سال دارد. کاش بتوانم برايش بنويسم که هم خودش را دوست دارم و هم اسمش را. اسمش را از شاهنامه برداشته ام. شاهنامه يعني سعيد سلطانپور. يعني مظلوميت سياوش. يعني تصميمي که پيش از ازدواج گرفتم که اسم پسرم را سياوش بگذارم. لب هايم خشک شده بودند. سعي مي کردم با نوک زبانم خيس شان کنم ولي زبانم خشک تر بود. کپ کرده ام، ترسيده ام؟ قاطي کرده ام؟ شوکه شده ام؟ قطعاً شوکه هستم. ميني بوس ها ايستادند و درها باز شدند. دستوري کوتاه اعلام کرد: "پايين نياين!" درها باز بود و سرها پايين. همه در خودشان فرو رفته بودند. من هم مثل همه. همه جا خاکي و هوا پر از گرد و غبار بود. نور مهتابي ها خاکي بود. آدم ها خاکي بودند. سرم را بالا آوردم. کسي اعتراض نکرد. کمي بيشتر و باز هم بيشتر و ناگهان نگاهم منجمد شد. همه چيز را همان گونه به خاطر دارم که بود. مثل فيلمي که دائم تکرار مي شود: چشم هايم باور نمي کنند. تراکت روي چشم هايم باور نمي کنند. رنگ سفيد راست باور نمي کند. رنگ قرمز چپ باور نمي کند. بيست سي نفر به فاصله چند متر کنار هم رديف ايستاده اند. همه شان چشم بند دارند. دست هاي شان از پشت بسته است؟ نمي دانم. فقط مي بينم که رديف ايستاده اند و مقابل شان فوجي از آدم هاي مسلح منتظرند. قطار داخل ميني بوس هنوز بي خبر است. در هم فرو رفته و در هم پيچيده، در انتظار سرنوشت نا معلوم خود است. بي خبر از همه چيز. خوشا بي خبري. اولين بار است که از داشتن چنين چشم بندي پشيمانم. سرم را روي پاهايم خم مي کنم. چشم هايم را مي بندم. در سياه چالي بي انتها سقوط مي کنم. صداها محو مي شوند. با فشار بيشتر پلک هايم جهان تاريک تر و تاريک تر مي شود. بيهوش نشده ام. اين را مي فهمم. اما مرده ام. اين را هم مي فهمم. پوک و خالي شدنم، فرو ريختن خودم را در خودم و توقف جريان گردش خون در رگهايم را احساس مي کنم. صداي شليک را مي شنوم. چند نفري از داخل ميني بوس مثل آوار روي من فرو مي ريزند. سرم را بالا مي آورم و چشم هايم را کامل باز مي کنم. بيرون، در آن صف محتضر، چند نفر بر زمين افتاده اند و چند نفر در حال افتادن هستند، گويي که عجله اي در افتادن ندارند. صداها در هم قاطي مي شوند. صداي گلنگدن، صداي تيراندازي، صداي ناله يا شعار يا فغان، نمي دانم. اما صدايي رسا بر همه آنها غلبه مي کند، در تمام جهان مي پيچد، همه صداهاي دنيا را تحت الشعاع قرار مي دهد، سر و صداي شليک ها را، اه و ناله و شايد شعارها را: مادر! سرودي تک کلمه اي که بار سنگين همه مفاهيم دنيا را در خود حمل مي کند. اما اين که کلمه نبود، ندا نبود، پس چه بود؟ فشرده اي از همه آرزوهاي از دست رفته؟ عاطفه تيرباران شده؟ حسرت؟ اشتياق؟ شوقي عظيم براي جا گرفتن در امن ترين پناهگاه جهان؟ و چرا چنين رسا؟ نکند همه، از قطار داخل ميني بوس که مثل ماهي گرفته شده از آب در تشنج بود تا آن رديف فرو ريخته که با پنجه هايش خاک را و زمين را مي خراشيد، يک صدا آن سرود تک کلمه اي را فرياد زدند؟ سرودي که هنوز در سر من طنين دارد. مثل پژواک فريادي در کوه، مي رود و برمي گردد و در هر رفت و برگشت مثل خراش روي خراش دردناک تر مي شود. دو نفر پاسدار پرديدند جلوي ميني بوس. تير مي زدند. تير خلاص. با طپانچه، با تفنگ. کسي ناله کرد: "آي پام!" و صداي ديگري داد زدد: "اين که هنوز زنده است!" همه مي دويدند، تير مي زدند. داد و بي داد مي کردند. مراسم تيرباران مثل فيلم ها نبود. مثل "خرمگس" نبود. خيلي ها زنده بودند. يک تير اينجا، يک تک تير آنجا. فقط ما نبوديم که وحشت کرده بوديم. پاسدارها، حاجي ها و نگهبان ها نيز هراسان بودند. در دويدن هاي بي هدف و سرگردان شان وحشت پخش مي کردند. زدن تير خلاص خيل طول کشيد. مثل اين که کسي نمي خواست بميرد. مثل اين بود که کسي تيراندازي بلد نبود. به احتمال زياد خيلي هاشان اولين باري بود که آدم مي کشتند و هنوز بلد نبودند. بدون نشانه گيري تيراندازي مي کردند. زجرکش مي کردند. ماجرا چقدر طول کشيد؟ نمي دانم. لعنت بر زمان! لعنت بر اين دهشتناک ترين پديده. ولي خيل طول کشيد. خيلي که اندازه ندارد. خيلي که ثانيه و دقيقه ندارد. ميدان تيرباران نبود. ميدان جنگ بود. همه جا پر از گرد و غبار شده بود. گرد و غبار سفيد رد چشم راست، گرد و غبار سرخ در چشم چپ. دو پاسدار مسلح هنوز در ميني بوس بودند. همه مي لرزيديم. کسي حرف نمي زدو ولي سکوت نيز نبود. الفاظي، صدا گونه هايي از ميان لب ها، از درون دندان ها، از گرد و غبار پر شده در گلوها و از بغض وحشت هاي مان بيرون مي زد. صدايم انساني نبود. اين را کاملاً به خاطر دارم. در گلويم صدايي حيواني، شبيه به خرخر موج مي زد. بيرون از ميني بوس تدريچاً آرام شد. صداي الله اکبر، صلوات، شعارهاي نماز جمعه اي، اصوات فتح جايگزين صداي گلوله و ناله شد. معني اش اين بود که دوباره بر همه چيز و همه جا مسلط هستند. آن دستپاچگي، آن سراسيمگي بعد زا آن آخرين تک تيرها، به جشن فتح المبين منتهي شده بود. لاي خرخر هاي گلويم شنيدم که گفتم: نوبت ماست. ديگر نمي ترسيدم. نه آن که نترس بودم. ترس را گم کرده بودم. همه حس هايم را گم کرده بودم. فاصله هاي ميان ترس، خشم، زبوني و بي پروايي را گم کرده بودم. شوکه شده بودم. وقتي حاجي ها آمدند و گفتند: بياييد پايين. من مرده بودم. مرده اي که از ماشين پايين مي آمد. مي رفت تا در صف قرار بگيرد و براي قرار گرفتن در صف تيرباران شدگان، بايد راه برود. من مرده اي بودم که مي توانست راه برود. اگر کسي آنجا بود و مي خواست مرا براي ديگران غايب توضيح دهد، شايد مي گفت: استوار در صف ايستاد، گلوله خورد و جان باخت. چه تقلبي! چه دروغي! من پيش از گلوله خوردن مرده بودم.
از ميني بوس پياده شديم. حاجي گفت: چشم بندها را برداريد. برداشتيم. آنهايي که از ميني بوس هاي ديگر پياده شده بودند نيز به ما پيوستند. پاسدارها، نگهبان ها، سلاح به دست ها احاطه مان کرده بودند. يکي از آن ميان گفت: "حالا نوبت شماست" يکي ديگر گفت: "نوبت شما هم ميشه" دست مي انداختند. متلک مي گفتند، خوشمزگي مي کردند و با کلماتي مثل منافق، نجس و ضد انقلاب تفريح مي کردند. انگار نه انگار که چند لحظه قبل مرتکب قتل و جنايت شده اند. انگار نه انگار که ميليون ها ارزوي بزرگ و کوچک، عاطفه هاي دور و نزديک، شوق و حسرت را ناشيانه هدف گرفته و زجرکش کرده اند. با وجود اين عجيب است که سر و صداي شان آرامش مي داد. اگر حرف مي زدند، هر حرفي، بهتر از آن بود که ساکت باشند. سکوت، دهشت آن فضا را چندين برابر مي کرد.
چهار دستگاه نيسان باري آمدند. بزرگ بودند و چادر داشتند. درهاي آهني کوتاه شان باز شد. حاجي گفت: "برويد جسدها رو بيارين بچينين توي اينا!" و به نيسان هاي باري اشاره کرد. دلم هوري ريخت. نمي خواستم به آنها نزديک شوم. شايد نمي خواستم تصاوير مبهم و سرخ و سفيد آن دقايق را به تصاوير واضح سال هاي بعدي زندگي ام بدل کنم. شايد نمي خواستم مرگ را تا آن حد نزديک لمس کنم. شايد نمي خواستم شبح هاي تيره اي را که افتاده و در حال افتادن ديده بودم، به چهره هاي مشخص ذهنم بدل کنم.. ولي مگر راه ديگري وجود داشت؟ هل مان دادند. يکي از هم اطاقي هايم را ديدم. چشم در چشم شديم، نگاه مان از هم دور شد، از کنار هم ليز خورد و رد شد. سر هاي مان را پايين انداختيم. فهميديم بدتر از مرگي هم وجود دارد. به ناگزير رفتيم طرف افتاده ها، در هم گره خورده ها، جان سپرده ها: "بلند کنين بذارين توي ماشين. يکي از اين ور بگيره يکي از اونور" بالاي سر اولي بودم. کاش طرف پا قرار مي گرفتم. به صورتش نگاه نکردم. سرش پيچيده بود. دست هايم را بردم زير بغلش. داغ و خيس بود. آن کس که طرف پا قرار گرفته بود، ابا داشت که دست بزند. بدن را که بلند کردم، پاها هنوز روي زمين بود. با التماس، تشر و لحني گرفتار در کوچه بن بست لاعلاجي گفتم: "بلند کن" خم شد و پاها را گرفت و بلند کرد. مي لرزيد. من نمي لرزيدم. ده متر با وانت فاصله داشتيم. اولي را داخل ماشين گذاشتيم. به طرز حيرت آوري سنگين بود. آرام و با احتياط بالا رفتم و او را تا ته ماشين کشاندم و جايش را راحت کردم. نبايد زير مي ماند. چه فکر احمقانه اي! بعد به سرعت پايين پريدم. آن کس که به من کمک کرده بود، نبود. رفته بود. يکي ديگر را پيدا کردم. دستش را کشيدم و رفتيم آن وسط ها. جسدها حمل مي شد. به سختي، به کندي. همه تنبل بودند. همه بي رمق بودند. صورت ها و دست ها را نگاه نمي کردم. پيراهن هاي سياه، ابي، چهار خانه، راه راه، قهوه اي، شلوارهاي پارچه اي، جين، مخملي، کردي و دمپايي هايي که همه جا ولو بودند. دو سه جفت دمپايي جمع کردمو پاسداري گفت: "بندازشون پايين!" انداختم. يک جسد ديگر. مثل پر سبک بود. بدنش هنوز گرم بود. دست هايم خيش خون شده بود. ماليدم به آستينش. مي ترسيدم از انگشت هايم چکه کند. عرق کرده بودم. داشتم کار مي کردم. کار دشمن ترس است. کار کردن را دوست دارم. شايد پنج جسد را از طرف سر گرفتم. به ديگران اعتماد نداشتم. مي ترسيدم سرهاي شان به زمين ماليده شود. يکي را ديدم که استفراغ مي کرد. يکي ديگر را ديدم که گريه مي کرد. گريه اي بي صدا و معصومانه. سه دستگاه نيسان باري پر شده بود. پر دست ها، پاها، سرها، بدن ها و زخم هاي خون چکاني که در هم گره خورده بودند و ديگر معلوم نبود، کدام متعلق به کيست. کاش مي شد بالا بروم و آن ها را مرتب کنار هم بچينم، همان طور که در اطاق بند، کنار هم چيده مي شديم و مي خوابيديم. ولي چه نتيجه اي داشت؟ که چي؟ انها ديگر نبودند. رفته بودند. از دست رفته بودند. جاي احساسات نبود. آخرين جسد که حمل شد، برايمان قطعي شده بود که آن شب ما را اعدام نخواهند کرد. اعتراف مي کنم حس خوبي بود. بي شرفي ست نه؟ ولي اين حس را داشتم. وانت ها پر شده بودند. شش دستگاه وانت پر از جسد. حتي يک چهره از آن همه چهره هاي خاموش را نگاه نکرده بودم. نمي خواستم ببينم. سال ها به اين موضوع فکر کردم که چرا؟ آيا نمي خواستم کنجکاوي کنم؟ خجالت مي کشيدم؟ يا شايد مي ترسيدم. مگر نه اين که صورت ها، چشم ها، لب ها، گونه ها و چانه ها يعني احمد، کريم، محمود، داريوش، سهراب؟ نه! نمي خواستم بدانم چه کساني هستند.
در حالي که روي وانت ها چادر کشيده مي شد، دوباره ما را جمع کردند و داخل همان ميني بوس هايي که درشان از پشت باز مي ش، تلنبارمان کردند و گفتند: "چشم بندها را ببنديد!" بستيم. کار و تلاش کمک کرده بود از شوک در آئيم. درها که بسته شد، دوباره وارد شوک شديم. اما اين شوک با اولي تفاوت داشت. بي حس، بي روح، بي معنا، بي آينده و خاموش چون مرگ، به جايي در پشت چشم بندها خيره شده بوديم. اين بار جلوي بند پياده مان کردند. همه را، نگهبان ها بودند و جسدهاي ايستاده ما. بندها را صدا کردند: "بند 2 بالا اونور... بند 3 پايين... بند 1... بالا... " پاهاي خسته و بي رمق مان جسدهاي مان را مي کشيد. مستقيم به طرف دستشويي نگهبان هدايت مان کردند. نمي دانم برگشتني با ما مهربان بودند يا غر لندها و داد و بيداد ها ي معمول را ديگر نمي شنيديم. غرق در فکر بوديم. گفتند: "سه دقيقه وقت داريد" وارد دستشويي شديم. دست هايم را براي اولين بار در نور کم رمق دستشويي نگاه کردم. آغشته به خون بودند. خون خشک که قهوه اي شده بود. واقعاً اين ها دست هاي من بودند؟ دست هايم را خيس کردم، ماليدم، شستم، روي زمين نشستم و به کف زبر و سيماني ماليدم. يکي از ما صابون دستش بود. منتظر شدم کارش تمام شود و گرفتم. به حالتي هيستريک ماليدم، شستم، آب، صابون، دوباره روي زمين ماليدم. تشر نگهبان دوباره ما را به خودمان برگرداند: "وقت تموم شده، چيکار مي کنين؟ غسل مي کنين؟" خون دست ها پاک شده بودند. آستينم هنوز خوني بود و از همه بدتر زير ناخن ها. ما سه نفر را دوباره به اطاق مان برگردادند. در راه دزدکي همديگر را نگاه کرديم و توانستيم خود را در آينه همديگر ببينيم. رنگ پريده، بي رمق، با چشم هايي خاموش و خالي از زندگي. ساعت حدود دوازده بود که در اطاق را باز کردند و ما را به داخل اطاق هل دادند. ساکنين اطاق نيم خيز شده بودند. آن شب کسي نخوابيده بود. زنداني طالع خود را رد ان چه بر ديگري گذشته است مي خواند و همه آن شب منتظر بودند ببينند سرنوشت شان چه رقم تازه اي خورده است. در بسته شد و نگهبان از سوراخ در آهسته گفت: "بخوابيد!" ما سه نفر، هر يک در گوشه اي دور از هم خزيدم. نگاه هاي پرسش گر ساکنين اطاق هنوز روي ما دوخته شده بود. اول از همه من شروع کردم. نه با زبان و کلمه، فقط دست هايم را رو به جلو گرفتم تا همه ببينند ولي نتوانستم چيزي بگويم. بغض امان نمي داد. اطاق نيمه تاريک بود و کسي نتوانست طالع خود را در دست هاي من ببيند. يکي از دوستانم پرسيد: "کجا بودين؟" گفتم: "دست هايم را نگاه کن! خوني هستند. نمي بيني؟" و ناخن هايم را نشان دادم. يکي از ما سه نفر، سرش را روي شانه برادرش که از زندانيان سياسي خوشنام زمان شاه بود گذاشته و هاي هاي گريه مي کرد. دانه هاي درشت اشک بر شانه هاي برادرش مي ريخت. نفر سوم به نجوا ماجرا را براي چند نفري که دورش بودند تعريف مي کرد. شوک ما واگير داشت، يکي از باتجربه تر ها از آن ميان گفت: "بخوابيم فردا حرف مي زنيم" زير پتوها خزيديم. آمدم چيزي بگويم، بغل دستي به سکوت دعوتم کرد. احتياج داشتم که حرف بزنم، کابوس را رد کلمات وارد کنم و از خود دور کنم. ولي او در را نشان داد و ساکتم کرد. سرم را زير پتو بردم و سعي کردم بخوابم. آن شب نه گريه اي، نه فکري و نه حسي. خواب و فقط خواب.
Wednesday, June 13, 2007
و لا يبقي مع الظلم
بیانيه انجمن اسلامی دانشجویان پلی تکنيک تهران پيرامون شکنجه شدید دانشجويان در بند اين دانشگاهالملک يبقي مع الکفر و لا يبقي مع الظلم
٨ ستاره پلي تکنيک، ٨ يار دبستاني در بند ماموران امنيتي وزارت اطلاعات در زير شديدترين شکنجه هاي جسمي و روحي بيداد گاه هاي سرکوب و خفقان قرار دارند، تا اعتراف به کاري کنند که انجام نداده اند و از آن برائت جسته اند اما برائت را چه سود، که چشم ها بسته اند وگوش ها ناشنوا. جرم از پيش نگاشته شده است و همانا دانستن است که امروز سزايش بند است و شکنجه.از ديروز اخبار نگران کننده اي مبني بر شکنجه شديد و تحت فشار قرار دادن ٨ دانشجوي بازداشتي پلي تکنيک دريافت نموديم. بر اساس اين خبر که از منبع موثقي دريافت شده است، پس از دستگيري و انتقال علي صابري و عباس حکيم زاده به تهران، ماموران امنيتي در بند ۲۰۹ زندان اوين، اقدام به شکنجه ي شديد و تحت فشار قرار دادن هشت دانشجوي پلي تکنيک براي اعتراف به گناه ناکرده نموده اند. به نظر مي رسد اين اقدام نيروهاي امنيتي پس از آن صورت مي گيرد که، با طولاني شدن روند رسيدگي به پرونده و عدم حصول نتايج مطلوبشان از طريق اعمال فشارهاي روحي و جسمي به دانشجويان در بند جهت ارايه ي گزارش به افکار عمومي مبني بر بازداشت طولاني مدت دانشجويان است.و اين ادامه همان سناريوي نخ نما شده اي است که بارها به هر نحوي با شکنجه، بي گناهي را به جاي گناهکاري معرفي کرده اند و چه بسيار اعترافاتي که متهمان بعد از آزادي صحتشان را به دليل شکنجه رد کرده اند. افکار عمومي ملت ايران نيز به اين ماجرا به صورت سريالي تکراري مي نگرد. همچنين اخبار دريافتي حاکي از اعمال شرط اعتراف دروغ به گناهکار بودن دانشجويان براي چهار کارمند مراکز تکثير جهت آزادي آنها مي باشد. از طرفي قاضي حداد که در اين پرونده قاضي بودن خويش را از ياد برده، در مصاحبه اي بار ديگر ضمن مجرم دانستن مديران مسئول نشريات دانشجويي مدعي شده است که تا آخر هفته نتيجه ي تحقيقات تکميل شده اعلام خواهد شد و اين خود پيامي واضح به نيروهاي امنيتي جهت برآورد خواسته هاي قاضي حداد حتي به زور شکنجه مي باشد.عليرضا رهايي، رئيس بي کفايت پلي تکنيک تهران که همواره در جهت پرونده سازي براي دانشجويان از هيچ کوششي فروگذار نبوده ، شب گذشته طي جلسه اي که با برخي عناصر وابسته ي خود در دانشگاه داشته است جهت جوسازي و فراهم آوردن شرايط مناسب براي ادامه ي سناريوي نشريات دانشجويي و جريان سازي عليه دانشجويان در بند خواستار صدور نامه اي از سوي برخي از اعضاي وابسته ي شوراي متحصنين خطاب به رياست قوه ي قضاييه جهت معرفي و برخورد شديد و سريع با دانشجويان در بند را نموده است. و چه جالب است کساني که خود اصلي ترين مظنونان چاپ نشريات موهن مي باشند، امروز پس از همراهي نيروهاي امنيتي با خود، حقيقت طلب شده و خواستار رسوا شدن گناهکاران هستند.انجمن اسلامي دانشجويان پلي تکنيک تهران ضمن محکوم کردن چند باره ي نشر مطالب موهن اعلام مي نمايد، شکنجه ي جسمي و اعمال فشارهاي روحي بر دانشجويان در بند به شدت محکوم بوده و نتايج وصول شده از آن، هر
چه که باشد فاقد هرگونه وجاهت قانوني و اخلاقي نزد افکار عمومي دانشجويان و ملت ايران مي باشد.
شکنجه دانشجويان
از ساعاتی پیش چندین خبر موثق به گوش می رسد كه هشت دانشجوي پلي تكنيكي بازداشتي تحت شديدترين فشارها و شكنجه هاي روحي و جسمي قرار گرفته اند.به گزارش اين منبع خبري از روز گذشته و پس از دستگيري و انتقال عباس حكيم زاده و علي صابري به تهران ، فشارهاي شديدي روي افراد دستگير شده براي پذيرفتن نگارش، انتشار و پخش چهار نشريه جعلي كه حدود ۴۰ روز پيش در دانشگاه منتشر گرديده بود.وارد آمده است.دستگاه امنيتي كه ظاهراً تعداد نفرات لازم براي تكميل سناريوي خود را يافته است اينك به دنبال پايان دادن قضيه به غير اخلاقي ترين روش ممكن مي باشد. در حالي كه مديران مسئول و ساير افراد دستگير شده از همان روز اول هر گونه دخالت و يا حتي اطلاع از نشريات منتشر شده را تكذيب نموده بودند، اكنون در زندان تحت شكنجه هاي شديد جسمي و روحي براي پذيرفتن انتشار نشريات جعلي قرار گرفته اند.
از سوي ديگر طي خبري ديگر دستگاه امنيتي شرط آزادي ۴ غير دانشجوي دستگير شده در اين پرونده كه كاركنان يكي از مراكز تايپ و تكثير بوده اند را اعتراف عليه دانشجويان بازداشتي تعيين نموده و سپس آنان را آزاد كرده است .
همچنين حداد،معاون امنيتي سعيد مرتضوي، امروز طي مصاحبه اي اعلام نموده است كه تحقيقات در مورد پرونده نشريات تا آخر هفته پايان خواهد يافت و نتايج اعلام خواهد شد.
اين سومين باري است كه حداد اقدام به تعيين زمان براي تكميل تحقيقات و اعلام مجرمان مي نمايد و اين بار با دستگيري دو دانشجوي ديگر وشكنجه روحي و جسمي بازداشت شدگان احتمال اعلام خبر مقصر بودن دانشجويان بي گناه در اين زمينه وجود دارد.ظاهراً ماموران امنيتي در حال حاضر تمام تلاش خود را مي كنند تا در مهلت مقرر از سوي حداد خروجي مطلوب سيستم امنيتي را توليد نموده و اعلام نمايند.قاضي حداد در هردو بار قبلي با اطمينان از مقصر بودن دانشجويان بازداشتي در اين پرونده سخن گفته بود كه اين سخن نشان مي دهد منظور وي از تحقيقات نه يافتن حقيقت كه بلكه پيشبرد سناريوي ذهني وي و همفكرانش از طريق فشار به دانشجويان بازداشتي براي پذيرفتن تقصير بوده است.
از سوي ديگر ساعتي پيش عليرضا رهايي رييس دانشگاه اميركبير طي جلسه اي با سران بسيج و نيروهاي تندرو از آنان خواست تا در نامه اي به قوه قضاييه خواستار اعلام سريعتر مجرمان پرونده نشريات اميركبير شوند كه اين اقدام وي در هماهنگي كامل با موارد بالا و در راستاي حضور بيشتر نيروهاي تندرو در روزهاي جاري براي جوسازي بيشتر براي اعلام خبر اصلي ارزيابي مي شود.
مجموع موارد فوق حكايت از اين دارد كه به نظر مي رسد اين بار نيز حكومت رو به ستاريوي نخ نما شده گرفتن اعترافات از طريق شكنجه روي آورده است، سناريويي كه همواره به جز ريختن آبروي نظام در عرصه داخلي و صحنه بين المللي هيچ دستاورد ديگري براي دستگاه امنيتي نداشته است.
منبع: 22 خرداد 1386 - خبرنامه اميرکبير
Tuesday, May 22, 2007
درگيري خونين پليس با زنان در ميدان هفت تير تهرانخبراز کانون زنان ایرانی

۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۶
امروز(يكشنبه) صبح و عصر در پي اجراي طرح مبارزه با بدحجابي تعدادي از ماموران ويژه اين طرح با دختران جوان درگير شدند. به گفته شاهدان عيني، ماموران سعي در دستگيري و بازداشت اين زنان داشتند و با مقاومت آنان چند تن از مردان حاضر در ميدان هفت تير نيز با ماموران به بحث پرداختند
يكي از مغازه داران ميدان هفت تير در اين باره گفت:ماموران زن به سه دختر25 تا 30 ساله در باره حجابشان تذكر دادند، اما اين تذكر با لحن تندي انجام گرفت كه باعث برانگيختن واكنش آنها شد.
يك پليس زن سعي داشت با كشيدن دست يكي از دختران سعي در سوار كردن او به ماشين داشته باشد، اما او حاضر به سوار شدن نبود. مامور مرد هم با پاي خود به ساق پاي زن جوان زد. اين ماجرا باعث دخالت مردم شد. اين سه زن سرانجام توسط حاضران در ميدان هفت تير از صحنه خارج شدند و با يك ماشين سمند از صحنه دور شدند
آنها در حالي سوار ماشين شدند كه لباس هايشان در جريان درگيري پاره شده بود و ديگر حجابي بر سر نداشتند
يكي از رانندگان تاكسي خطي نيز در باره درگيري صبح در ميدان هفت تير گفت: "امروز صبح هم ماموران با رفتار تندي دختر جواني را به دليل بدحجابي كشان كشان سوار خودرو نيروي انتظامي كردند و با خود بردند. فرياد هاي اين دختر جوان اعتراض هاي مردم را نيز برانگيخت.
به گفته او در درگيري بعد از ظهرميان مردم و پليس مادر و دختري كه از سوي ماموران مورد ضرب و شتم قرار گرفتند در حالي كه صورت خونيشان را به ماموران پليس نشان مي دادند در اعتراض به اين نوع برخورد روسري خود را از سر برداشتند.
گفته مي شود اين مادر و دختر با موبايلشان مشغول فيلم برداري از برخورد خشن پليس با زنان بودند.
Monday, May 14, 2007
سرکار بانوی محترم مهرانگیز کار
نامه وزین شما را به خانم هاجر سلیمی نمین خواندم متاسفانه باید عرض کنم من خود با چنین دانشجویانی روبرو بوده ام. بنده اولین استادی بودم که در اواخر سال 1383 با کمتر از 30 سال سابقه به دستور ریاست دانشگاه... بازنشسته شدم همه فکر می کردند به خاطر حفظ موقعیت خود نباید از من دفاع کنند اما چند ماه بعد گروهی از استادان را بدون اطلاع قبلی بازنشسته کردند که آن موقع صدای همه بلند شد که سبب عقب نشینی ریاست دانشگاه شد و تعدادی از استادان نیز این عمل را توهین تلقی کرده از بازگشت به دانشگاه خودداری کردند. در هرصورت امروز تمامی استادان با سابقه دانشگاه درخطر اخراج با بهانه های واهی هستند. این عوامل که با عصبانی کردن استادان شرایط اخراج آنها را فراهم می سازند خود بر عملی که انجام می دهند واقفند اطمینان داشته باشید این گونه رفتارها از قبل تنظیم شده است. سخن را کوتاه کنم این خانم چیزی از پدر مهربان خود کم ندارد نامه آن بانوی محترم اسباب لذت اینها را فراهم می سازد.به نظر من این جماعت ارزش ندارند که مورد نصیحت و مخاطب آن بانوی محترم قرار گیرند.
با احترام
درویشعلی
نامه در تاریخ - 21 اردیبهشت 86
اخيرا خواندم دانشجويي که برخورد نورالدين زرين کلک با وي منجر به اخراج اين استاد از دانشگاه شده، هاجر سليمي نمين دختر عباس سليمي نمين روزنامه نگار محافظه کار است. به عهده خود مي دانم براي تو، هاجر سليمي نمين، نامه اي بنويسم و قدري از ريشه هاي تاريخي آنچه در کلاس درس استاد نورالدين زرين کلک اتفاق افتاده و دارد دستمايه هوچي ها مي شود سخن بگويم.
ابتدا تأکيد دارم بر اينکه رفتار استاد (چنانچه همانگونه باشد که در خبرها آمده است) قابل نقد است. آقاي زرين کلک حق نداشته به حجاب تو بي احترامي کند. اين رفتار با موازين اخلاقي ناظر بر روابط استاد و دانشجو در تعارض است. نوعي تجاوز به حريم خصوصي و شخصي است که قابل نقد است. اما نقد با هوچي گري سياسي فرق دارد. هوچي ها حق ندارند حجاب يک دانشجوي پاکدل را بهانه کنند و به بهانه آن قيصريه را به آتش بکشند.
حجاب تو محترم است. زيرا مؤمنانه آن را انتخاب کرده اي. بي حجابي زناني هم که بر پايه سليقه شخصي آن را انتخاب مي کنند محترم است. احدي حق ندارد زني را به جرم داشتن حجاب يا بي حجابي مورد اهانت قرار دهد. احدي حق ندارد از زني که شيوه زندگي اش مضربه حال کسي نيست سلب حيثيت کند. احدي حق ندارد زني را به اتهام بي حجابي يا با حجابي تحقير کند. اما ضمناً به موهاي سپيد استادت نگاه کن. پيشنيه هنري اش را مطالعه کن. رفتاري که در يک لحظه خشم از او سر زده چه بسا بازتاب 28 سال خون دل خوردن، رنج کشيدن و تحمل توهين و افترا از سوي متظاهرين به انقلابيگري و اسلام خواهي بوده است. اين شکل از رفتارهاي البته غيرقابل دفاع، واکنشي است به رفتار تندرو هايي که سالهاست با پول مردم و امکاناتي که در اختيار گرفته اند، شرف، ناموس و حيثيت روشنفکري، نويسندگان، هنرمندان و اساتيد دانشگاه را لجن مال مي کنند.
در اين ماجرا فرصتي پيش آمد تا برايت يک قصه تاريخي نقل کنم. قصد و نيت نصيحت ندارم، بلکه هدف روشنگري را دنبال مي کنم.
هاجر خانم، من زن 62 ساله اي هستم که پيش از انقلاب بي حجاب بودم و بعد از انقلاب البته با حجاب شدم. پيش از انقلاب روزنامه نويس بودم، دانشگاه رفته و پروانه وکالت دادگستري گرفته بودم. تندروها يک جرم نابخشودني در کارنامه ام پيدا کرده اند و فهميده اند پا در رکاب سخت کوش انقلاب اسلامي نبوده ام. با اين وصف به آراء مردم احترام مي گذاشتم و دوست داشتم در هر شرايطي ايران بمانم و قيود جديد را بپذيرم. ماندم. مقنعه و مانتو شلوار گشاد و بلند پوشيدم. مقنعه را تا روي دماغم مي کشيدم و همه روزه به دادگستري مي رفتم و به استناد احکام فقهي و قوانين اسلامي از موکلين دفاع مي کردم. ويزاي اقامت دائم آمريکا توي جيبم بود. اما دوست نداشتم از ايران بروم. حضور در سرزمينم، حتي در شرايط سخت جنگ و بحران را ترجيح مي دادم. جنگ ايران و عراق تمام شد. من هم پا به سن گذاشته بودم. ديگر بار در ميانسالي از صفر شروع کردم و به حوزه هاي مطبوعاتي جمهوري اسلامي راه يافتم.
من و خانواده ام زندگي بسيار ساده اي داشتيم. همراه با شوهر و دو دخترم که يکي متولد 1354 و يکي متولد 1363 است زندگي مي کرديم. معمولاً آپارتماني در اجاره مان بود و همواره زير بمباران قلمي و کلامي تندروهاي مطبوعاتي به سر مي برديم. زماني که در دهه 70 در يکي از آپارتمان هاي قديمي عباس آباد خيابان پاکستان کوچه هشتم زندگي ساده و خانوادگي را سامان مي دادم، ماهنامه صبح به بهانه "نامه رسيده" تمام تهمت هاي اخلاقي ممکن را بر من روا داشت. ماهنامه صبح را آقاي مهدي نصيري، دوست پدرت منتشر مي کرد. نوشته بودند من خانه فحشا داير کرده ام و در شمال شهر تهران خانه اي مانند قصر خريده ام و در آنجا از مردان خبرنگار خارجي پذيرايي مي کنم. همچنين نوشته بودند براي ديپلمات هاي خارجي وسايل لهو و لعب از جمله زن تدارک مي بينم! و بسياري تهمت هاي و بي حرمتي هاي ديگر.
دنبال مطلب را گرفتم سر از کيهان هوايي در آوردم. نامه از کيهان هوايي نقل شده بود که در آن روزگاري به سردبيري پدرت آقاي عباس سليمي نمين منتشر مي شد. روزنامه ها را برداشتم و با خود به نهادي به نام حقوق بشر اسلامي که زير نظر اقاي ضيايي فر ايجاد شده بود بردم. مسوولين ترسيدند با من همکاري کنند و با پدر بزرگوارت و همکارانش شاخ به شاخ بشوند. نامه را برداشتم و توسط يک دوست به آقاي افتخار جهرمي رئيس انتصابي کانون وکلاي دادگستري رساندم و از ايشان که قاعدتاً وظيفه داشت از شئون وکلاي دادگستري جمهوري اسلامي دفاع کند خواستم درباره من به دقت تحقييق کنند و چنانچه پدر شما درست گفته باشد پروانه وکالتم را لغو کنند. توضيح دادم که ادامه اعتبار پروانه وکالت من مي تواند وهن کانون وکلا باشد. با اين اوصاف آقاي افتخارجهرمي جرأت نکرد با پدر بزرگوارت و همکارانشان شاخ به شاخ بشود. گفته بود بهتر است با اين جماعت در نيفتيم. کار را ادامه دادم. رفتم سراغ خانم شهلا شرکت سردبير ماهنامه زنان که در هر شماره آن مقاله اي داشتم. ايشان در حضور من با پدرت تلفني تماس گرفت. از آن طرف گوشي صدا پدر به گوش مي رسيد که مي گفتند ما اين کارها را مي کنيم تا شما زنان محجبه و انقلابي از نيروهاي غير خودي استفاده نکنيد. خانم شرکت در پاسخ گفتند: چه کنيم که نيروي توانمند خودي نداريم!
بنابراين، دفتر تهمت، افترا و هتک حيثيت يک مادر زحمتکش، يک وکيل دادگستري جمهوري اسلامي، يک زن پنجاه و چند ساله، و يک روزنامه نويس و نويسنده که در چارچوب قوانين و مجوزهاي کشوري فعاليت مي کرد، توسط پدر شما و همکارانشان گشوده شد. تظاهراتي هم اتفاق نيفتاد. غيرت مردانه اي هم به خروش نيامد. چرا؟ چون در دايره خويشاوندي ها، فرد تندرو شاخصي مانند پدر بزرگوار شما و رفيق و همراهشان مهدي نصيري وجود نداشت. فقط دخترهايم چند شب تا صبح نتوانستند بخوابند. مي ترسيدند عوامل مرتبط با پدرتان بيايند و من را ببرند.
نسل شما موظف است نه تنها رفتار اساتيد هنرمند، بلکه عملکرد پدران خود را ريشه يابي و نقد کند. چرا بايد کار انقلاب به اينجا کشيده باشد؟ تو قرباني قلم هتاک پدر و همکارانش هستي. نسل هاي تو نيز چنين اند. شالوده اهانت به زنان توانمند را که در ايران بعد از انقلاب از "حق" سخن گفته اند امثال پدر بزرگوارت پايه ريزي کرده اند. تو قرباني کساني هستي که سرزمين ايران را به سهولت به چنگ آوردند و ظرفيت و استعداد نداشتند تا آن را با حفظ احترام نسبت به مردم براي خود حفظ کنند.
به خاطر داشته باش تهمت هاي قلمي و هتاکي و فحاشي نسل اول انقلاب، بسياري دل ها را شکسته، بسياري از بي خانمان کرده و براي مثال دختران من را عمري رنج داده و ترسانده است. مي داني سرانجام آن تهمت هاي قلمي چه بوده است؟ پدر سالمند دخترانم را به استناد همان دروغ هاي شاخدار زير شکنجه بردند. از او عليه خودش، دوستانش، همسرش و ... اقرار گرفتند. اقاريري متناسب با تهمت هايي که پدر شما و همکارانش بر ما روا مي داشتند. تحقيقات قضايي بر پايه آن اراجيف انجام شده است.
هاجر خانم عزيز، راستي که دنياي عجيبي است. چرا قرعه به نام تو افتاد؟ چرا تو سوژه رنج نامه من شدي؟ تو که گناهي نکرده اي. اما نام خودت و پدرت مثل نيشتر بر زخم هاي من و دخترانم فرو رفت. جراحات بيرون آمد. از خود بي خود شديم و من به آنها قول دادم برايت بنويسم که خشت کج را معمار کج انديش نهاده است. پدر بزرگوارت و همکاران او چيزي به نام آبرو و حيثيت براي اهل هنر و عمل اين کشور باقي نگذاشته اند. اينک تو را بهانه کرده اند و مي خواهند زير پوشش طرفداري از تو جمع بزرگي از اساتيد فرهيخته دانشگاه و دانشجويان غيور ايراني را تار و مار کنند.
اي کاش آنقدر در خود توانايي سراغ داشته باشي که مغلوب شان نشوي. شريک معصيتشان نشوي. همدردي آنها را باور نکن. کساني که به جمع بزرگ ايرانيان درس خوانده رحم نکرده اند، دربند حقوق تو نيستند. مي خواهند از وسط معرکه براي خود کلاه تازه اي بدوزند. تو فقط يک دوست در جهان داري. آن هم هاجر است. به قلب پاک خودت اقتدا کن.
آگاهی شما آبادی ایرانزمین است
به یاد صمد
کنون ره او
بر کدامین بی نشان قله است
در کدامین سو؟؟؟
سالهای سال
گرم کار خویش بود
ما چه حرفها که میزدیم
او چه قصه ها که میسرود
(امیر پرویز پویان)
این مقاله را رفیق امیر پرویز پویان به مناسبت گرامی داشت یاد صمد بهرنگی در آذرماه 1347 نوشت و در مجله آرش (شماره 5، دوره سوم) با امضای مستعار علی کبیری به چاپ رساند
بودن را برگزیده ایم، اما چگونه بودن را کمتر اندیشه کرده ایم
چگونه بودن را دانستن، از آگاهی به چرا بودن برمیخیزد. و آنان که آگاهی خویش را باور دارند، میدانند که چگونه باید بود، که خوب باید بود
باورداران راستین تکامل بی گمان دانندگان راستین چرا بودن اند. از آن پس چگونه بودن پاسخی نخواهد داشت جز در روند این تکامل نقشی خلاق و بی شائبه داشتن
صمد رهرو خستگی ناپذیر این روند بود. بنیانهای جامعه خویش را میشناخت و از تضادی که براین بنیانها حکم میراند نیک آگاه بود. میاندیشید که تکامل جامعه بشری در استقرار نهادهایی ست که هر گونه تفاوت زاده روابط اجتماعی را در میان انسانها نا ممکن سازد و چشم انداز جامعه ای تهی از نا برابری صمد را همواره به سوی خود میکشید. میدانست که آگاهی ، به آدمی توان کوه را میدهد، میدانست که شناختن و شناخت خود را باور داشتن یعنی نیروی پایان ناپذیر عزم تاریخ و انسان را به هم آمیختن و آن را به خدمت تغییر جامعه خویش در آوردن
میخواند، میرفت، میکوشید، میدوید، میدید، تجربه میکرد، میشناخت. از آن گروه معدودی بود که خواندن را با دیدن و تجربه کردن پیوند میدهند. نه شناخت و تجربه دیگر رهروان را آیه ای از سوی خداوندگار میدانست، و نه با کج اندیشی اعتبار آن را به هیچ میگرفت تا برای تنبلی و فرصت طلبی توجیهی روشنفکرانه بسازد. اعتقادی استوار داشت به این که نظر ما تنها در همراهی با شناختن عینی به نیرویی سازنده بدل میشود
در روستاهای آذربایجان، صمد بیشترین امکان را برای یک شناخت عینی مییافت. هرگز از این اندیشه عدول نکرد که هر گونه تحولی بدون در نظر داشتن نقش اساسی روستاها، بر بنیانی عقیم و ناراست استوار خواهد بود. بررسی او در هر زمینه ای فرسنگها از مطالعه سترون یک محقق محض، به دور بود. میدانست که شناختن در بسیاری حوزه ها یعنی چشیدن و سهیم بودن. و همین اعتقاد او را از روشنفکرانی که مردم را جز به شکلی مجرد و قلابی دوست نمیدارند، جدا میساخت
اکنون صمد رفته است، لیک او به یقین انسانی است که جاری جاویدان در رویش فرداست . سوگواران راستین مرگ صمد آنانند که کمتر میگویند، کمتر هیاهو میکنند، لیک میکوشند تا بیشتر بشناسندش. صمد مرد بی آنکه بهشت شناخته خویش را تحقق یافته ببیند. همین است که مرگ او را دردناک میکند و باز همین است که بر قلمرو تعهد دوستانش وسعت میبخشد
اگرچه بی چیز مرد، برای دوستانش میراثی برجای نهاد که در هر گام، نشانه راه است. دریافته های صمد دست کم مقدمه ای اساسی بود برای شناخت دیگر وادیها در کوشش هر انسان شرافتمندی به خاطر بنیاد نهادن دنیایی قابل زیست. بر مبنای این دریافتهاست که با اعتقاد میگوییم
دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست
کوته شده است فاصله دست آرزو
بکوشیم میراث صمد را بهتر به کار گیریم و برآن بیافزاییم، و در این رهگذر نیک میدانیم که آرزوی صمد انتقال این میراث به تمامی انسانهای ستم دیده روزگار ما بود
Monday, April 30, 2007
از جان مردم چه می خواهید؟ بیانیهی کانون نویسندگان ایران دربارهی سرکوب ها و تنگناهای اخیر
• به پاس حرمت فرارسیدن اول ماه می، روز جهانی کارگر، کانون نویسندگان ایران تبریک خود را به همهی کارگران ایران و جهان تقدیم میدارد و خواهان آزادی فوری محمود صالحی، از دستگیر شدگان سقز دراول ماه می (اردیبهشت) سال ۱۳۸۳ و دیگر کارگران، معلمان، دانشجویان، زنان، فعالان اقوام مختلف و روزنامهنگاران زندانی است، همچنین خواستار پایان گرفتن احضارها و سرکوبهاست. کانون نویسندگان ایران آرزومند جهانی به دور از جنگ، جهل و گرسنگی و خواستار آزادی، رفاه و برابری انسانهاست ...
اخبار روز: http://www.akhbar-rooz.com/آدينه ۷ ارديبهشت ۱٣٨۶ - ۲۷ آوريل ۲۰۰۷
کانون نویسندگان ایران با صدای رسا میگوید: از جان مردم چه میخواهید؟ این همه گرفت و گیر،احضار،حبس و شکنجه و آزار برای چیست؟ این همه سانسور وآزادیکشی چرا؟ مردم را آسوده بگذارید! نویسندگان مستقل را که جز برای زندگی و عشق و امید و آزادی نمینویسند خفه می¬کنید؛ زنان مبارز این مرز و بوم را که چیزی جز حقوق راستین خود نمیخواهند به بند میکشید؛ کارگرانی را که جز احقاق حقوق پایمال شدهی خود چشم داشتی ندارند سرکوب میکنید؛ روزنامهنگاران آزاده را به زندان میافکنید؛ معلمانی را که در پی دستیابی به حقوق واقعی و انسانی خویشاند تهدید و بازداشت میکنید. آزادی انتخاب پوشش را که ابتداییترین حق هر انسان است، از زنان گرفتهاید. دانشجویان را از فعالیت آزادانه اجتماعی مانع میشوید و ...
در ادامه این همه سرکوب، برای ناشران مستقل به هر بهانه خط و نشان میکشید؛ به گور جانباختگان راه آزادی هم رحم نمیکنید و حتی از ویران کردن آثار تاریخی و میراث فرهنگی مردم ایران و جهان، از جمله مجموعه تاریخی پاسارگاد نیز نمیهراسید. چرا؟ این همه سرکوب و بیخردی برای چیست؟به پاس حرمت فرارسیدن اول ماه می، روز جهانی کارگر، کانون نویسندگان ایران تبریک خود را به همهی کارگران ایران و جهان تقدیم میدارد و خواهان آزادی فوری محمود صالحی، از دستگیر شدگان سقز دراول ماه می (اردیبهشت) سال ۱٣٨٣ و دیگر کارگران، معلمان، دانشجویان، زنان، فعالان اقوام مختلف و روزنامهنگاران زندانی است، همچنین خواستار پایان گرفتن احضارها و سرکوبهاست. کانون نویسندگان ایران آرزومند جهانی به دور از جنگ، جهل و گرسنگی و خواستار آزادی، رفاه و برابری انسانهاست. کانون نویسندگان ایران در ادامه این همه سرکوب، برای ناشران مستقل به هر بهانه خط و نشان میکشید؛ به گور جانباختگان راه آزادی هم رحم نمیکنید و حتی از ویران کردن آثار تاریخی و میراث فرهنگی مردم ایران و جهان، از جمله مجموعه تاریخی پاسارگاد نیز نمیهراسید. چرا؟ این همه سرکوب و بیخردی برای چیست؟ به پاس حرمت فرارسیدن اول ماه می، روز جهانی کارگر، کانون نویسندگان ایران تبریک خود را به همهی کارگران ایران و جهان تقدیم میدارد و خواهان آزادی فوری محمود صالحی، از دستگیر شدگان سقز دراول ماه می (اردیبهشت) سال ۱٣٨٣ و دیگر کارگران، معلمان، دانشجویان، زنان، فعالان اقوام مختلف و روزنامهنگاران زندانی است، همچنین خواستار پایان گرفتن احضارها و سرکوبهاست. کانون نویسندگان ایران آرزومند جهانی به دور از جنگ، جهل و گرسنگی و خواستار آزادی، رفاه و برابری انسانهاست.
کانون نویسندگان ایران ۶ اردیبهشت ۱٣٨۶
زنگ تاریخ:انتشار مجدد بیانیه اتحادیه مرکزی کارگران ایران بمناسبت روز اول ماه مه،روز جهانی کارگر – مصطفی جوکار
بیانیه اتحادیه مرکزی کارگران ایران
بمناسبت روز اول ماه مه،روز جهانی کارگر
1310/2/10
اول ماه مه روز مبارزه زحمتکشان دنیا محسوب می شود و با خون هزاران کارگر آمریکا و اروپا رسمیت پیدا کرده است.در این روز کارگران به تهدیدات پلیس اهمیت نداده و با بیرقهای سرخ و با شعارهای انقلابی فوج فوج در خیابانها نمایش می دهند.کارگران ایران نیز به نوبۀ خود این روز را روز مبارزه شمرده و با زحمتکشان دنیا همقدم می شوند.امروزه که در سرتاسر مملکت ایران بحران اقتصادی حکمفرما بوده،قیمت پول ایران تنزل پیدا کرده، مزد کارگران روز به روز کمتر شده،و اهالی از گرسنگی با مرگ هم آغوش می شوند.علت اصلی آن عبارت از این است که امورات مملکت در دست یک عده مالک و غارتگر است و در رأس آن ها پهلوی واقع شده و با غارت دستمزد بی رحمانۀ صنف زحمت کش ایران یکصدوهشتاد میلیون دلار در بانک ملی نیویورک شعبه لندن برای تأمین آتیه خود ذخیره نموده است و امروز سردستۀ غارتگران (پادشاهی) بودن خود را افتخار دانسته با مخارج گزاف اعیاد مخصوص به خودش را جشن گرفته است.برعکس تمام فِرَق سیاسی و اجتماعات کارگری را غارت و خفه نموده و فشار ملی را نسبت به ملل فعالیت بدتر از حکومت تزار اجرا می نماید.جراید فعلی که مداح و کاسه لیس حکومت پهلوی هستند این همه آه و ناله گرسنگی و بیکاری ایرانیان را در نظر عالمیان و زحمتکشان ایران پرده پوشی نموده اسم منحوس پهلوی را با خطهای درشت درج نموده و یگانه ناجی ایران می نامند.رفقا فشار اقتصادی ملی مملکت حیات ما را هر آن تهدید می نماید.حکومت ملاکی و مجلس شورای ملی ذره ای به حال ما اعتنا نکرده و با وضع مالیاتهای سنگین ما کارگران را مجبور می نماید که اطفال 7 ساله و مادر 70 ساله خود را به کار واداریم.بنابراین برای ما زحمتکشان نه از مجلس و نه از شاه راه نجات نبود و فقط یگانه راه نجات ما کارگران،دخول به تشکیلات اتحادیه های صنفی و مبارزه با جلادان ضد صنف کارگر می باشد.
کارگران ایران، با همراهی زحمتکشان عالم در تحت رهبریت اتحادیه کارگران {….} می توانیم به اجرای شعارهای ذیل موفق شویم.
1- وضع قانون زحمت با اشتراک نمایندگان حقیقی صنف زحمت کش،علنی شدن اتحادیه های کارگری،8 ساعت وقت کار با مزد کارگران،لغو و وصول سر خط در کارخانه های فرشبافی و غیره،مراعات حفظ الصحه کارگران در کارخانجات،جلوگیری از کار کردن اطفال خردسال،بیمه کارگران،تأمین معاش بیکاران شهر و دهات.
2- آزادی جراید و ادبیات و اجتماعات کارگری.
زنده باد اول ماه مه،عید کبیر بین المللی زحمتکشان،زنده باد اتحادیه های صنفی کارگران ایران.زنده باد اتحادیه کارگران روی زمین.{…} محو باد اصول و قوانین استبدادی حکومت پهلوی و مجلس او.محو باد فشار ملی که تمام اکثریت را در زیر پای یک مشت آقایان مفت خور {…} اسیر کرده….
اردیبهشت 1310-اتحادیه کارگران ایران
اقداماتِ تحصن شکنانه مسئولین حکومتی علیه اعتراضاتِ معلمانِ قوچان
امروز يكشنبه 9/2/1386 عده اي اندك از نيروهاي وابسته و مواجب بگير در اقدامي ناشايست و غير اخلاقي و با استفاده از نام مقدس «معلم» اقدام به پخش اطلاعيه در سطح مدارس شهر قوچان نمودند.
در اين اطلاعيه كه از طرف گروه ساختگي و غير قانوني كه هيچ گونه مجوزي هم ندارد از فرهنگيان خواسته شده است كه دست از تحصن و اعتراض عليه مسولين ناشنوا بردارند و روز چهارشنبه 12/2/1386 هم در محل اداره تجمع ننمايند.
اما همكاران دلير و هوشمند و آگاه بدانند كه اعلاميه اي كه از طرف اداره ي آموزش و پرورش تهيه و ارسال شود به هيچ وجه مستند و قابل قبول نخواهد بود. و فقط اعلاميه ها و اطلاعيه هاي « كانون صنفي معلمان ايران» معتبر و قابل اجرا خواهد بود.
همكاران ارجمند!
هدف از اين اعلاميه در درجه ي اول عقب نشني فرهنگيان شريف و آگاه از مواضع به حق خود مي باشد.در ثاني مي خواهند كه تحصن فرهنگيان را درهم شكسته و از تجمع آنان در روز چهارشنبه 12/2/1386 در محل اداره آموزش و پرورش جلوگيري نمايند.
همكاران ارجمند!
بدانيد و آگاه و هوشيار باشيد كه در روز چهارشنبه مورخه 12/2/1386 هم زمان با ساير همكاران در سراسر ايران اسلامي عزيز با اطلاع رساني صحيح و به موقع در محل اداره آموزش و پرورش قوچان و در مقابل چشمان رياست اداره و وابستگان به اين دستگاه تجمع خواهيم كرد، و آزادي همكاران دربندمان را خواستار خواهيم شد.
در ادامه فشارها و تهدیدها علیه اعضای کانون صنفی و مبارزه با تحصن فرهنگیان ادارهی آموزش و پرورش شهرستان قوچان در اقدامی نادرست و نسنجیده اقدام به برگزاری امتحانات آمادگی در سطح مدارس نموده است. و با ارسال نامه به مدارس از مدیران التماس کرده است که همکارانی که از برگزاری امتحانات خودداری کردند اسامی آن ها را به حراست ارسال کرده تا با این مهره های اسرائیل و آمریکا برخورد قانونی!!!!!!!!!! شود.
روز ۵شنبه مورخه ۶/۲/۸۶ گردهمایی مدیران مدارس قوچان در اردوگاه احد برگزار گردید. که چندین نفر اقدام به سخن پراکنی نمودند.از جمله فرماندار قوچان که با لحن تندی فرهنگیان متحصن را تهدید به برخورد فیزیکی نمود.سخنران بعدی عباس رستمی (همان شخصی که در دوران خدمتش در دانشگاه دو سرباز را در تصادف کشت و برای ساکت نمودن خانواده اش کشته ها را در لیست شهدا قرار داد)بود که چیزهای نامربوطی ایراد کرد.
امام جمعه هم مثل سنوات قبل موقع نهار سررسید و همه را به تقوای الهی دعوت کرد البته غیر از خودش.موقع نهار هم که ماشاالله همه بزرگان برای سرکوب استکبار در صحنه حاضر شده و شکم را پر کردند
Sunday, April 22, 2007
يادش بخير آن زمان كه نوجوان بوديم و اوج انقلابي گري ومذهب بود.دوستي ارمني داشتم كه آنتوان نام داشت.هربار كه از پيشش برمي گشتم مجبور بودم دست ورويم را بشورم تا از نظر خانواده نجاستم پاك شود.يكبار پرسيدم چرا اينها نجس اند.مادربزرگم گفت :اينها كونشان را نمي شورند.چندروز بعد با خجالت از آنتوان پرسيدم كه تو كونت را نمي شوري.قهر كرد ورفت.فردا مدير مدرسه من را خواست وتوضيح داد كه ارامنه نه تنها كونشان را مي شورند بلكه مثل من وشما انسانند والبته ايراني
.نظير همين اراجيف درباره بهاييان نيزگفته مي شد.هميشه شنيده بوديم كه بهاييان كثيف و نجس هستند.بزرگترهاي خانواده مي گفتند كه بهاييان آدمهاي بد وخطرناكي هستند.(چه شناخت عميق ومبسوطي!!)يكبار كه قلبم درد مي كرد مرا بالاجبار به نزد دكتر فريدوني بردند.پزشكي ديدم مهربان وخوش برخورد.واين اولين وآخرين باري بود كه اورا ديدم .وقتي به خانه رسيديم پدرم گفت كه او بهايي است.گفتم اگر او بهايي است وكافر و دشمن ما ، پس ما چه هستيم؟
رايحه درد(دفتر شعر)-عطا...فريدوني
"http://rapidshare.com/files/26613652/rayehedard.rar"
Sunday, August 13, 2006
زندانیان سیاسی مبارز و خائنین به خلق
در گرامی داشت یاد زندانیان سیاسی به خون خفته در تابستان 67 لازم دیدم گوشه ای از آنچه در زندان شاهدش بودم را با شما در میان بگذارم تا به سهم خود ضمن گرامی داشت یاد همه مبارزین صادق، قدمی در افشای خیانت کاران بردارم.
چند هفته ای از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی نگذشته بود که طبق معمول یک سری زندانی وارد زندان اوین شد. در بین آنها با یکی از هواداران اکثریت آشنا شده و به تدریج با او هم صحبت شدم. در این رابطه بود که گوشه ای دیگر از همکاری فرخ نگهدار (خائنی که در یکی از حساس ترین دوره ها در رأس سازمان پر افتخار چریکهای فدائی خلق قرار گرفته و فاجعه آفرید) با جنایتکاران جمهوری اسلامی برایم آشکار شد. در این جا می خواهم در مورد این موضوع که چطور فرخ نگهدار به همراه دو تن دیگر از مسئولین سازمان اکثریت برای شناسائی فرد مذکور، در سال 60 به زندان آورده شدند، بنویسم. اما در ابتدا از خودم بگویم:
من در اوایل زمستان سال 1358 تفریباً دو هفته بعد از وقایع سفارت امریکا، در چاپخانه ای به نام ایرانیان در تهران به هنگام چاپ اعلامیه و تکثیر روزنامه کار همراه با مقدار زیادی پاسپورت جعلی و دلارهای جعلی که همه آنها از درون دفتر صاحب چاپخانه پیدا شد، توسط مأموران دادستانی در تهران دستگیر شدم. در آن زمان کار سیاسی من بیشتر جمع آوری کمک های مالی برای کردستان در سطح دانشگاه تهران، تکثیر نوارهای کردستان، تکثیر روزنامه کار و از این قبیل بود که همه اینها به اصطلاح جرم های من محسوب شدند. در دفتر دادستانی که تقریباً در تقاطع جاده قدیم شمران و عباس آباد واقع بود (ستاد ارتش سابق) مرا به مدت 7 شبانه روز به صورت های مختلف شکنجه کردند. روزها با مشت و لگد به جانم افتاده و با کابل به کف پاهایم می زدند و شب ها به محلی برده و به تنه یک درخت و یا به یک تیر می بستند و مشابه این که می خواهند اعدامم کنند، به دور و برم تیر شلیک می کردند. آنها از من می خواستند که محل زندگی دوستان و همکارانم و رابطم با سازمان را نشان بدهم. بعد از 7 روز مرا در شرایط خیلی بدی به صورت نیمه بی هوش لای پتوئی پیچیده و به بیمارستان اوین بردند که در آن زمان دکتر کثیف، شیخ الاسلام زاده، وزیر سابق بهداری حکومت سابق، آنجا را اداره می کرد. تمام سر و صورت و بدنم زخمی بود و ایشان با دیدن زخم ها به پاسداران همراه گفت، بهتر بود یک گلوله توی سرش خالی می کردید. گویا ناراحت بود از این که باید زخم های مرا ببندد. از بیمارستان یک راست به سلول انفرادی معروف به انفرادی بالا، سلول شماره 13 بغل دست توالت منتقل شدم و یک هفته در آنجا بودم و سپس مرا به انفرادی پائین منقل کردند- جائی که تقی شهرام، رفیق فراموش نشدنی و محمد رضا سعادتی در آنجا هر یک در دو سلول انفرادی جداگانه نگهداری می شدند. (در فرصتی دیگر سعی خواهم کرد مشاهداتم را از چگونگی رفتار دلیرانه رفیق شهرام توضیح دهم). حدوداً دو ماه در آن سلول ماندم و بعد مرا به بند یک اوین که 95 درصد زندانیان آنجا را افراد رژیم سابق، ساواکی ها- تیمسارها و سرهنگ ها- تشکیل می دادند، فرستادند. در اینجا برای اولین و آخرین بار هیئتی از صلیب سرخ برای دیدن زندان های خمینی آمد. من به زبان انگلیسی برای آنها چگونگی شکنجه و رفتار ضد انسانی حیوانات مذهبی در زندان را شرح دادم. نتیجه این کار کتک خوردن های شدید و بی شمار بود و دو باره مرا به انفرادی انداختند. بعد از دو ماه باز به بند عمومی منتقلم کردند. این بار به بند شماره 2 فرستادند که حدود 70 درصد زندانیان را ساواکی ها و افراد نظامی و 30 در صد بقیه را بچه های متفرقه از گروه های سیاسی مختلف تشکیل می دادند. هنوز 4 هفته ای نگذشته بود که در این بند بین بچه های سیاسی و عوامل رژیم سابق با حمایت کامل پاسداران، درگیری بزرگی بوجود آمد (شرح کامل آن در آینده نوشته خواهد شد). سران زندان یعنی کچوئی و لاجوردی با حدود 12 پاسدار اوباش وارد بند شدند و بدون هیچ سئوال و جوابی، بچه ها (از جمله خود من) را به باد کتک مفصل گرفتند. لاجوردی وقتی چشمش به من افتاد گفت این فلان فلان شده هر جا هست همانجا آشوب بپا می شود و حتماً فردا به صلیب سرخی ها هم این واقعه را با صدها دروغ به زبان خارجکی می رساند. بالاخره کچوئی به پاسداران دستور داد مرا با خود به زیر بند ببرند. در اطاق فرمان یا به قول قدیمی ها زیر 8، چهار بلندگو بود که از طریق هر کدام می شد با بندها به طور جداگانه صحبت کرد. و در صورت باز کردن هر 4 میکروفن می توانستند همزمان با 4 بند صحبت کنند. مرا روبروی میکروفن ها نشاندند و در حالی که چند مشت و لگد به من زدند، میکروفن ها را باز کرده و از من خواستند که حرفهائی که به صلیب سرخ زده بودم را تکذیب کنم و همچنین درخواست پشیمانی نمایم. ولی من به جای این کار با صدای بلند شروع به توضیح چگونگی بازجوئی و شکنجه هائی که در دادستانی دیده بودم، نمودم. در این هنگام ناگهان لاجوردی یک صندلی چوبی را که در بغل دستش بود، برداشت و کوبید سر من. من فقط یادم می آید که صدای شادی بچه های بند در گوشم بود ودیگر چیزی نفهمیدم. وقتی چشم باز کردم، خود را روی تخت بیمارستان اوین یافتم. دوباره مریض ناخواسته دکتر شیخ الاسلام بودم. پس از مدتی، از آنجا مرا به جائی فرستادند که به آن "انفرادی" می گفتند. البته اینجا اسمش انفرادی بود والا به نظر می رسید که این مکان قبلاً ساختمان مسکونی یکی از زندانبانان رژیم سابق بوده است. به هر حال این مکان حالا به انفرادی و یا "هتل اوین" معروف شده بود. اتفاقاً جای کاملاً باصفائی بود. خانه بزرگ چند اتاق خوابه بود و حیاطی داشت که روبروی هتل اوین و شرایتون تهران باز می شد. البته اینها را با فاصله خیلی دوری می شد دید. در این محل حدود 50 نفر زندانی وجود داشت که اکثراً "زیر حکمی" بودند. در بین آنها از بازجوهای سابق گرفته تا پاسبان و غیره وجود داشت. در این محل بود که از انفجار حزب جمهوری اسلامی و کشته شدن بهشتی و یاران او، کسانی چون محمد منتظری- که به "رینگو" معروف شد- مطلع شدم. 48 ساعت بعد هم ترور کچوئی، رئیس زندان اوین پیش آمد. کشته شدن او یکی از اقبال های بلند زندگی من بود که شاید زنده بودن امروزم را هم باید مدیون همین امر باشم. چون کچوئی به ناموس زنش قسم خورده بود که حکم دادگاه در مورد من هر چه می خواهد باشد، او خود، مرا اعدام خواهد کرد.
در این مکان و پس از گذشت چند هفته ای از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی یک سری زندانی جدید از کمیته مرکزی تهران به آنجا آوردند. افراد تازه بازداشت شده را معمولاً یکی دو هفته ای در زندان های کمیته نگهداری می کردند و پس از تکمیل ظرفیت زندان های کمیته، آنهائی را که به اصطلاح "ضد انقلاب" تشخیص می دادند به زندان اوین منتقل می کردند. در بین افراد تازه وارد با یکی از هواداران سازمان اکثریت که شخص فرخ نگهدار را واقعاً رهبر سازمان چریکهای فدائی خلق ایران می دانست، آشنا شدم. نام او علی- س بود. او علیرغم گمراهی سیاسی، آدم خوبی بود و من صحبت های فراوانی با او داشتم. سعی می کردم که چشم و گوش او را نسبت به رفتارهای خائنانه سازمان اکثریت و این که قصد فرخ نگهدار و همپالگی هایش از ملاقات با بهشتی مزدور انگلیس و امریکا چه بود، باز کنم. حرفهای من برای رفیق علی غیرقابل قبول به نظر می رسید. به خصوص وقتی از همکاری افراد اکثریتی با پاسداران و بازجوها و لو دادن مبارزین و مخالفین رژیم از طرف آنها می گفتم، وی عصبانی می شد. من به او می گفتم که افراد اکثریتی را به درون بندها می آورند و آنها زندانیانی که رژیم خود، آنها را خوب نمی شناسد را شناسائی می کنند و اسم و شهرت واقعی و رده تشکیلاتی و محل سکونتشان را لو می دهند. شنیدن این حرفها در شرایطی که هنوز ماهیت رژیم جمهوری اسلامی و سازمان اکثریت برای همه روشن نشده بود، برای علی هم دشوار بود. در اوایل، بعضی وقتها او از حرفهای من آنقدر عصبی می شد که کم می ماند تا با من درگیری فیزیکی بکند. فقط چون شینده بود که در زندان نباید با کسی درگیر بشود، خشم خودش را می خورد. او نه ماهیت سازمان اکثریت را می شناخت و نه فرخ نگهدار را. او یک فرد ساده طرفدار مبارزین بود. علی- س در محله ای در جنوب شرق تهران یک فروشگاه کوچک پوشاک داشت و در همان مکان به پخش اعلامیه و نشریه نیز می پرداخت و کتاب هم می فروخت. او نوارهای سخنرانی رفیق اشرف دهقانی در مهاباد را نیز تکثیر کرده و در همانجا به فروش می رساند.
رابطه ما با هم روز بروز نزدیکتر می شد. در یکی از آن روزها چند نفر را شامل هواداران اکثریت، مجاهدین و از گروه های دیگر به محلی که ما بودیم اضافه کردند. و سپس ناگهان سر و کله "نقاب پوشان" مزدور همراه با پاسداران اوین در بند پیدا شد. بنا به دستور مسئول بند همه را به خط کردند و نقاب پوشان که کلاهی از گونی برنج پوشیده بودند که فقط چشم ها و دهانشان از آن پیدا بود، زندانیان را یکی یکی بررسی کردند. بعد چند نفر از تازه وارد شده ها را از توی صف بیرون کشیدند. معلوم شد که آن ها را این نقاب پوشان شناسائی کرده اند. در این زمان علی- س را هم از صف بیرون بردند. اما یکی دو نفر که او را خوب بررسی کردند، دوباره به صف برگرداندند. از آن زمان علی روز به روز مضطرب تر می شد و دیگر در بحث ها کمتر از موضع اکثریتی ها دفاع می کرد. حتی گاهی هم از مشاهدات خودش در بیرون در رابطه با رفتارهای نوکرمنشانه رابط و مسئولین خودش با پاسداران تعریف می کرد. او می گفت که خودش رفت و آمد آنها را به داخل کمیته های انقلاب اسلامی شاهد بوده است.
چگونگی دستگیر شدن علی- س نیز خود افشاگر ماهیت ضدخلقی سازمان اکثریت می باشد. او قبلاً به طور واضح در مورد دستگیری اش با من صحبت نکرده بود و این موضوع را روزی برایم تعریف کرد که وی را برای بازجوئی صدا کرده بودند ولی چون برای بازجو در همان موقع کاری پیش آمده بود، نیم ساعت بعد مأمورین دوباره او را به بند برگرداندند. علی تعریف کرد که وی را با چند اکثریتی دیگر در جلوی مجلس شورای اسلامی در حال سینه زنی در میان حزب الهی ها برای کشته شدن بهشتی و یارانش دستگیر کرده بودند. در همان جمع، چند حزب الهی به آن ها مشکوک شده بودند. در مورد علت شرکتش در مراسم سینه زنی برای بهشتی، می گفت که از مرکز سازمان اکثریت به آنها دستور داده شده بود که برای "همدردی با مردم عزادار" بهتر است که در کلیه مراسم های عزاداری سران حکومتی شرکت کنید. چون این دولت انقلابی است و احتیاج به زمان دارد که به کارهای اصلاحی برسد. می گفت ما هواداران با هم در مورد همکاری سازمان با رژیم بگو مگو داشتیم و آن را به حساب اختلافات درونی می گذاشتیم تا ببینیم بالاخره چه پیش می آید. اما علی در زندان از سینه زنی برای بهشتی و دیگر مزدوران رژیم شدیداً اظهار ناراحتی می کرد و می گفت که تا عمر دارم خودم را نخواهم بخشید و همینطور مسئولین سازمان را نیز به خاطر این همه راست زدن ها و قلب حقیقت کردن ها نباید بخشید.
در محلی که بودیم چند اکثریتی دیگر هم بودند که با شرمساری از راست زدن ها و خیانت های اکثریت صحبت می کردند. علی و آن اکثریتی ها همه منتظر حکم بازپرسی بودند. یک هفته بعد، دو باره علی را صدا زدند و این بار4 ساعت طول کشید که او برگشت. او از جریان بازپرسی چیزهائی را تعریف کرد که برایم تکان دهنده بود. او گفت: ما چند نفر اکثریتی بودیم که از بندهای مختلف آورده بودند و هر کدام را به اتاقی بردند. مرا وارد اتاق بازجوئی کردند. حدود یک ربع از بازجوئی من با چشمان بسته بود. من از بی گناهی خودم صحبت می کردم و شرح حال دستگیریم را به بازپرس توضیح می دادم. وقتی گفتم من را در حال سینه زنی و عزادرای برای سران این دولت (بهشتی و 72 تن از یارانش) دستگیر نموده اند، بازپرس با شیئی توی سرم زد و خودش چشم بندم را پائین کشید و گفت، فلان فلان شده تو ما را دست انداخته ای و داری به ما توهین می کنی... من مرتب جمله ام را تکرار می کردم و قسم می خوردم که آنچه می گویم حقیقت دارد. با فریاد بازپرس، چند پاسدار وارد اتاق شدند و بازپرس رو به من کرد و گفت فقط خدا به دادت برسد اگر دروغ گفته باشی... تو این داستان را از خودت ساخته ای برای نجات خودت. در حضور این برادران بگو که چرا آن روز جلوی مجلس رفته بودی و ادعایت را چطور می توانی ثابت کنی! گفتم، آخر من در اینجا دستم بسته است، چطور می توانم حرفهایم را ثابت کنم... بازپرس گفت من سران شما را می آورم اینجا، وای به روزی که اگر آنها ترا تأئید نکنند؛ در این صورت بدان که این برادران پاسدار چنان خدمتت خواهند رسید که از گفته ات پشیمان شوی و... در این هنگام بازپرس با سر اشاره ای به دو پاسدار کرد و آن ها پرده ای که پشت سر بازپرس بود را کنار زدند. علی گفت آنچه را که با چشمانم می دیدم باور نمی کردم. بلی آنجا فرخ نگهدار و دو نفر از مسئولین ایستاده بودند. دو نفر مسئول کسانی بودند که در هفته حداقل یکی دو ساعتی در محل کارم به دیدن من می آمدند. فرخ نگهدار از آن دو مسئول پرسید، همین است و آن ها تأئید کردند. بعد فرخ نگهدار رو به بازپرس سرش را به علامت مثبت تکان داد (بالا و پائین برد) بازپرس گفت واقعاً خدا به تو رحم کرد که آقای نگهدار تأئیدت کرد.
با هرچه بیشتر آشکار شدن خیانت سازمان اکثریت، علی بسیار متأثر می شد. می گفت راستی ما چه جوابی برای اعدام جوانان در سراسرکشور داریم! من به رفیق علی گفتم این شما نیستید که باید خجالت بکشید. من و شما و هزاران هزار هوادار بر اساس گذشته پرافتخار و خونبار سازمان چریکهای فدائی خلق به این جنبش پیوسته ایم. افرادی نظیر فرخ نگهدارها بایستی از اینهمه خیانت و فرصت طلبی ن رو مسئول پ خجالت بکشند نه تو. هدف آنها از فعالیت سیاسی جز به دست آوردن قدرت برای شخص خودشان چیز دیگری نبود، فردای آنها نیز خواهد آمد و فردای غم انگیزی برایشان خواهد بود.
ر- عباسی
یکی از هواداران چریکهای فدائی خلق ایران
تير 1385
Wednesday, August 02, 2006
گزارشی از ضیافت "حقوق بشر" گنجی
و خاطره پونزهائی که بر پیشانی زنان فرو میکرد
زحمتکش
14 جولای 2006
در میسر رفتن به سالن دانشگاه سواز (در لندن – روز 14 جولای) هستم. پشت چراغ قرمز، توجهام رو حرفهای یکی از سه مردی که با هم اتفاقی هممسیر هستیم جلب میکنه که داره میگه: سوسن به من گفت برو بچهها رو ببین وگرنه من که از حرفهای گنجی خوشم نمیاد! پیش خودم میگم عجب شنوندههای مشتاقی به ضیافت حقوق بشر گنجی دعوت شدن!
به محوطه ساختمان دانشگاه سوآز نزدیک میشم، به سالنی نزدیک میشم که قراره یک "حزب اللهی" دهه 60، یک عامل سرکوب همکار شکنجهگران یعنی گنجی برای مدعوین رنگارنگش از "حقوق بشر" حرف بزنه. آنهم در تابستانی که هر روزش یادآور قتلعام زندانیان سیاسی سالهای 60 و 67 است. قتلعام نسلی که رژیم جمهوری اسلامی براه انداخت و داغ ننگش از پیشانی این رژیم زدودنی نیست. قتلعامی که هرچه بیشتر از اون میگذره، اثرات ضد انقلابیاش رو بیش از پیش در پیشبرد اهداف شوم جنایتکاران میشه با پوست و گوشت خود لمس کرد، نسلکشی و قتلعامی که عزیزترین دوست و همکلاسیام سودابه رو در اثر جنایاتی که همین عالیجناب گنجی در آفریدن اون نقش داشتن از ما گرفت. او هم مثل هزاران دختر مبارز دیگر در زندانهای جمهوری اسلامی بعد از شکنجههای "حقوق بشری" حامیان منافع سرمایهداران زالوصفت و امپریالیستها به او، قبل از اعدام مورد تجاوز قرار گرفت و پدرش بعد از شنیدن خبر اعدامش، آواره خیابانها شد. به قول معروف "سر به بیابان گذاشت" تا روزی که جسد او را در کنار خیابانی پیدا کردند! آیا کسی هست که همسایه، دوست، رفیق، خواهر یا برادر، پدر یا مادرش توسط این جنایتکارها شکنجه و اعدام و یا تیرباران نشده باشد؟
سالن دانشگاه سوآز مملو از جمعیتیست که آمدهاند تا به سخنرانی گنجی گوش کنند. عدهای نیز در بیرون سالن منتظر بودند که گنجی به داخل سالن برود. بیاختیار یاد حرف یکی از آن سه مرد که پشت چراغ قرمز ديده بودم میافتم! دور میزهایی که معمولا کتابهای مربوط به تم سخنرانی چیده میشود، تنها چند اعلامیه و دو کتاب به چشم میخورد! آخر اگر قرار بود که کتابهای "حقوق بشر" جمهوری اسلامی چیده میشد، آنوقت هم میز کم میامد و هم ظرفیت این سالن!!
گنجی در سوی دیگر میزهای خالی از کتاب، با چهره جنایتبار خود- هر چند دیگر همانند سالهای 60 ظاهر حزب اللهی ندارد- ايستاده و اینطور به نظر میرسد که سعی دارد که لبخند را از صورت خود دور نکند! او ظاهرا به حرفهای مرد جوانی که مشغول گفتگوی آرامی با اوست گوش میکند! اما پس چرا چیزی نمیگوید؟
زنی در این هنگام با صدایی رسا خطاب به گنجی میگوید: آقای گنجی چرا جواب نمیدهید؟ حضار دعوت شده به "ضیافت سکوت" که گویا منتظر شکستن سکوتی بودند که گنجی داشت، یکباره سراپا گوش میشوند!
گنجی که با "خندان" جلوه دادن صورت خود همچنان سعی میکرد خود را بر خود مسلط کند میگوید: سوال نشده که جواب بدهم، جواب چه چیزی را بدهم؟ حتما گنجی پیش خودش میگوید الان از من میپرسد که نظرتان راجع به "آزادی بيان" چیست؟ اما زن دوباره با صدای رسا در همانجایی که ایستاده میگوید: جواب پونزهایی که در سال 60 بر سر زنان فرو میکردید تا به اصطلاح "حجاب" را رعایت کنند، تا حجابشان را بر سرشان "محکم" کنید را بدهید! پونزهایی که کروبی در سال 78- آن موقع که شما در جبهه "اصلاح طلبان" قرار گرفته بودید، با یادآوری آنها داشت دستتان را رو میکرد! گنجی که رنگ از رخسارش پریده و لبخندش در حال محو شدن بود، در حالی که سعی میکند نقش حزبالهی خود را در سال های 60 کتمان کند، خود را به نادانی زده و حدیث... "دختران معاویه، خسن و خسین...." را ذکر میکند. در این هنگام دو مرد جوان با ملایمت و حس همکاری با آن زن، رو به او کرده و میگویند که ناطق نوری بود و نه کروبی! زن ضمن تشکر از آنها دوباره به گنجی میگوید: اگر چه کروبی و ناطق نوری هر دو یک ماهیت دارند ولی با معذرت از حضار محترم، بله ناطق نوری به شما آقای گنجی گفت. مگر شما آقای گنجی همان کسی نبودید که در سال 60 پونز بر پیشانی و سر زنان فرو میکردید که حجاب خود را محکم کنند چطور حالا اصلاح طلب شدهاید؟! گنجی که دیگر نه لبخند مصنوعیاش را بر صورت دارد و نه رنگی بر چهره، به جای پاسخ دادن به زن شروع به طفره رفتن میکند و بر سر اشتباه اسمی (کروبی و ناطق نوری) قصد در منحرف کردن سوال میکند که زن دوباره میگوید: آقای گنجی مگر شما همان نیستید که پونز بر سر زنان فرو میکردید جواب بدهید حالا چطور شده است که "دموکراسی طلب" شدهاید؟ گنجی دستش را در جیب کتش میکند و پاسخ میدهد:
یک میلیون دلار میدهم که شما ثابت کنید!! چشمهای همه از تعجب گرد میشود!
یکی از حضار معلومالحال به زن میگوید شما حرف ناطق نوری را باور میکنید؟ و به این ترتیب نشان میدهد که از مویدان گنجی است...
در اینجا کسانی که میزبانی گنجی را بر عهده دارند (یعنی همان جنایتکاران تودهای-اکثریتی) سعی میکنند که زن را به سکوت وادار کنند. اما زن به گنجی میگوید: آقای گنجی یک میلیون دلار را از کجا میاورید؟ چند تا از این چکهای یک میلیون دلاری را در جیب خود گذاشتهاید که در اینجا خرج کنید؟ این پولها را از کجا میاورید؟ شما آمدهاید که تاوان سرکوب و شکنجه زنان را با پول بخرید؟ در این هنگام گنجی که آمده بود که به خیال خود شوی قبل از سخنرانی حقوق بشرش(!!) را به نمایش بگذارد، دمش را روی کولش میگذارد و به داخل سالن میرود! و میزبانان او سعی دارند که صدای زن را خاموش کنند و او را تهدید به اخراج از محوطه بیرون سالن توسط ماموران حراستشان میکنند! با خود فکر میکردم که چه استقبال "گرانی" از گنجی شد! به خواب خود هم نمیدید که پونزهایی که بسته بیست تاییاش در سال 60 نباید بیش از دو یا سه تک تومنی ارزش داشته باشد و او آنها را بر پیشانی و سر زنان فرو میکرد، امروز هر کدام برایش یک میلیون دلار تمام شود
کسانی که معلوم است "دخیلهای" خود را از خمینی باز کرده و امروز به گنجی آویران کردهاند دور زن جمع میشوند. فضای عجیبی ست! در محوطه خارج از سالن، دستههای سه تا چهار نفری مشغول بحث بر سر ماهیت گنجی و مطالبه ارائه سند از سابقه همکاریهای ضد خلقی گنجی با نظام برای یکدیگر هستند! به یکی از آنها نزدیک میشوم و میگویم، حتما برای اثبات جنایات خمینی از جمله دستور قتل عام زندانیان سیاسی هم سند و مدرک میخواهید
در ادامه و با آغاز سخنرانی گنجی در سالن، معلوم میگردد که آنقدر سخنرانی گنجی "جذاب" است که خیلیها در محوطه بیرون ساختمان بیتوجه به آن مشغول سخنرانیهای خود هستند!! و من هم که از ورودم به سالن جلوگیری شد نتوانستم که گزارشی از سخنرانی گنجی برای شما تهیه کنم اما وقتی دوباره به زیرزمینی که سالن سخنرانی در آن قرار دارد میرسم در سالن را اینبار باز میبینم و جلسه ظاهرا به بخش سوالها رسیده که باز چنین به نظر میرسد که گنجی برای در رفتن از پاسخ به سوالاتی که مطرح شده اینبار اندر فواید "آزادی بیان" و نظم جلسات سخنرانی حرف میزند، که به تناوب، حضار حرفهای او را قطع میکنند و از او میخواهند که به سوالات پاسخ بگوید. در این هنگام زن دیگری با فریاد "مرگ بر گنجی" به طرف درب وردی سالن میآید که میزبانان گنجی به سوی او رفته و از رفتنش به سالن خوداری میکنند و دوباره درب سالن را میبندند. زن دیگری فریاد میزند مرگ بر حزب توده، مرگ بر اکثریت و این شعار را مدام تکرار میکند. حال دیگر چهار نفر زن هستند که صدای فریادهای اعتراضشان به حضور گنجی جنایتکار آن محوطه را پر کرده است. صدای اعتراض آنقدر بلند است که مانع شنیدن حرفهای گنجی در سالن سخنرانی میشود. چند نفری در بیرون از سالن با اعتراض به زنی که مرگ بر گنجی میگوید، مدعی میشوند که گوشهایشان از شیندن صدای فریاد ناراحت میشود! اما یکی بحق فریاد میزند
"گوشهایتان سالهای 60 و 67 از گلولههایی که بر سینههای زندانیان سیاسی مینشست، نارحت نشد! گوشهایتان از گلولههای جنایتکاران که نسلکشی میکردند، آزار ندید؟ به خمینی اعتراض نکردید که صدای تیربارانها گوشهایتان را آزار میدهد؟ حالا امروز میگویید که صدای اعتراض به جنایت و جنایتکاران گوشهایتان را آزار میدهد؟ ننگ بر شما که امروز به جنایتکاران رژیم میکروفون میدهید که از دموکراسی حرف بزنند و از شنیدن صدای ما ناراحت میشوید!" در این هنگام مردی به طرف زن که با خشم از کشتار سالهای 60 و 67 حرف میزد آمد و او را تهدید کرد که برایش "پاسبان" میاورد. زن با تمام قدرت فریاد کشید: بس کنید دیکتاتورها! بستان نشد اینهمه کشتید؟ بجای گرامیداشت نسلی که مبارزه کرد و به جمهوری اسلامی نه گفت شما امروز گنجی را دعوت میکنید، گنجی، همکار همان جلادان است که شما را امروز به میهمانی "سکوت" دعوت میکند! بس کنید شریک جرمها! گورهای دستهجمعی خاورانها را ندیدهاید؟ نسلکشی را ندیدهاید؟ نسلکشی که تودهایها و اکثریتیهای خائن هم در آن نقش داشتند را ندیدید؟ و امروز برای ما پاسبان خبر میکنید؟ مگر کار دیگری هم به جز اینکار میدانید؟ بس نشد آنهمه را به کشتن دادید؟ و امروز هم سرکوب مبارزات مردم آذربایجان را نمیبینید؟ گوشهایتان از شنیدن گلولههایی که در سینه بپاخاستهگان آذربایجان فرو رفت آزار ندید؟
میزبانان (تودهای - اکثریتی) گنجی که مدام در حال پایین و بالا رفتن پله ها هستند، گویا استخاره میکنند که پاسبانها را خبر کنند یا نه! و عدهای نیز که به میهمانی "دموکراسی" گنجی دعوت شده بودند با حمله به زنان قصد کتک زدن یکی از زنان معترض را داشتند که در این هنگام با فریاد اعتراض "پاسداران سرمایهداری" شما همیشه شکنجه و سرکوب وسیله قدرتتان است" عقبنشنی کردند! اما پسر جوانی که از سالن خارج میشود یکی از چهار زن را که میخواهد به درون سالن برود به زور به عقب هل میدهد اما زن همچنان که تلاش میکند که در سالن را باز کند فریاد مرگ بر گنجی سر ميدهد. بله! برگزارکنندگان ضیافت برای دشمنان مردم، کسانی که دستهایشان تا مرفق به خون کارگران و زحمتکشان ایران آغشته است، تودهایها و اکثریتیهای جانی، امروز هم در این مراسم وظیفه "پاسداری" را به عهده گرفتهاند! همان وظیفهای که شایسته آنهاست!
در این زمان، مردی که پیراهن آبی به تن دارد با خشم در حالیکه فریاد میزد که گنجی دورغ میگوید به عنوان اعتراض در حال ترک جلسه است! او بلند بلند میگوید: گنجی کسی بود که باعث شد مادر من شش ماه تمام شکنجه شود! و امروز حاضر نیست که به جرم خود اعتراف کند! پیش خود میگویم اگر قرار باشد که در ایران مردم در مورد جنایاتی که گنجی در آن دست داشته لب به سخن باز کنند، چه وضعی پیش میآید! - صدای فریادشان گنجی را از روی زمین محو میکند!
زن دیگری که به زبان انگلیسی حرف میزد در این لحظه به سویم میآید و میپرسد آیا شما سندی دارید که به همسر من هم کمک کند، چون هر چه به گنجی میگوید که من خود سند زنده هستم اما باز او سند چاپ شده از شوهرم مطالبه میکند!
جلسهای که قرار بود با سخنرانی "حقوق بشر" گنجی و با حضور جمعیتی از جمله نمایندهگان عفو بینالملل و اکثریتیها و تودهایها و دانشجویان جوان "بورسیه بگیر" جمهوری اسلامی به آرامی و بگونهای برگزار شود که به حباب دموکراسیشان برنخورد از شروع تا پایان با افشاءگریها و فریادهای خشم از جنایات جمهوری اسلامی و نمایندهاش گنجی به پایان میرسد. در جلوی درب وردی سالن دانشگاه سوآز نیز که عدهای از مبارزین معترض جمع بودند، با فریادهای خشم و اعتراض به میزبانان گنجی از آنان پذیرایی شد! همه این اعتراضات باعث شد که گنجی حالا دیگر در ساعت ده شب هم هنوز برای خروج از ساختمان دانشگاه سوآز تردید کند. گویا مشغول شماردن همان دلارهاییست که به خیال خود میبایست بخاطر زدودن واقعیت شریک و همدست بودنش در جرم و جنایات جمهوری اسلامی از اذهان مردم آزادیخواه ایران، خرج کند! بنظر میرسد بهای فرو کردن پونزهای ارزان قیمت گنجی بر سر زنان محروم و مبارز برای محکم کردن "حجاب"، گرانتر از آنست که فراموش گردد و بخشیده شود!
Saturday, April 22, 2006
اندر حكايت اندر حكايت است كه در بلاد قديم پشت كوهها مرداني خدا شناس مي زيستند كه از فرط عبادت پيشاني آنان مثل كف پا چروك و كثافت بود و با سنگ پا هم پاك نمي گرديد. روزي از آنان سئوال شد كه اين حماقت به چه كار آيد پاسخ دادند اي دوزخي تو نمي فهمي پس دم مزن. خاك بر سرمان كه چنين كنند و ما دم نزنيم و باز خاموش و بره وار به چراي ابدي خويش ادامه دهيم و خرسند از ني چوپان بع بع كنيم و دنبه بپرورانيم تا قربانگاه در پيشگاه بت اعظم و سال اعظم خون بريزيم تا مرز پرگهر مرواريدش را تقديم عابدان برحق نظام مقدس نمايد " خراباتي" |
|
Sunday, March 19, 2006
نوروز جمشيدی
شاهنامه بنيان گزاری نوروز، اين بزرگترين جشن ملی، ميهنی و فرهنگی مردمان پشته يا فلات ايران را به جمشيد سومين پادشاه کيانی نسبت میدهد و آنرا روزی میشناساند که جمشيد پس از آنکه به مردم رشتن نخ از پشم، کتان، ديگر الياف و ابريشم را آموخت و همچنين پارچه بافی، دوختن و پوشيدن رخت و لباس، ساختن زره و جوشن را از آهن، ساختن کشتی، ساختن گرمابه و بسياری کارهای بايسته و شايسته ديگر را فرا داد. به ديوان فرمان داد تا تختی بسازند که شاه بتواند بر آن بنشيند و آن تخت بر روی ِ دوش آن ديوان به آسمان برده شود.
فردوسی بنا بر داستانهای کهن در اين باره میسرايد:
چو آن کارهای وی آمد به جايـد
ز جـای ِ مِهـی بـر تـر آورد پـای
به فـر کيــانی يکـی تخـت ساخت
چه مايه بدو گوهر انـدر نساخت
که چون خواستی ديـو بـر داشتی
ز هـامون به گـردون بر افراشتی
چــو خـورشيـد تـابـان ميـان هــوا
نشستــه بــر او شــاه فــرمـانــروا
جهــان انجمــن شـد بــــر تخـت او
فــــرو مـــانــده از فـــره بخــتِ او
به جمشيــد بـر گــوهـــر افشــاندند
مــر آن روز را روز نــو خـواندند
ابوريحان بيرونی در کتاب "التفهيم" مینويسد:
"نوروز نخستين روز از فروردينماه و پيشانی سال نو است، و ششم فروردين ماه(روز زايش زرتشت) نوروزبزرگ ناميده میشد و باشکوهترين بخشجشنشان نيز در اين روزبود."
نوروز هنگامی است که خورشيد فروزان روی مدار خط استوا قرار میگيرد و درازای روز و شب برابر میشود. اين برابری را بزبان عربی اعتدال ربيعی (ربيع=بهار) که همان برابری و يکسانی بهاری باشند نامند.
بانوی فرهيخته فتانه فريد هنگاميکه در باره گاهنبارها و جشنهای ايرانی سخن میراند، مینويسد:
"نخستين جشن، جشن نوروز بود و نامش " همسپتمئيدی _ ?Hamaspathmaidhyaya "به معنی "برابری روز و شب در تابستان" يا به گفته گاهشماران " اعتدال ربيعی" است."
درباره ديگر جشنهای ايرانی در نوشتارهايی ديگر و در شمارههای آينده اين نشريه خواهيم خواند.
خانه تکانی نوروزی و سفيد کردنِ ظرفها:
پيشباز از نوروز در بسياری شهرستانها از اول اسفندماه که آنرا ماه عيد مینامند و با خانه تکانی که هنوز هم رسم هست آغاز و با سفيد کردن ظرفها يا آوندهای مسی که برای جلوگيری از مسموميت غذايی، هرساله بايد آنها را با ورقه نازکی از قلع میپوشاندند يا آب میدادند و اينک از رواج افتادهاست و شايد در پارهای از شهرستانه و روستاها هنوز هم رواج داشته باشد دنبال میشد.
خانه تکانی از باورهای کهن ايرانی در راستای پاسداری از طبيعت و همچنين بهداشت و پاکيزگی سرچشمه میگيرد. در روزگاران گذشته، خانه تکانی دو بار در سال يعنی در مهرگان و نوروز انجام میگرفت که شوربختانه اين رسم نيکو امروزه در مهرگان انجام نمی گيرد. مردمانی که در نجد يا فلات ايران زندگی میکردهاند همواره نمود پاکی و پاکيزگی و پاسداری از دادههای طبيعی بودهاند و چنانچه به نوشتههای تاريخی نگاه کنيم میبينيم که نا آگاهان ايرانيان را به سبب همين ويژگیِ پاسداری از محيط زيست، طبيعت پرست پنداشتهاند. در مورد پاکيزگی ايرانيان در خاطرات "سينوهه" پزشگ فرعون_( که با پشتکار شادروان ذبيحاله منصوری بفارسی برگردانده شدهاست)_ بوجود گونهای از توالتهای بهداشتی اشاره شدهاست. او می نويسد که آنان به اتاقها پوشيدهای که جوی کوچکی از آب در آن روان بود رفته و رفع حاجت میکردند.
خوان نوروزی يا سفره هفتسين:
راستی خوان نوروزی چيست؟ چه فلسفهای دارد؟ از چه چيزهايی تشکيل شدهاست و آن چيزهايی که بر خوان نوروزی يا سفره هفتسين مینشينند نمود چه چيزهايی هستند؟ آيا خوان نوروزی يا سفره هفت سين يا هفت شين از هفت آخشيج يا عنصر طبيعی که نامشان با آوا يا حرف "سين" يا "شين" آغاز شدهاند؟ آيا ... ؟ و آيا ...؟ اينها و بسياری پرسشهای ديگر هر ساله و در هنگامه نوروزِ خجستهی باستانی، برای بسياری از ما و فرزندانمان پيش میآيند و پاسخگويی به آنها، بويژه در ديارِ غربت و برای آشنا نمودن فرزندانمان پا فرهنگ پربار ايرانی، نه تنها لازم و ضروری که گاه حياتی مینمايد.
مهمترين انگيزه گستردنِ خوان نوروزی را، سپاسگزاری آدميان از دادههای اهورايی و پروردگاری دانستهاند. بهمين سبب هم پارهای گذاشتن کتابهای مقدس دينی بر سفره هفت سين را لازم نمیدانند، زيرا همانگونه که سعدی میگويد:
برگ درختان سبز در نظر روزگار
هر ورقش دفتريست معرفت کردگار
آنان هر داده طبيعی که بر خوان نشسته را جهانی از رمز و راز و نشانهای از توانايی و دانايی و مهربانی پروردگار يگانه میباشد را همچون کلام پروردگاری و بسنده میدانند و تنها ديوانِحافط و شاهنامه فردوسی را بر خوان مینهند. بسياری ديگر کتاب آسمانی آيين خود را بر خوان میگذارند که اوستا يا گاتها برای زرتشتيان، تورات برای يهوديان، انجيل يا کتاب مقدس برای مسيحيان و قرآن برای مسلمانان است.
هفت سين، هفت شين و يا هفت چين:
هفتسينی: در روزگاران کهن دوگونه فرآورده از کشور چين به ايران وارد میشد. يکی آوندها يا ظرفهايی که از جنس کائولين بودند و امروزه نيز در بيشتر خانهها وجود دارند و بنام چينی شناخته میشوند، ديگری هم فرآوردههايی فلزی که سينی _(واژه عربی شده چينی)_ناميده میشدند و امروز نيز نمونهای از آنها را برای آوردن استکانهای چای و ميوه و همانند آنها مورد بهرهگيری قرار میدهيم و همان سينی میناميم.
در نوشتههای کهن آمده است که خوان نوروزی عبارت بود از دانهها و از فرآوردههای کشاورزی همچون برنج، نخود، عدس، لوبيا، گندم، جو و ميوه و گل، خشگبار و مانندِ آنها که در آوندهايی فلزی چينی يا همان سينی قرار میدادند و بر خوان مینهادند. بنا بر اين ديدگاه، هفتسين بايد هفتسينی باشد که اندک اندک کوتاه گرديده و هفت سين شدهاست.
هفت سين: بکار بردن واژه "هفت سين" برای خوان نوروزی را همانگونه که هر ايرانی میداند، بدين سبب میدانند که بر اين خوان يا سفره هفت فرآورده و دادهی کشاورزی مینهند که نامشان با آوا يا حرف سين آغاز شدهاند. فرآوردههايی همچون: سيب، سير، سماق، سنجد، سمنو، سبزه، سنبل، سکه، سبزی و...
هفت شين: اين ديدگاه و عقيده نيز وجود دارد که خوان نوروزی از هفت فرآورده با آوا يا حرف آغازين "شين" نه "سين" تشکيل میشدهاست. فرآوردههايی چون: شير، شکر، شيرينی، شربت، شراب، شيره، شمع و شمعدان و ... که پس از يورش اعراب و آوردهشدن اسلام به ايران، و بخاطر حرام شمرده شدن شراب نزد مسلمانان، ايرانيان برای از ميان نرفتن خوان نوروزیشان، ناچار هفت سين را بجای هفتشين بر سفره گذاردهاند.
هفت چين: در دوران گذشته و برای نمونه زمان پادشاهی هخامنشيان رسم بودهاست که بر روی هفت ستون، هفت گونه دانه و گياه همچون نخود، عدس، لوبيا، ذرت، برنج، گندم، جو، ماش، باقالی، و همانند آنها را میروياندند و از آنجا که تمامی شرايط و ويژگيهای روياندن آنها را يکسان قرار میدادند، هر کدام از دانهها که بهتر و بارورتر رشد میکردند را برای کشتِ آن سال بر میگزيدند. اين کار افزون بر دربارهای شاهی و فرمانروايی در همه خانهها نيز انجام میشد و رسم امروزی روياندن سبزه پيش از نوروز و نهادن آن بر روی سفره هفتسين را هم سرچشمه گرفته از آن سنت میدانند.
بنا بر اين ديدگاه، خوان نوروزی میتوانسته هفتچين نيز ناميده شود.
ديگر خوان يا سفره نشينان نوروزی:
بجز از هفت سين، بسته به رسم و آيين مردمِ هر منطقه، چيزهای ديگری نيز بر خوان يا سفره هفتسين نهاده میشود که هر کدام نمود و سمبل ويژهای هستند. اين چيزها عبارتند از:
آيينه، ماهی(بيشتر سرخرنگ)، شمع فروزان و شمعدان، آتش و آتشدان، گلاب، تخم مرغ، نان، آوندی پر از آب که نارنجی در آن شناور میباشد، نقل و شيرينی، شکر، شير، گل، بيدمشک، اسپند يا اسفند، سمنو، ميوه و از ميان ميوهها انار و نارنج وجودشان در صورت موجود بودن لازم است. پارهای نيز با نهادن شيره و شربت و شراب هفت شين و هفت سين را همراه میسازند. ديوانحافط که بيشتر اروپاييان آنرا همچون کتاب مقدس ايرانيان میشناسند و شاهنامه فردوسی نيز در بيشتر سفرهها گذاشته میشوند. همانگونه هم که پيشتر آمد بسياری از مردم کتاب مقدس آيين خود را بر خوان مینهند.
هفتسين نشينها نمود و سمبل چه چيزهاينی هستند؟
سيب نمودارِ راز و رمز عشق و دلدادگی و باروری است.
سنجد نشانه مهر و عشق است.
سکه بيانی از برکت مادی و بی نيازی است.
سمنو، بيانی گياهی که خوردنش از بايستههای نوروزی است و آنرا نمود روانها و ارواح پاک يا فروهرها نيز میدانند.
سبزه، تازه روييده از گندم، جو، عدس، ارزن و ديگر دانهها، نشانواره زايش و باروری و نوزايی و برکت در طبيعت. رنگ سبز آن رنگ ملی مذهبی ايرانيانِ باستان.
سماق و سير، از دادههای طبيعی پروردگاری.
سنبل و گلهای ديگر، نشانهای از زيبايی طبيعت.
شمع و شمعدان، نشانه کانون گرم خانوادهمیباشد.
نان نشانه برکت است.
شير نشانواره زايش و يادی است از آفرينش انسان.
تخم مرغ، تخم و تخمه و نمادی است از نطفه و نژاد.
انار، نمادی از باروری و ميوهای است که از ديرباز چون ميوهای مقدس مورد احترام مردمان نجد ايران بودهاست.
اسپند يا اسفند، از سپنتا به چم و معنی مقدس و گندزدايی کننده است.
آب، نشانه روشنی و پاکی است.
ماهی، نمادی است از جنبش و پويايی هستی.
نارنج و آب، نماد آسمان. (فراموش نکنيم ايرانيان کهن از ستاره شناسان نامدار بودهاند).
آيينه، نمادی از وجدان و بازتابِ انديشه، گفتار و کردار آدمیمیباشد.
گلاب، بيانی است از عشق و دلدادگی.
گلبيدمشک، گل اسفند است و نشانه سپندارمزد.
نقل و شيرينی نشانه شيرين کامی است.
و . . .
حاجی فيروز:
حاجی فيروزه، سالی يکروزه
ارباب خودم سلام و عليکم ارباب خودم سرتو بالا کن
ارباب خودم بزبز قندی ارباب خودم چرا نمی خندی
و يا:
آتش افروز آمده، سالی يک روز آمده
آتش افروز صغريرم سالی يک روز فقيرم
روده و پوده آمده هر چی نبوده آمده.
آمدنِ حاجیپيروز يا حاجیفيروز يا آتشافروز که با لباسِ سرخرنگ و شليته و کلاهی دراز و رنگی و باز هم بيشتر سرخفام و دايره زنگی يا زنگدار کوچکی در دست و چهرهای دود زده و پيش از نوروز با آواز خوانی و پايکوبی و دستافشانی پيروزی بهاری بر سرمای زمستانی را مژده میدهد و آمدن نوروز پيروز و جشن عيد را جار میزند نيز از نشانههای است که شادمانی نوروزی و بايستگی بشادی نشستن در نوروز را به همگان نويد میدهد. درباره پيدايش حاجی فيروز زياد ننوشتهاند ولی نگارنده و گردآورنده اين جستار در در جايی خواندم و يا از بزرگواری* شنيدم که حاجی فيروز نمود سياووش میباشد که با سرفرازی از آتش بيرون آمدهاست. رخت سرخ رنگ تن او نيز نشانگر شرارههای آتشیمیباشد که او با سرفرازی و تندرستی از آن گذر کرده و با شادی از آن بيرون آمدهاست. البته پرفسور فرهنگمهر ايرانشناس نامی، با گمانزنی، سنت حاجیفيروز را به زمان عمرابن عبدالعزيز نسبت میدهند. در باره اين مورد در بخش نوروزی همين نشريه و هنگاميکه از کوسه برنشين يا مير نوروزی سخن میرود بيشتر خواهيم نوشت.
بهر روی شادروان انجویٍِشيرازی آمدن حاجی پيروز را نشانه آمدن عيد میداند و در اين باره مینويسد:
"ظاهر شدن حاجی فيروز در تهران و آذربايجان، نوروز نثار در قزوين، عروس گلی در گيلان و خواندن اشعاری در تعريف نوروز، آمدن عيد را مژده میدهند.)
*. شايد از آقای دکتر تورج پارسی استاد پيشين دانشگاه گنديشاهپور يا جنديشاهپور که از سال ۱۹۷۵ ترسايی کار پژوهشگری در دانشگاه "اپسالا در سوئد را دنبال میکنند، شنيدهباشم.
مير نوروزی يا کوسه بر نشين:
مير نوروزی يا کوسه برنشين که بهار نشين هم خوانده شدهاست از رسم هايی میباشد که ايرانيان در هنگام نوروز برگزار میکردند. اين رسم بدينگونه بود که در روزهای نوروزی برای ايجاد شادی و شادمانی بيشتر در ميان مردم، شخص خنده دار يا مضحکی را مانند شاهان و اميران میآراستند و او بيشتر سوار بر خر و گاه اسب به کوچه و خيابان میآمد و در حاليکه بسياری از نوکران و چاکران پيرامونش را گرفته بودند به مسخرگی میپرداخت و به هر کسی دستوری میداد و باج و خراج میگرفت و ....
يکی از پزشکان هم ميهن درباره اين رسم که خود در سال ۱۳۰۲ خورشيدی و در بجنورد برگزاريش را بچشم خود ديدهاست مینويسد:
"... در دهم فروردين ديدم جماعتی کثير_(گروهی زياد)_ سواره و پياده میگذشتند. يکی از آنها با لباسهای فاخر بر اسب رشيدی نشسته و چتری بر سر افراشته بود. جماعتی هم سواره در جلو و عقب او روان بودند. يک دسته هم پياده بعنوان شاطر و فراش بودند که بعضی چوب در دست داشتند و بر سر هر چوبی سر حيوانی از قبيل گاو و يا گوسفند بود. يعنی استخوان جمجمهی حيوانی و اين رمز آن بود که امير از جنگی فاتحانه برگشته و سرهای دشمنان را با خود میآورد. دنبال اين جماعت، انبوه کثيری از مردم متفرقهی بزرگ و خرد روان بودند و هياهوی بسيار داشتند. تحقيق کردم، گفتند در نوروز يک نفر امير میشود و تا سيزده عيد، حکمفرمای شهر است, به اعيان و اعزهی شهر حواله نقد و جنس میدهد که همه کم يا زياد تقديم میکنند. باين طريق که مثلا حکمی مینويسد برای فلان متعين_(پولدار)_ که شما بايد سدهزار تومان تسليم صندوقخانه کنيد. البته مفهوم اين است که سد تومان بدهيد, اين سد تومان را کم و زياد میکردند ولی بهر حال چيزی گرفته میشد. غالب اعيان به رضا و رغبت چيزی می دادند، زيرا جزو عادات عيد نوروز و به فال نيک میگرفتند. از جمله به ايلخانی هم مبلغی خواله میدادند که میپرداخت. بعد از تمام شدن سيزده عيد، دورهی امارت او بسر میآمد و گويا در يک خانواده اين شغل ارثی بودهاست."
دکتر فرهنگمهر، هنگاميکه درباره زمان پيدايی حاجی فيروز گمان زنی میکند، میآورد:
"سنت حاجی فيروز ممکن است به زمان عمرابنعبدالعزيز خليفه اموی برسد. آمدهاست که در زمان اين خليفه اموی مرد کوسهای را که گندمگون، خوشرو و گشاده زبان بود و خوشقدم شناخته شدهبود به "ميرنوروزی" بر می گماشتند، بر الاغی سفيد سوار کرده و در شهر می گرداندند. در جلوی او مردی با جامه و در پشت او مردی که چتر سفيدی را بالایِسر ميرنوروزی نگاه میداشت حرکت میکردند و بدنبال آنها مردم شادی و پايکوبی میکردند. مير نوروزی کلاغ سياهی که پايش بسته بود در دست چپ داشت و نشانهای بود از سپری شدن سختی و سردی زمستان، و بادبزن سفيدی در دست داشت که آنرا میجنباند. باين معنی که غم و اندوه اهريمنی را با سپيدی اهورايی از همه دور کند. مردمی که بدنبال مير نوروزی حرکت میکردند، دنبال سور و سات بودند. اين مراسم سيزده روز بدرازا میکشيد."
در زمان يکی از خليفههای اسلامی حادثهای روی داد که شايد اندکی به واژه و نام "ميمنت" که در تاتر روحوضی يا تخته حوضی ما بکار میرود و حاجی فيروز نيز باز گردد. رويداد از اين قرار بود که در هنگام برگزاری جشن نوروز خليفه با جامهای زربفت بر تخت می نشست و کسی که از آوای خوشی برخوردار بود و بخوش قدمی شهرت داشت و "ميمنت" ناميده میشد، اجازه واردشدن میخواهد و پس از اينکه خليفه بهاو اجازه ورود می داد از او میپرسيد :"از کجا میآيی و چه پيامی داری؟ و ميمنت ترانه خوان تبريک نووروزی میخواند. در هنگامه يکی از اين ترانه خوانیها، ردای متوکل خليفه عباسی بپايش گير میکند و بزمين میافتد. خليفه خرافه پرست افتادنش را از بدقدمی ميمنت دانسته دستور کشتن او را میدهد. ميمنت که باهوش و حاضرجواب باشد با تيز هوشی میگويد،: ای خليفه انصاف بده آيا ديدن من برای شما بديمن بود بود که بسلامت از زمين برخاستيد و يا ديدن شما برای من که حالا بايد کشتهشوم. خليفه از اين حاضر جوابی ميمنت خوشش میآيد از کشتنش در میگذرد.
سيزده بدر، به آب سپردن سبزههای بوروزی و سبزه گرهزنی
:
سيزده بدر
سال دگر
بچه بغل
خونه شوور(شوهر)
جشن نوروز دوازده رووز به درازا میکشيد و در سيزدهمين روز خانوادهها گروهی به بيروون از شهر و ده میرفتند و در دشت و دمن به شادی و شادمانی و پايکوبی و دستافشانی میپرداختند و میپردازند.
در روز سيزده نوروزی که سيزده بدر ناميده میشوند خانواده ها بيشتر بگونه ای گروهی به دامنه کوه و دشت و هامون می روند و با شادی و شادمانی روز خود را سپری میکنند. در اين روز سبزههايی را که پيش از نوروز روويانده بودند به آب روان میسپارند.
رسم است که در اين روز دوشيزگان سبزه گره میزنند و همزمان با گره زدن سبزه و ترانهوار اين سرود را میخوانندإ
سيزده بدر سال دگر بچه بغل خونه شوور(شوهر
*قويدل*
Sunday, March 05, 2006
چرا ايرانيان بايد آيين هاي نوروزي« چهارشنبه سوري » و « سيزده به در»
را با شکوه تر از سال هاي گذشته برگزار کنند !؟
حضرت آيت آله مرتضي مطهري در باره چهارشنبهسوري فرموده بودند :« ... اين نميشود، نياکان ما در گذشته چنين ميکردند، ما هم چنين ميکنيم. چهارشنبهي آخر سال ميشود آخر سال شمسي، چهارشنبهي آخر اسفند ميشود. بسياري از خانوادهها که بايد بگيم : خانوادههاي احمقها ، بسياري از خانوادههاي احمقها ، د يالا ، آتشي روشن ميکنند ، هيزمي روشن ميکنند ؛ بعد آدمهاي سر و مر و گنده با اين هيکلهاي نمي دونم چنين و چنين ، از روي آتش ميپرند ؛ ( اي آتش زردي من از تو ، سرخي تو از من ) اين چقدر حماقت است. خب چرا چنين ميکنيد؟! ـ آقا اين يک سنتي است مال ما مردم از قديم پدران ما چنين ميکردند . قرآن ميگه: ( اَولو كان آبائهم لايعقلون شيئاً ...) اگر هم پدران و گذشتهتون چنين کاري ميکردند ، شما وقتي ميبينيد يه کار احمقانه است و دليل خريت پدران شما است ؛ روشو بپوشيد. چرا دو مرتبه اين سند حماقت را هي سال به سال تجديد ميکنيد. اين فقط يک سند حماقت است. که هي کوشش ميکنيد که اين سند حماقت را هميشه زنده نگهش داريد. ماييم که چنين پدر و مادرهاي احمقي داشته ايم. ( اَولو كان آبائهم لايعقلون شيئاً ...) از طرف ديگر، قرآن نميگويد: ( هرچه که سنت است، پس بايد در هم کوبيد و هر چه که نو است، نوگرايي ... ) . يه عده هم ميگند: ( نوگرايي). اين چهطور؟! نوگرايي هم درست نيست ... »
آيتاله مصباح يزدي هم در تاييد سخنان بالا در تاريخ 7 / 9 / 1381 فرمودند
«... پيغمبران به آنها مىگفتند اين سنگى كه تراشيده ايد اين فلزى كه خودتان ساخته ايد ، اين چوبى كه تراشيده ايد ، چه شد كه خدا شد و قابل پرستش؟ يك جواب داشتند. جوابى كه چندين مرتبه قرآن اين را نقل كرده و نقد كرده . مىگويند ( انا وجدنا آبائنا على امة و انا على آثارهم لمقتدون ) يا تعبيرى شبيه اين. مىگويند ديديم پدران ما اين جور مىكردند ما هم اين طور مىكنيم. قرآن مىفرمايد: ( اَولو كان آبائهم لايعقلون شيئاً و لايهتدون ) صِرف اين كه پدران شما اين كار را مىكردند ولو هيچ دليلى ندارد اگر كار نابخردانه جاهلانهاى باشد باز هم بايد شما انجام دهيد؟ آن ها مىگفتند : بله خوب تقليد از پدران هم يك سنتى است. الان مگر در بعضى از شعارهايى كه مطرح مىشود ، زنده كردن آثار نياكان ، مگر از همين قبيل نيست. پيروى كردن از سنتهاى باستانى، چهارشنبهسورى و چيزهايى از اين قبيل مگر منطقاش همين نيست؟ مىگويند آقا آتش روشن مىكنى از رويش مىپرى چطور مىشود؟ اين چه فايدهاى دارد؟ مىگويد پدران ما اين طور مىكردند سنت ملى است. سنت ملى يعنى چى؟! آن وقت از بودجه مملكت اسلامى از صدقه سر خانوادههاى شهدا براى احياء اين سنتها پول خرج مىكنند، افتخار هم مىكنند اين منطق كه چون پدران ما اين كار را مىكردند ما هم بكنيم، تعصب خانوادگى ، تعصب ملى ، تعصب نژادى ، يك كار احمقانهاى است كه قرآن در چند جا صريحاً اين را محكوم كرده ولى به هرحال آدميزادهايى كه خودشان را عاقل مىدانند بلكه گاهى عاقل تر از ديگران هم مىدانند خودشان اين سنت را عملى مىكنند آن وقت يادشان نيست كه تقليد کار ميمون است
جاى اين كه تقليد كار ميمون است اينجاست. به چه دليل اين كار را انجام مىدهيد؟ چقدر خطر متوجه اين ها مىشود چه فسادهايى در اين شب هاى چهارشنبه سورى در كشور رخ مىدهد چه آتش سوزىهايى مىشود و ... »
چون آيت اله مرتضي مطهري همچنين در مورد « سيزده به در » در سخنراني خود " خرافه سيزده " به تاريخ 13 فروردين ماه 1349 فرموده اند
... چرا شما بگوييد آقا الحمدالله ما که معذب نيستيم پس ما ديگر در هيچ روز نحسي قرار نگرفتيم. اتفاقاً ما الآن بايد بفهميم تمام روزهاي ما نحس است. روز اول فروردين ما هم نحس است. بين روز اول فروردين و روز دوم فروردين و سوم و چهارم و سيزده و چهارده و پانزده نيستيم. ما از اين نحسي بخوايم خارج بشيم چه بايد بکنيم؟! بريم بيرون، سبزهها را بريد گره بزنيد از اين نحسي خارج بشيد؟! با سمنو پختن از نحسي خارج ميشيم ، با سبزهها را در روز سيزده از خونه بيرون ريختن از نحسي خارج ميشيم؟! بيچاره! چرا خونهتو ول ميکني ميري ... از خودت بيرون بيا از اين رفتار زشت خودت بيرون
بيا از اين عادات زشتت بيرون بيا ، از اين افکار زشت خودت خارج شو ! از اين مرضات کثيف و پليدي که به اون گرفتار هستي، از اون ها خارج شو! تا از نحوست بياي بيرون! سيزده چه گناهي دارد، خونهات چه گناهي دارد؟ زندگيت چه گناهي دارد؟ از
سمنو چه کاري ساختهست؟! از سبزهگره زدن چهکاري ساختهست؟! به خدا ننگ اين مردم است که روز سيزده را به عنوان سيزده به در ميروند! من نميدانم اينهايي که اسم تنظيم افکار و پرورش افکار روي خودشون ميذارند، چرا يک کلمه هم نميگند. بلکه برعکس ترويج ميکنند ، تشويق ميکنند. روز ولادت خاتمالانبياء که بايد روز تعطيل باشد و مردم بياند از تعليمات آن بزرگوار استفاده بکنند ما روز تعطيلي نداريم! روز ولادت شاه مردان عليبنابيطالب براي ما تعطيل رسمي نيست؛ روز ولادت حسينبن علي براي ما روز تعطيل نيست؛ ولي روزي که سمبل خرافه و حماقت ماست، روز تعطيليست. اينا از اسلام نيست، اينا ضد اسلام است...»
مجلس شوراي اسلامي قصد دارد ( عصاره ملت ) ضمن احترام و رجوع به خواست ملت تعطيلات نوروزي را حذف و از تقويم رسمي کشور خارج کند.
بر اساس اين طرح که به منظور « خرافه زدايي » تدوين شده و از سوي مركز پژوهش هاي مجلس شوراي اسلامي براي ساماندهي تعطيلات رسمي كشور به مجلس تقديم شده است کليه تعطيلات روزهاي پنجم تا يازدهم نوروز و نيز « سيزده به در » از فهرست تعطيلات ساليانه ايران حذف شده است .
همچنين در اين طرح ، چهار روز نخست نوروز نيز به عنوان « روز هاي نيمه تعطيل » شناخته شده و در توضيح اين روز ها آمده است : در اين روزها كارمندان و كارگران موظفند در محل كار خود حاضر باشند ولي ساعت كارشان معادل يك دوم روزهاي كاري است ! همچنين مراكز آموزشي اعم از مدارس و مراكز دانشگاه ها نيز تا ساعت 12 ظهر موظف به تشكيل كلاس هاي درس هستند.
براساس اين طرح قرار است که صرفا « تعطيلات مذهبي » زير که اکثرا نيز روزهاي سوگواري هستند به رسميت شناخته شوند و کليه مناسبت هاي ملي همچون تعطيلات نوروزي ، ملي شدن صنعت نفت ( 29 اسفند ماه ) ، جشن فراملي « سيزده به در » و غيره که اکثرا از روزهاي جشن هستند ، از تقويم رسمي کشور حذف شوند.ر اساس ماده 2 طرح پيشنهادي مركز پژوهش هاي مجلس شوراي اسلامي ، تعطيلات رسمي كشور علاوه بر روزهاي جمعه شامل مناسبتهاي زير خواهد بود :
روز نخست فروردين ماه ( روزهاي نيمه تعطيل نوروز ) / 14 خرداد ماه « سالروز ارتحال حضرت امام خميني (ره) » / بهمن ماه (سالروز پيروزي انقلاب اسلامي) / 9 محرم (تاسوعاي حسيني) / 10 محرم (عاشوراي حسيني) / 20 ص 22فر ( اربعين حسيني) / 28 صفر « وفات حضرت رسول اكرم (ص) و شهادت حضرت امام حسن (ع) » / 17 ربيع الاول « ميلاد حضرت رسول اكرم (ص) و ميلاد امام جعفر صادق (ع) » / 3 جمادي الثاني « شهادت حضرت زهرا (س) » / 13 رجب « ولادت حضرت علي (ع) » / 27 رجب « مبعث پيامبر گرامي اسلام (ص) » / 15 شعبان « ولادت حضرت ولي عصر(عج) » / 21 رمضان « شهادت حضرت علي (ع) » / 1 شوال ( عيد سعيد فطر ) / 25 شوال « شهادت امام جعفر صادق(ع) » / 10 ذيحجه (عيد سعيد قربان) / 18 ذيحجه
(عيد سعيد غدير خم )
به قول گلسرخی من در کجای جهان ایستاده ام
قطع کمک هاي غرب به حماس
ايران کسري بودجه دولت فلسطين را تامين خواهد کرد
وحيد ثابتيان
۱۰ اسفند ۱۳۸۴
تنها يک هفته پس ازحضور خالد مشعل رهبر حماس در تهران وديدار با مقامات عالي رتبه ايراني، به گزارش روزنامه الحيات، ايران 250 ميليون دلار دراختيار اين گروه فلسطيني که گروه پيروزانتخابات ماه گذشته فلسطين هستند، قرار خواهد داد. خالد مشعل که پس از روي کارامدن براي جلب نظرکشورهاي دوست به ايران وروسيه سفر کرده بود، گفته بود هدف اين ديدارها کمک مالي نبوده است. با اين وجود درحالي که ايالات متحده، حماس را به خاطر آنچه مواضع غيرمنطبق بر روند صلح خاورميانه خوانده است از کمک هاي مالي محروم کرده است، کمک ايران به اين گروه فلسطيني، دور جديدي از تقابل منافع ايالات متحده وايران را درخاورميانه آشکار مي کند.
اين اقدام درجهت جبران کردن توقف کمک هاي ارسالي از سوي غرب به رهبران فلسطيني اهدا مي شود. يکي از مقامات فلسطيني اظهار داشته که مقامات ايراني گفته اند اجازه نخواهند داد قطع کمک هاي مالي کشورهاي غربي به حماس صدمه بزند. فرهت اسد سخنگوي حماس در وست بانک، گفته است مقامات ايراني به خالد مشعل هنگام بازديدش از تهران قول داده اند کسري بودجه به وجود آمده در فلسطين را پوشش خواهند داد تا فلسطيني ها هيچ مشکلي از بابت قطع کمک هاي غربي وبه خصوص آمريکا احساس نکنند. اين کمک ها قرار است مداوم باشد. حماس سالانه به يک ميليارد دلار بودجه براي اداره فلسطين نيازمند است.
برخي ازکارشناسان اعلام کرده بودند که با قطع کمک هاي ماهيانه جامعه بين المللي به حماس، هرج ومرج و ناآرامي اين گروه را مجبور، به ايجاد تغييراتي در مواضع خود کند. در حالي که هم اکنون ديپلمات هاي غربي از اينکه ايران با پرکردن اين شکاف کمک هاي مالي به وجود آمده، به راديکال تر کردن مواضع حماس و کاهش نفوذ غربي ها دراين منطقه اقدام کند.
روز سه شنبه همچنين سخنگوي حماس در نوار غزه، سامي ابو زهري، از کمک اتحاديه اروپا مبني بر اعطاي کمک فوري 143 ميليون دلاري به فلسطيني ها که قبل از به قدرت رسيدن حماس اعطا شده بود، تقدير کرد. درحال حاضر آمريکا واتحاديه اروپا از اينکه برنامه مشخصي براي کمک به اين گروه فلسطيني که اداره دولت خودگردان را به عهده خواهد داشت، خودداري کرده اند و آن را منوط به تغييراتي در مواضع رهبران اين جنبش نموده اند. کاندوليزا رايس در سفر هفته گذشته خود به کشورهاي مصر، امارات وعربستان تلاش کرده بود اين دولت ها را قانع کند که کمک هاي خود به گروه حماس را مشروط به برخي تغييرات در سياست هاي اين گروه کنند. اقدامي که با سردي در کشورهاي ياد شده روبرو شد.
گروه حماس که نزديکي بسياري با دولت ايران دارد، همواره يکي از موضوعات مورد مناقشه اي بوده است که کشورهاي غربي از آن به عنوان مانع براي گسترش روابط با ايران به بهانه حمايت از گروه هاي تروريستي، ياد کرده اند. پس از پيروزي حماس در انتخابات 25 ژانويه فلسطين، دولت ايران اعلام کرد به حمايت خود از اين گروه فلسطيني ادامه خواهد داد. مقامات حماس تلاش مي کنند، با نزديک شدن به کشورهاي مسلمان و عرب منطقه، به جمع آوري کمک هاي مالي بپردازند وقطع کمک هاي جامعه بين المللي را به دليل رهبري حماس بر دولت فلسطين به نحوي خنثي کنند.
واشنگتن از مقامات فلسطيني خواسته است که نسبت به بازگرداندن کمک پنجاه ميليون دلاري که قرار بود در پروژه هاي زيرساختي مورد استفاده قرار گيرد، اقدام کند. ايالات متحده از آن هراس دارد که اين پول در دستان کساني بيافتد که درنظر آنان سازماني تروريستي به شمار مي روند. اسراييل نيز دراين ميان از دادن عوايد مالياتي وگمرکي به دولت خودگردان خودداري کرده است تا حماس براي اداره مردم فلسطين تحت فشار بيشتري قرارگرفته، براي ادامه مذاکرات با اسراييل وحمايت از روند صلح نرمش بيشتري نشان دهد.
ايران همواره از نزديکي خود با حماس به عنوان يکي از کارت هاي بازي خود درخاورميانه استفاده کرده است. با اين وجود هنگامي که از خالد مشعل درمصاحبه اي در تهران پرسيده شد که اگر آمريکابه ايران حمله کند، حماس چه خواهد کرد پاسخ داد که براي ايران دعا خواهد کرد. عبارتي که نشان مي دهد، حماس درعين حال که مايل است از منابع مالي ايران استفاده کند، تلاش مي کند که زبان جديدي را درعرصه بين المللي به کارگيرد.
Tuesday, January 31, 2006
نویسنده ی جوان زیر شکنجه و سکوت رسانه ای
نویسنده ی جوانی به نام «الهام افروتن» به دلیل انتشار یک مقاله ی طنز سیاسی، در معرض شکنجه و در خطر مرگ قرار گرفته است. اتهام او نوشتن مقاله ای به نام به نام «مبارزه با ایدز حکومتی را علنی کنیم» در یک روزنامه ی محلی به نام «تمدن هرمزگان» است که به مدیر مسئولی یکی از راهیافته گان به مجلس رژیم اسلامی در استان هرمزگان منتشر می شود.
الهام افروتن در این مقاله آیت الله خمینی را به ایدز تشبیه کرده است که در سال 57 از فرانسه به ایران منتقل شد، او لاجوردی ها و و خلخالی ها زا به عنوان ناقلان اولیه ی بیماری معرفی نموده و و مراکز تجمع کنونی بیماری را سپاه پاسداران، وزارت اطلاعات و قوه ی قضائیه و نمود عینی بیماری را محمود احمدی نژاد معرفی کرده است.
او او در این مقاله خاتمی را به آنتی ویروسی تشبیه کرده که علاوه بر عدم توانایی در نابودی بیماری، در تکثیر این بیماری نقش عمده ای ایفا نموده است.
الهام افروتن از اعضاء اصلی انجمن داستان نویسان شهر بندرعباس بوده و جامعه ی ادبی شهر بندرعباس به توانایی های ادبی او اعتقاد دارند. چند تن از اعضاء این انجمن در نامه ای خطاب به مریم هوله و پایگاه ادبی «مانیها» خواستار اطلاع رسانی درباره ی وضعیت او شده اند. این نویسنده ی جوان هم اکنون در بازداشتگاه های اطلاعات استان هرمزگان به سر می برد و ظواهر امر نشان می دهد که جریانات حکومتی سعی در حذف بی سروصدای او دارند.
با توجه به این که مسئولیت نشریه ای که اقدام به انتشار مقاله ی مورد نظر نموده است، برعهده ی یکی از راهیافته گان مجلس رژیم اسلامی ایران است، این شخص و جریاناتی که او را مورد حمایت قرار می دهند، با حذف این نویسنده ی جوان سعی در بازسازی چهره ی این راهیافته و نشریه ی او دارند و در مقابل هر گونه تلاش برای نجات او مقاله ی او را «غیر قابل دفاع» می نامند.
گمنامی این نویسنده ی جوان و عدم اطلاع رسانی درباره ی وضعیت او می تواند دست حکومت ایران و عوامل آن را برای هر گونه جنایت و سپس سرپوش گذاشتن بر آن باز خواهد گذاشت و هم چنان که بر هیچ کس پوشیده نیست، رژیم حاکم بر ایران در این گونه جنایات، پرونده ی سیاهی دارد و به عنوان مثال جنایتی که در مورد خانم زهرا کاظمی صورت گرفت، به لطف تابعیت کانادایی ایشان و بازتاب خوب رسانه ای همیشه در اذهان باقی خواهد ماند. در صورتی که خانم کاظمی حتی بر طبق قوانین ؤزیم ایران نیز هیچ جرمی مرتکب نشده بود و حتی برای دستگیری او م هیچ توجیهی وجود نداشت. یادآوری این خاطزه ی تلخ؛ شدت خطری که این نویسنده ی جوان را تهدید می کند، روشن تر می کند. عدم اطلاع رسانی در این مورد می تواند به مرگ فجیع یک انسان زیر شکنجه منجر شود، هیچ انسانی نباید به خاطر آراء و عقایدش مورد شکنجه قرار گیرد، زندانی یا کشته شود و موافقت یا مخالفت ما با آراء و نظریاتش نباید باعث شود که در برابر آزار و قتل او که تجاوز به حقوق تمامی انسانها است، سکوت کنیم. همین دلیل از تمامی رسانه ها، انجمن های دفاع از حقوق بشر، دفاع از روزنامه نگاران، دفاع از زندانیان سیاسی، انجمن های دفاع از حقوق زنان، فعالین سیاسی و تمامی انسانهای آزاده و آزاداندیش و تمامی کسانی که برای آزادی بیان و اندیشه مبارزه می کنند و آن را محترم می شناسند، فارغ از تمام موضع گیری های سیاسی و ... تقاضا می کنیم برای نجات این نویسنده ی جوان از مرگی تلخ و دردناک نجات دهید.
انتشار این خبر حتی در یک وبلاگ بیشتر هم می تواند عامل بازدارنده ای دربرابر این تجاوز باشد، پیشاپیش دستان همه ی شما را که به یاری او برمیخیزید، می بوسیم.
با احترام و عشق
هومن عزیزی و مریم هوله
www.maniha.co
__________________________________________________